شاید باید زندگی را دوباره شروع کنم. شاید باید تمام کنم این خوابآلودگی را به معنای استعاریاش. و خب معنای حقیقیاش هم. چرا میگویم شاید؟ چرا فکر میکنم که حرف است اینها فقط؟ راکد است زندگی این روزها، رکودی که بعد از حوادث تلخ میآید. حوادث غیرقابل باور. روزهایی که حتا جرات نمیکنم مرورشان کنم با جزئیات. روزهایی که دارم با سرعتی زیاد، ازشان فاصله میگیرم، و میخواهم که باور کنم که هرگز اتفاق نیفتادهاند. نه. دارم باور میکنم که اتفاق افتادهاند، و تمام شدهاند. و میخواهم باور کنم که تلخیهایی که حالا هست، دارند تمام میشوند. قرار است تمام شوند. نمیخواهم بمانم توی سختی. دوست دارم این قطعات خوبی از زندگی را که آرامم میکنند، تعمیم دهم به همهچیز. به تمام روز. تمام شب. دوست دارم یادآوری کنم به خودم مدام، که بهترین زمان برای این لحظههای خوب جدا از همهچیز، همین حالاست. دقیقن همین روزها. همین لحظههای خالی. همین لحظههای کشدار. همین ناآرامیهای بیتحرک. همین درماندگیها. همین زخمها، که التیام میگیرند با این... خوبیهایی که... وصف مناسبشان نمیآید به زبانم این لحظه. میخواهم چیزهایی عوض شود. میخواهم چیزهایی را، عوض کنم. میخواهم همینقدر که نیاز داشتم اینها را همینطور که میآید به ذهنم بنویسم، عوض شود زندگی. میخواهم خودم را که توی آینه نگاه میکنم، خسته نباشم. میخواهم که اینهمه خسته نباشم دیگر. میخواهم شبیه همین احساسی باشم، که شبیه به هیچچیز دیگری نیست. میخواهم مثل کسی که تا حالا زندگی را شروع نکرده است، زندگی را شروع کنم. حالا وقتش است. حالا، خیلی، وقتش است. میخواهم که، نبازم از این روزهایی که نه بازیاند نه مبارزه. میخواهم که، جوری بگذرند لحظهها، که ارزشش را داشته باشد. میتواند ساده باشد همهچیز. مثل این حدیث نفس ِ ناآراسته توی تاریکی ِ اتاق ِ هنوز نامرتب ِ نزدیکهای دو ِ نیمهشب.
یک بعدازظهر پنجشنبهی آرام است. بوی پاییز همهجا را گرفته. دیشب حدود سه چهار ساعت، بیوقفه، باران آمد. شش نفری، تند و تند، راه میرفتیم، و به حرفهای هم میخندیدیم. ماشین گیرم نمیآمد برای برگشتن. مقنعهام چسبیده بود به سرم. کیف پارچهایام هم خیس بود. برای اولین بار، بعد از چند ماه، سردم شده بود. دلم هیچچیز نمیخواست. هیچچیز. از صبح، هوا ابریست. عاشق روزهایی هستم که صبح و ظهر و عصرش، یک رنگ است. عاشق بعدازظهرهایی که، زرد نیست. یک بعدازظهر پنجشنبهی خالیست. همهچیز رنگ بیدغدغگی گرفته زیر نور کمی که از روز، توی خانه هست. و من، خیلی زیاد، دلم گرفته است. صدای جیمز بلانت را انگار برای روزهایی مثل امروز ساختهاند. چیزی ته قلبم، تکان میخورد. حسی، تمام وجودم را گرفته، و نمیدانم چهکار باید کرد. شاید بروم بیرون، و بدون مقصد، راه بروم. گلویم بغض ندارد، چشمهایم چرا. چشمهایم بغض دارد. دلم یک گریهی خالص میخواهد. دلم میخواهد راه بروم، و هیچکس را نبینم وقتی از کنارم رد میشوند، و اشکهایم بریزند بیرون از این حلقهای که زدهاند و محو کردهاند همهچیز را. دلم میخواهد پخش شوم توی هوا، و ذرهذره، جذب درختهای مرطوب و پیر شهر شوم. وای، باورم نمیشود که چقدر، دلم گرفته است. یک بعدازظهر پنجشنبهی ابری ست... و بوی رهایی میآید. بوی... رهایی... .
باید نشسته باشی روی این صندلی توی هال، روبهروی پنجره، و پاهایت را گذاشته باشی روی میز عسلی، باد بیاید و مهتابی روشن باشد فقط بالای سرت، تا چیزی آرام راه برود زیر پوستت، و نگذارد هیچ آهنگی بیشتر از سی ثانیه فضا را پر کند. نمیفهمم چی میتواند باشد که آرام کند این ناهمگونی را. ناهمگونم. متلاطمم. سختم. پارچههای زرشکی روی صندلیهای میز ناهارخوری و مبلهایی که از توی آینه دیده میشوند، حسی از کهنگی دارند. از طولانی بودن. از سکوتی بیهویت. از کدورت. از خستگی. چیزی بر من حکومت میکند یعنی؟ چیزی ما را از خودمان میگیرد؟ صدای تبل میآید؟ دارد صدایی شبیه به تبل میآید. میپیچد توی سکوت کوچه. میخواهم بروم بیرون. دراز بکشم وسط خیابان. روزها انکار راحتتر است. شبها، انگار تنها میشوی با حقیقت، و نمیتوانی توی صورتش نگاه کنی و بگویی که نیست. انگار که زمستان باشد، و شب، لحاف سنگین مخملی باشد، که مچاله شدهای زیرش. که پناهت داده باشد، و زیر وزنش، تنها، رهایت کرده باشد. یک چیزهایی را دلم میخواست همین حالا، بکشم بیرون از توی وجودم، آویزانشان کنم روی بند توی حیاط، بنشینم خالی توی ایوان، تاب خوردنشان را نگاه کنم، باد بپیچد توی قالب تنم، و ماه نباشد آن بالا. ماه آدم را یاد تنهایی ابدی میاندازد. ماه، دل آدم را تنگتر از اینی میکند که هست. آسمان خوب است. آسمان همیشه خوب است. آسمان اشک آدم را در میآورد. از پشت نردههای سفید پشت پنجره، باغچه تقسیم شده است توی تاریکی. میخواهم، بهآرامی، تقسیم شوم، توی تاریکی.
دلم پیچ میزند هنوز. سرم گیج میرود از صبح. نمیدانم چطور رفته بودم سر کلاس. آرنجم را گذاشتم روی مانیتور کنار تخته، و پیشانیام را گرفتم تا نیفتم. دختری که سوال میپرسید، دوتا بود. و چپ و راست میشد. پاهایم را ظهر، میکشیدم دنبال خودم زیر آفتاب، تا برسم قبل از رفتن مامان. رسیدم. صاف ایستاده بودم تا نفهمد مسموم شدهام. تا توی هواپیما پرپر نزند. قیافهام اما، دیدن نداشت. هی میپرسید خوبی؟ میگفتم هوم. تا انگار که بار اول است که میروند، سفارشهایشان را تمام کنند، نفسم حبس بود و مینشستم هی اینور و آنور. رفتند و درست وسط هال، پیچ خوردم روی زمین. برایم فرقی نمیکند. احساس میکنم از احساس خستهام. سعی میکنم ساکتش کنم. همیشه وقتی نیست، همهچیز راحت است. نیازی نیست هیچچیز سختتر شود. نیازی ندارم به دغدغه. بیهجوم حسهای بیتعریف، زندگی آزار چندانی ندارد. زندگی همان است که هست. دستخط مامان همهجا روی در و دیوار است. که این را آنجا گذاشتهام و آن اینجاست. بلند میشوم و زمین هی میآید بالا. میآیم بالا. میخزم توی آغوش تخت، و صورتم را میگذارم توی بالش. هیچچیز روز و شبها سر جای خودش نیست. من هم که هیچوقت، سر جای خودم، نبودهام.
شب را تا صبح نخوابیده باشی. نتوانسته باشی. تمامش را، اشک ریخته باشی، و نوشته باشی. برای تمام کسانی که مهماند. که دوستت دارند. که دوستشان داری. برای هرکدام، چند صفحه. برای بعضیها، چند خط. چند جمله. که گاهی یعنی هزارتا. که گاهی یعنی همهچیز. روی کاغذ سادهی سفید. با خودکار. تمام که شد، زیر هرکدام نامت را نوشته باشی، و گذاشته باشیش توی یک پاکت. آفتاب میزند. آسمان دیگر سوسنی نیست. شبیه خمیر شدهای. چشمهایت سرخ است. نشستهای پشت میز، و پاکتها، دربسته، روی میزاند. مینشینی همانطور. در سکوت، در خلأ. چشمهایت را میبندی، و بیدار نیستی دیگر، و خواب هم. چشمهایت را که باز میکنی، اتاق روشن است. نور افتاده است روی چمدانت. ساعت را نگاه میکنی. داری میروی. سعی میکنی باور کنی. که داری میروی. که دارد تمام میشود. دورهی عمیقی از زندگیات. هرچه بود. و همهچیز میماند همینجا. و تو، خالی میشوی. و خالی میروی. میدانی که پشتسرت، چهها گذشته است، و نمیدانی که رو به چه حرکت میکنی. هرکه را بتوانی، میبینی، و رگ پیشانیات توی آغوششان میزند بیرون. حسشان میکنی، وجودشان را، با تمام وجود، و دستت را میبری بالا که خداحافظ. و نمیگویی خداحافظ. دور که میشوی، آنها هنوز ایستادهاند، و چرخهای چمدان، یک قدم عقبتر از تو میدوند، و پشت سر هم، حرف میزنند. روی زمین نیستی. به چیزی تعلق نداری. هیچچیز. اشک نداری دیگر. راه گلویت باز شده. هیچکسی را نمیبینی، که تو را بشناسد. لابهلای جمعیت، گم میشوی. و دیگر، تا چشم کار میکند، نیستی.
نور کم چراغها کف خیابان را سایهروشن کرده بود. زمین نم داشت. تاریک بود. کسی ازم پرسیده بود چند سالت است؟ گفته بودم سی سال. داشت یادم میآمد. دروغ نگفته بودم. سی سالم بود. داشتم طول یک خیابان را پیاده میرفتم. نمیدانم کجا بود. این نزدیکیها نبود. خالی بود. ساکت، و مرطوب. یک بارانی مشکی پوشیده بودم. چیزی ندارم که حتا شبیه به آن باشد. قدم بلندتر بود انگار. زمین دورتر بود. یادم آمده بود که در جواب سوال یک نفر گفته بودم سی سال. راه میرفتم، و آرام تکرار میکردم «سی». سی. سی. دنبال چیزی، حسی، حالی میگشتم تویش. هیچچیز دیگری به ذهنم نیامده بود. که کجایم، چگونهام، کی هست، کی نه. آرام بودم. و میگفتم سی.
چنددقیقه پیش هم، یکهو، یادم آمد. بیدار که شده بودم، خالی بودم، از حس. حالا ولی، دلم برای تو تنگ شده است.
...
سردم است و نمیروم کولر را خاموش کنم. صدای خندهی کیانوش از توی حیاط میآید که احتمالن شلنگ را گرفته و دارد تمام حیاط را خیس میکند. مامان با زبان خوش، میگوید به پریز برق نپاشی، خب؟ یک نفر باید باشد، تا سرتاپایش خیس شود، و او را بیاورد تو. اصلن حواسم نیست که عصر جمعه است. حالم که بد است، تصادفن یادم میآید. من اصلن دوست ندارم غر بزنم. من اصلن آدم بدبینی نیستم. من دوست دارم راحت باشم. خوب، آرام، و سبک. من قدر چیزهای کوچک را میدانم. من دنبال بهانه برای خوب نبودن نیستم. من، دلم، دست خودم نیست. میگیرد. دنیا برایم تنگ میشود. کوچک میشود. من وقتی، همهچیز دوروبرم بههم میریزد، سخت میشود، نمینشینم همهجا داد بزنم. دوست ندارم سنگینیهایم را، خالی کنم روی دوش یک دوست. دوست دارم خوب باشد. حاضرم زیر غصه له شوم و کسی نفهمد. اینها را نمیگویم که یعنی من چه آدم خوبی هستم. اینها را میگویم تا خیالم راحت شود. نمیدانم از چی. شاید اینکه حق دارم دلم بگیرد، و بیدغدغه یک جایی بنویسمش. وقتی تمام کسانی که برایت مهماند، به نحوی، زیر فشارند، و خودت، بیشتر از همیشه، هیچچیز زندگیات معلوم نیست، خستگی میشود زمینهی تمام احوالت. برای بیرون آمدن، از اینهمه آشفتگی، نیاز به مبارزه هست. برای مبارزه، نیاز به تمرکز. برای تمرکز، نمیدانم چی. نمیدانم چیست که کم است الان. احساس میکنم میخواهم، محتویات سرم را بریزم بیرون، و از اول، به یک شکل کاملن متفاوت، بچینمش. یکجوری که، هوا بخورد، و بشود آن وسطهاش، راه رفت، دراز کشید. رقصید. بعدش، جاذبهی زمین کم میشود، و میشود رفت بالا. مامان صدایم میکند. مهسا میخواهد برود. صدای کیانوش نمیآید. از صبح، یک چیزی توی چشمم هست و نیست. خوب میدانم، که نمیخواهم همهچیز اینطوری بماند. دوست ندارم بگذارم زندگی، هیج شباهتی به «زندگی» نداشته باشد.
به این فکر میکنم، که به حرفهایی که نمیزنیم مدیونیم، یا به حرفهایی که میزنیم. (مدیون توی ادبیات من، معنای متفاوتی دارد). حرفهایی را که به همه میگوییم جز یک نفر، که باید. و تمام حرفهایی که میگوییم، فقط برای اینکه یک حرف را نگفته باشیم. به این فکر میکنم که کار درست چیست. همیشه همین کار را میکنم. آنقدر فکر میکنم که کار درست چیست، که شاید هیچوقت، هیچکاری نکنم برایش. و مسئله اینجاست که فکر میکنم، که گفتنش، چیزی را عوض نمیکند. چیزی را که باید، عوض نمیکند، و چیزهایی را که نباید، چرا. به این فکر میکنم، که چرا، حرفهایی هست، که وقتی بیان میشوند، دیگر هیچچیز سر جای خودش نیست. یعنی ممکن است هیچوقت نگویم؟ تا همهچیز یکهو عوض نشود؟ انگار نگفتن، توی ذاتش است. توی ذات کلمه. بعد، وقتی نه به هیچکس گفته باشی، نه به او، نمیدانی که، قرار است، چه اتفاقی بیفتد. نه برای همهچیز. برای خودت. هرچند که، عادت که داشته باشی به نگفتن، فرقی نمیکند عمق چقدر باشد. همانی که هستی. همانقدر سخت. با همان تلنبار ناگفتهها. که حتا یک روز شاید، خودت هم، لابهلای فایلهای بههمریختهی ذهنت، دنبالش بگردی، و نباشد. یا خیال کنی که نیست. که نیستی.
سکوت. سکوت محض. یاد روزی که احساس میکردم از فضا آمدهام. بیحرف، دوربین را برداشتم و کفشهایم را پوشیدم و آرام شیب کنار مینیبوس را بهسمت رودخانه رفتم پایین. آفتاب بالاترین جایی بود که میتوانست باشد. باد میآمد و گلهای ریز خوابیده توی قرمزی لباسم، تند و تند، میرقصیدند. میتوانستم بنشینم همانجا، روی سنگ وسط آب، و نفهمم که رفتهاند. «آدم یکهو میفهمد که به آنچه اطرافش میگذرد، تعلق ندارد». تعلق نداشتم. به حرفهایشان. دنیایشان. چیزهایی که میبردشان بالا، و میآوردشان پایین. «باید بلند شوی، و بروی. همین.» میتوانستم حل شوم، در سکوت. بلند شدم، و رفتم.
تاریکی زودهنگام پیادهروها، و خیابانهای خالی. باد خنکی که بیوقفه میآید. انگار که خیلیوقت است کسی، اینجا زندگی نمیکند. انگار که من و تو، پناه آوردهایم به این مسیر بیازدحام، تا تفاوتمان، شبیه بیماری نباشد. هرچه میخواهی میتوانی بگویی. هرچه میخواهم، میتوانم. قالب نداریم. میتوانیم پخش شویم روی سنگفرش و بگذریم. میفهممت. میفهمم که کمبودن بیست سال برای این وزن طولانی چیست. حس میکنی خیلی بیشتر از این حرفها زندگی کردهای، میدانم. چقدر زیاد مانده هنوز. چه زود تا ته خیلی چیزها رفتهایم، میدانم. مینشینی تا صبح، لبهی بلند تراس، و دنیا میآید توی ذهنت، و تغییرشکل میدهد. آفتاب، خودش را میکشد بالا، و تو نشستهای همچنان. خودت را میکشی بالا. بالا. بالاتر. میدانم. میافتیم پایین، و خیز میگیریم هی. همین است. تمامش همین است. یک روز، به آرامشی میرسی، که فقط، باور کن فقط، از دل سنگینیهایت، آشفتگیهایت، عمیقبودنهایت، بیرون میآید. یک روز میرسی... توی چشمهایت هست. هست، توی هوای پر رمز و راز صورتت.
فاصله دارند حالا. دیده نمیشوند. کسی نشسته است بین دوتا درخت آن دورترها. میروم نزدیک. میخواهم عکسش را بگیرم. بلند میشود. بهطرز حیرتآوری پیر است. بقچهی بزرگی روی کولش انداخته است. چوبدستی را گرفته و به زمین نمیزندش هیچ. دو پایش با زاویهی هفتاد درجه خماند. مثل برفپاککنی که قطع نمیشود، میرود به راست با هر قدم، و بعد به چپ. میرود توی مسیر صاف خاکی پایینتر از درختها، و انگار که همیشه بوده است در سکوت زمین زرد زیر پایش، دورتر میشود آرام، و برای همیشه میماند، توی دستهای من. درست پشت سایهی کج درخت روبهرو. مینشینم، و رفتنش را، نگاه میکنم. چیزی ته قلبم احساس میشود. از آنهایی که نمیدانی، و نمیفهمی.
میرسیم به چهارراه. تو راه خودت را میروی و من هم. مثل همیشه لبخند میزنیم، دست میدهیم محکم، می گوییم «میبینمت» و منظورمان این است که هی! چه خوب است که هستی. در عقب تاکسی را که باز میکنم، هنوز دیده میشوی. مینشینم و فکر میکنم، چه یکهو، شدی یکی از آنهایی که، به زندگی، رنگ میدهی، و به تصویر سیاه و سفید من، معنی. شهر دارد، تازه شبیه شهر میشود. توی پیادهروها آدم هست، و توی خیابان، ماشین.