به این فکر میکنم، که به حرفهایی که نمیزنیم مدیونیم، یا به حرفهایی که میزنیم. (مدیون توی ادبیات من، معنای متفاوتی دارد). حرفهایی را که به همه میگوییم جز یک نفر، که باید. و تمام حرفهایی که میگوییم، فقط برای اینکه یک حرف را نگفته باشیم. به این فکر میکنم که کار درست چیست. همیشه همین کار را میکنم. آنقدر فکر میکنم که کار درست چیست، که شاید هیچوقت، هیچکاری نکنم برایش. و مسئله اینجاست که فکر میکنم، که گفتنش، چیزی را عوض نمیکند. چیزی را که باید، عوض نمیکند، و چیزهایی را که نباید، چرا. به این فکر میکنم، که چرا، حرفهایی هست، که وقتی بیان میشوند، دیگر هیچچیز سر جای خودش نیست. یعنی ممکن است هیچوقت نگویم؟ تا همهچیز یکهو عوض نشود؟ انگار نگفتن، توی ذاتش است. توی ذات کلمه. بعد، وقتی نه به هیچکس گفته باشی، نه به او، نمیدانی که، قرار است، چه اتفاقی بیفتد. نه برای همهچیز. برای خودت. هرچند که، عادت که داشته باشی به نگفتن، فرقی نمیکند عمق چقدر باشد. همانی که هستی. همانقدر سخت. با همان تلنبار ناگفتهها. که حتا یک روز شاید، خودت هم، لابهلای فایلهای بههمریختهی ذهنت، دنبالش بگردی، و نباشد. یا خیال کنی که نیست. که نیستی.