موبایل زنگ زد. چشمهایم را بهزور باز کردم. عقربههای ساعتم سرجایشان روی یازده و دوازده بودند و نبودند. از موسسه بود. کلاس ویکندِ دِنا را میخواهند که من ادامه بدهم. تصادف کرده است و آیسییو است. آیسییو. چقدر این روزها این سه حرف را شنیدهام. آی. سی. یو. ساعت یک، یادداشت میگذارم برای بابا که دو تا شش به جای کسی میروم کلاس. میروم بیرون. پنج دقیقه مانده به موسسه، توی تاکسی، بابا زنگ میزند. جواب میدهم و میگویم نوشته بودم که... میگوید بلیط گرفته است و دارد میرود. تاکسی کوچک میشود. بلیط گرفته و دارد میرود زیر بغل مامان را بگیرد و بروند شهر بافته با غم مامان. نمیفهمم چی میدهم به راننده. دارد سفارش میکند بابا. میشنوم و نمیشنوم. که استارت بزنم هر سه روز. که پول میگذارد جلوی آینه. که مهسا اینها شبها میآیند پیشم. میروم توی موسسه. چندتا چای داغ میخورم. مریام میسوزد. و دایی دیگر آیسییو نیست. میروم چهار ساعت سر کلاس. میخندم. میخندانم. پِیر وُرک میدهم و میروم بیرون. نفس عمیق میکشم. نفسم را حبس میکنم. گیجگاههایم را فشار میدهم و اشکهایم را نریخته پس میفرستم و برمیگردم سر کلاس. ساعت هفت، روی صندلی زیراکسی سر خیابان، روی دیوار روبهرو کنار کارت اینترنتهای چسبیده به دیوار، مامان را میبینم. و غزال را میبینم و مامان را میبینم و ساحل را میبینم. امیرمحمد یازدهساله را میبینم. صورت محو دایی را میبینم. موهای جوگندمیاش را میبینم. چشمهای خندان سبزعسلیاش را میبینم. تمام خونی که از ظهر تندوتند از توی قلبم پخش شده، جمع میشود توی صورتم. صدای دستگاه تکثیر، میخورد توی صورتم. هفتونیم است. در قفل است. مهسا نیامده است. قفلها را یکییکی باز میکنم و میآیم توی خانهی تاریک. کلید مهتابی کنار در هال را میزنم. کیف شانهای سنگین از دوشم سر میخورد و از روی ساعدم رد میشود و میافتد زمین. کاغذهای کپیشده میریزند کنارش. مورچههای زیادی از زیر پوست تمام سرم، تندوتند راه میروند. بههم میخورند و مسیرشان را عوض میکنند. چشمهایم خشک است. گلویم خشک است. دهانم خشک است. تمام تنم خشک است. مینشینم دوزانو. برجستگیهای در میرود توی کمرم. نه. دوباره نه. چیز دیگری نمیتوانم بگویم به در و دیوار. دِی است و دوباره نه.
مسخره است. مسخره است. چه زودبهزود مرگ مینویسدمان. چه زودبهزود هرچه دنیاست خراب میشود روی دل کوچک مامان. چه زودبهزود هرچه اشک است میریزد توی چشمهای مامان. چه زودبهزود سراپای وجودش میلرزد. چه زودبهزود سنگین میشود بار همیشه سنگینی که میکشد. و هربار بیشتر از قبل کنارش نیستم. وقتی میشکند. وقتی مهربانانه، باز، میشکند. چه زودبهزود وزنِ بودن را به یادمان میآورد مرگ. خطدرمیان میآید و میبرد و آتش میزند. پیشانیام را فرو میبرم بین دو زانو. سرد است. جایی نمانده. نمانده. دوباره نه . این روزها نه. این روزهای ل ع ن ت ی نه. نه.
پتو را که کشیدم تا زیر چانهام، و سرمای مرموز نیمهشب که رخنه کرد توی وجودم، از انگشتهای جمعشدهی پایم که بیرون مانده بود از آنسر، مثل وقتی که کسی دفترچهی مادربزرگش را بیمقدمه پیدا میکند و از ناکجا موج بلند حقایق نادانسته میآید و از رویش عبور میکند و تابش میدهد، مثل کسی که توی حال خودش نیست و آرام برمیگردد خانه و میبیند که زندگیاش را بردهاند، و حسی که در یک ثانیه با سرعت نور میدود سرتاپای وجودش و نام ندارد، مثل کسی که توی آغوشش، کسی را از دست میدهد، مثل رازی که بیزمینه و پیشگفتار، پرده از هزار سوال خاکگرفته برمیدارد، و مثل کسی که لحظهی مرگ، زندگیاش را، توی اسلایدشویی سریع و آرام میبیند، لابهلای هجوم حسی که با خون سُر خورد و پیچید توی سرم و روانه شد تا تنم، همانطور کشیده و جمعشده ماندم. برای چند دقیقه. چند دقیقه احساس غریب. از آنهایی که بار اول است میآیند. و من تازه فهمیدم که وقتی حسی بار اول بودنش است، یعنی چه. فهمیدم که ته مسیری که مدام هزار سرش را گرفتهام و نرسیدهام کجاست. دیدم. در چند دقیقه. خودم را که نادانسته، چیزی را فرو میفرستم هربار، و نگرانم که فهمیده شود. بیکه بدانم چیست و حالا انگار میدانم. که چیست که جدایم میکند از عینیتهایی که همیشه دانستهام که وجود دارند و من کم یا زیاد، فاصله دارم از تکتکشان. که ناب نبوده هرگز هیچ حسی برایم، حتا اگر روی کاغذ، اولین بارش بوده باشد. حالا این هجوم، ناب بودن و نو بودن را به من فهماند تا جواب فضای خالی بین حس و ادراکم با لمسشدنیترین چیزهای طبیعت به معنای عام را بیابم. تصویرهایی که دیگران را بلند میکند و بالا میبرد. و من بال میزنم و پابلندی میکنم و لبخند میزنم، تا نمانم پایین. تا با وجود وزنهای که میکشد احساسم را پایین، نفهممش و طبق قاعدهای که جاری است، بروم بالا. حالا رسیدهام به جوابی که جواب میخواهد. این جوابِ شعاعهای کوتاه و بلندِ دایرهی کجومعوجیست که مرکزش ایستادهام. جوابِ چرای وجودش، وجود ندارد. حالا میبینم که فقط عشق نیست که نبوده و نیامده انگار مدتهاست آمده و رفته است، حقیقتی خیالی که یک گفتگوی ساده و بیپرده با یک دوست فاش میکند. فقط این نیست. که چیزی که هرگز وجود نداشته همهچیز را با خودش برده است و وجود دوباره را غیر ممکن میکند. فقط این نیست. همهچیز است. به تعداد حسهایی که میتواند وجود داشته باشد و اولین باری داشته باشد، که انسان همهچیزش آغاز دارد، به تعدادشان، ناب نبودن را تجربه کردهام. ناب نبودن حسهای ناب را. کسی مرا زندگی کرده است، و تمام کرده است. و من بدلی هستم که دژاوو را زندگی میکنم، و سرگردان خلوص ناممکن زندگیام. کسی مرا زندگی کرده است. و تمام کرده است... . زندگی کرده است. و تمام کرده است... .