گاهی هم باید آهنگهایی گوش داد که زبانشان را نمیفهمی. آنوقت بمانی با موسیقی محض در همهچیز. حتا توی کلماتی که با صدای ساز فرقی نمیکنند برایت. پرده را جمع میکنم. نورِ صورتی، سفید میشود. هیچچیز نمیتواند بهتر از ظهری باشد که ابریست. ظهری که صبح است. ظهری که عصر است. موهایم را، آرام، شانه میکنم. این یعنی، که امروز، برایم، هیچچیز مهم نیست. تیشرت قرمزی را که دیروز خریدهام، از توی کیف برمیدارم و میپوشم. این آهنگ، سرم را، توی ریتم منظمش، تکان میدهد. مینشینم روبهروی خرس بزرگ سفیدی که بابا گرفته بود برای تولد بیستودوسالگیم. همانطور نشسته است پایین پنجره، و سرش به تنش سنگینی میکند. سرم را میگذارم روی سرش. چشمهایم را میبندم. صدای در حیاط میآید. حتمن باباست، و دفترچهی ثبتنام کارشناسی ارشد خریده است. فکر نمیکنم هیچچیز بهاندازهی قبولشدن من، بتواند خوشحالش کند. باید خیلی پَست باشم که این را از او دریغ کنم. یک قمری میآید و مینشیند روی نردههای تراس. سرش را کج میکند، و با چشم چپش، مرا که ایستادهام پشت پنجره، نگاه میکند. معلوم نیست پیش خودش چه فکری میکند. که پر میزند و میرود. میروم پایین، مامان را که دارد گلهای توی گلدان روی میز ناهارخوری را مرتب میکند، بغل میکنم. بغضم را، توی نطفه خفه میکنم. مثل بچهها میگویم: «مامان من بهترین مامان دنیاست. خوشگلترین مامان دنیاست. مامان من، چیزی نمانده که، خوب ِ خوب ِ خوب شود، و باز، باهم برویم پیادهروی، یکهو ببینم که نیست، برگردم ببینم دارد از درختها توت میچیند.» میخندد. سرم را نوازش میکند. و صورتم را قایم میکنم توی گردنش. امروز، همهچیز، فرق میکند. برمیگردم توی اتاق، نور افتاده است روی عکس دستهای من و زهرا روی رود، و شبیه یک خیال شده است. هنوز همان آهنگ میخواند. نمیخواهم تمام شود. صدایش را زیاد میکنم. وسط اتاق، روی گلیمی که از مغازهای بینراهی توی جادهی شمال گرفته بودیم، آرامآرام، میرقصم. چند دانه اشک میچکد روی ساعدم، و میچرخم. چشمهایم را میبندم، و مثل یک قاصدکِ بیمقصد توی باد، مثل باد، مثل باد... می... چر...خم.