تلفیق ِ غم، با شادی های آرام ِ کوچکِ باارزش، باید، داروی سکرآوری باشد، که وجود آدم را، کرخت می کند. آن وقت، مثل کسی که هیچ چیزی حس نمی کند، و دارد لابه لای گردش تمام حس های زندگی اش، گیج می زند، سرش را می گذارد کنار پنجره ی ماشین، آن عقب، سمت راست، سرمای زمستانی زودرس ِ مِه آلود ِ مرطوب، تمام تنش را می لرزاند، و این تنها چیزی ست که، در لحظه، می خواهد. که انگار که از هوش رفته باشد، نفهمد، که راننده، کی رسیده است آنجا که باید، و برگشته است عقب، و دارد نگاهش می کند. و آدم، صورت ِ گُر گرفته اش را، توی سرش، حس می کند. و آدم، روی پاهایش می ایستد، تا چراغ های قرمز عقب ماشین ، دور شود، و بپیچد به راست. بعدش، خیال می کند که شاید، تنها یک تصویر باشد، از هیبتی محو، ایستاده جایی آن وسط های کوچه ی پهن ِ بخار گرفته، منتظر ِ هیچ کس.
گاهی هم باید آهنگ هایی گوش داد که زبانشان را نمی فهمی. آن وقت بمانی با موسیقی محض در همه چیز. حتا توی کلماتی که با صدای ساز فرقی نمی کنند برایت. پرده را جمع می کنم. نورِ صورتی، سفید می شود. هیچ چیز نمی تواند بهتر از ظهری باشد که ابری ست. ظهری که صبح است. ظهری که عصر است. موهایم را، آرام، شانه می کنم. این یعنی، که امروز، برایم، هیچ چیز مهم نیست. تی شرت قرمزی را که دیروز خریده ام، از توی کیف بر می دارم و می پوشم. این آهنگ، سرم را، توی ریتم منظمش، تکان می دهد. می نشینم روبه روی خرس بزرگ سفیدی که بابا گرفته بود برای تولد بیست و دو سالگی م. همان طور نشسته است پایین پنجره، و سرش به تنش سنگینی می کند. سرم را می گذارم روی سرش. چشم هایم را می بندم. صدای در حیاط می آید. حتمن باباست، و دفترچه ی ثبت نام کارشناسی ارشد خریده است. فکر نمی کنم هیچ چیز به اندازه ی قبول شدن من، بتواند خوشحالش کند. باید خیلی پَست باشم که این را از او دریغ کنم. یک قمری می آید و می نشیند روی نرده های تراس. سرش را کج می کند، و با چشم چپش، مرا که ایستاده ام پشت پنجره، نگاه می کند. معلوم نیست پیش خودش چه فکری می کند. که پر می زند و می رود. می روم پایین، مامان را که دارد گلهای توی گلدان روی میز ناهارخوری را مرتب می کند، بغل می کنم. بغضم را، توی نطفه خفه می کنم. مثل بچه ها می گویم: " مامان من بهترین مامان دنیاست. خوشگل ترین مامان دنیاست. مامان من، چیزی نمانده که، خوب ِ خوب ِ خوب شود، و باز، با هم برویم پیاده روی، یکهو ببینم که نیست، برگردم ببینم دارد از درخت ها توت می چیند." می خندد. سرم را نوازش می کند. و صورتم را قایم می کنم توی گردنش. امروز، همه چیز، فرق می کند. برمی گردم توی اتاق، نور افتاده است روی عکس دست های من و زهرا روی رود، و شبیه یک خیال شده است. هنوز همان آهنگ می خواند. نمی خواهم تمام شود. صدایش را زیاد می کنم. وسط اتاق، روی گلیمی که از مغازه ای بین راهی توی جاده ی شمال گرفته بودیم، آرام آرام، می رقصم. چند دانه اشک می چکد روی ساعدم، و می چرخم. چشم هایم را می بندم، و مثل یک قاصدکِ بی مقصد توی باد، مثل باد، مثل باد... می... چر...خم.
امشب نمی دانم چرا سرد نیست. مواجه شده ام با تمام چهره ی سکوت. می نشینم، اقرار می کنم که من، نتوانستم یک تنه، لحظه های ناپیدای بودن را، تاب بیاورم. که من، نمی دانستم، که آدم چقدر می تواند، حرف برای گفتن داشته باشد، و گنجایش برای نگفتن. نتیجه اش شده است هزار تکه من، که به ترتیب آنهایی که هستند این اطراف، یکی ش را می گذارم رو، و باقی را می خوابانم برای وقت های تنهایی. من هیچ وقت نترسیده ام. هیچ وقت، کودکانه، گوشه ی دیوار نچسبیده ام طوری که گونه ام با یخی اش مماس باشد. هیچ وقت باور نکرده ام که آدم برای خودش کافی نیست. من هیچ وقت نگفته ام که می ترسم. من، خیره شده ام توی چشم های آدم ها، و گفته ام که این دستها، نمی لرزد. من هیچ وقت نگذاشته ام کسی توی این خانه، بداند که من، تا کجای تنهایی رفته ام. من، به جای تمام روزهایی که گذشته است، ترسیده ام. من، عادت ندارم به ترسیدن. امشب سرد نیست. درست همین امشب، که باید هوا سرد باشد. سکوت است. سکوت محض. حتا یک ماشین، باعجله، خیابان را به یاد آدم نمی اندازد. من می ترسم. من دارم می ترسم... من، تازه فهمیده ام که توی این جاده ی مِه آلود ِ بی علامت، صدایم به هیچ کس نمی رسد. من برای آرامش، باید باز، تا خاکستریِ صبح بیدار بمانم. که بعدش، سنگینی نور، خاموشم کند. و هیچ نگویم که، از این همه فاصله، سخت، بیزارم. من، بی تابی را، می روم کنار این دیوار، و سردی بی تفاوتش را، به آغوش می کشم.
باورم نمی شود دو ساعت گذشته است. از برگشتن آهنگها به تِرک اول می فهمم. چشم هایم هرکدام قد یک توپ تنیس شده اند لابد. گلویم از دیروز یک جوری بود و صدایم هم. حالا فکر کنم صدا نداشته باشم اصلن. دستمال کاغذی کم آوردم. نمی شد بروم بیرون. نور موبایل را می اندازم روی میز و توی کیف ها و پیدا می کنم باز. زندگی یک جاهایی آن وسط هاش، تمام شد برای دقایقی. دو ساعت، بی وقفه. سنگین. یک بند. انگار تلمبار چیزی حدود دو سال بود. تازگی ها انگار پایم را از در کلاس می گذارم تو، معلوم است زیر صورتم چه می گذرد. آن دختره تا می نشینم می گوید: یو آر سَد ! من هم تا بناگوش لبخند می زنم برایش و می گویم: اَم آی؟ می گوید: یِس، وِری وِری... . خودم را کنترل می کنم که یکهو لیست حضور و غیاب را نکوبم روی میز و فریاد نکشم خسته ام! سرمای مطبوع را نیم ساعت پیاده گَز کرده بودم که توانستم بحث را بکشانم به خروپف و بیدار خوابی و موضوع را عوض کنم. بعدش هم خندیدیم و انگار نه انگار. کلاس تمام می شود و می افتم روی صندلی توی تیچِرز روم، لیوان چای را تا جایی که می شود فشار می دهم توی دستهام، می خندم به حرف هایی که می زنند، نگاه می کنم به نگار، تا تهش را می خواند. می رویم بیرون. رستوران را می گذاریم روی سرمان. برمی گردیم سمت موسسه. می خواهم بروم دراز بکشم وسط خیابان فرعی کنار ساختمان. دو سه نفر می آیند و نمی شود. می نشینم توی تاکسی و باز می افتم پایین. مامان نشسته است جلوی تلویزیون. می گویم: هی، امروز آخرین دور درمان بود نه؟ آآخیش...بی تفاوت است. بابا از دوی شبانه اش آمده می پرسد الان آمدی؟! می گویم رفتیم شام. دارم درست مثل کسی که گزارش می دهد می نویسم. چشم هایم می سوزد جلوی سفیدی صفحه توی تاریکی. بی تفاوتم. حالا بعد از سه ساعت رفت و آمد دست هایم بین پیشانی و موهام، بعد از تمام شدن همه چیز زیر این سقف، کنار این دیوار، بعد از آوار توی تاریکی، آرام نشسته ام اینجا و هوا دارد روشن می شود. می نویسم تا بار شبی که گذشت کم شود. می نویسم تا بگذرد. می نویسم شاید این وسط ها، چیزی دوباره پیدا شد برای زندگی کردن. که من، مدتی ست خیلی خوب، دلیل کم می آورم. حالا هم دارد، صدای کلاغ می آید. شب چه بی اعتنا، تمام می شود.