مگر توی همین چند خط

فرسودگی. نمی‌دانم چیست توی صورتم، که داد می‌زند، فرسودگی. دیگر از آن مسئول دفتر موسسه خجالت می‌کشم، که یک ترم هم توی کلاسم بود، و هربار طرف‌های ظهر، طرف‌های عصر، یکهو آمد توی اتاق ِ معلم‌ها، مرا یک گوشه دید با دماغ قرمز. از آبدارچی ِ موسسه که خیال کرده‌ام نفهمیده هیچ‌وقت مثلن، وقتی خودم را به خواب زده‌ام، یا به مطالعه، با صورت ِ پنهان. یا امروز که درست پشت در کلاس، چند قطره اشکم به اجبار تمام شد و جوری خوشحال رفتم نشستم پشت میز، که اگر هم خواستند حدس بزنند، نگذارم. انگیزه‌ام برای انجام هر کاری، پرتی حواس است و دور شدن. و تعداد آدم‌های یک جمع که از هفت- هشت تجاوز می‌کند، گم می‌شوم، یک جوری که انگار هیچ‌کس را نمی‌فهمم. یک جور غربتی نفسم را می‌گیرد، که سنگینی می‌کند پیش چشمم همه‌چیز. نه توی تنهایی‌م امنیت هست، نه پیش دیگران. آن‌قدر همه‌چیز را گذاشته‌ام به پای خودم همیشه، آن‌قدر گذاشته‌ام روی دوش خودم گلایه‌ها را، کم‌بودها را، که حرفی برای گفتن ندارم به هیچ‌کس. به هیچ‌کس نمی‌توانم بگویم چرا؟ مثلن مشت‌های آرام بکوبم روی شانه‌ی کسی و جمله‌هایی را که هیچ‌وقت به زبان من نیامده بگویم و داد بزنم و این احساس خفگی‌م آرام بگیرد. امشب اگر این چند جمله را نمی‌نوشتم دوباره شبیه دو روز پیش می‌شدم که انگار رفته بودم توی کما، توی بیداری. که زبانم بند آمده بود انگار و دنیا بند آمده بود یک‌جا. هی نیامدم طرف نوشتن این روزها، برای این‌که می‌دانستم حرف تازه‌ای نیست. جز همین بغض‌های خسته‌کننده‌ی کشدار. جز این مواجهه‌های طاقت‌فرسایی که از دانستن ِ درد تا آدم، هیچ فاصله‌ای نمی‌گذارد. یادم نمی‌آید از کی دوباره این‌طور اوج گرفت، این خوب‌نبودن‌ها. گاهی برایم مهم هم نیست حتا دیگر، خوب بودن و نبودن. یاد ِ «دغدغه‌ی خوب بودن»ای می‌افتم که زمانی حرفش را می‌زدیم با دوستی، و این‌که چه ناپیداست آثارش توی این روزهای یک‌جورهایی مقوایی. اوج سختی‌اش این است، که درست لابه‌لای همین روزهای بی‌رنگ ِ بی‌هویت، باید بتازی چهارنعل، برای خراب‌تر نشدن ِ چیزی که هست. بیشتر از هر زمانی توی زندگی‌ام، خسته‌ام. و بیشتر از هر زمانی توی زندگی‌ا‌م، فرصتی برای خسته بودن نیست. خسته‌ای که برای بقا، می‌دود، چه حالی دارد؟


نوشته: صبا شنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها