Dancer in the dark

حالا ببین چه بارانی می‌آید. چه تلاشی می‌کنم برای کنترل این‌همه فروخفتگی. گاهی دلم می‌خواهد بیشتر از این‌ها روی سطح، شناور بودم. سطحی که با این باران شسته می‌شد، و مثل روز اول، براق، نو، و لطیف، زندگی‌اش را می‌کرد. مدام برمی‌گردم به عقب، تا ببینم از کجا توی این آشفتگی گم شدم. از کجا گم شدم؟ راهی که به‌نظر ساده می‌رسید، راهی که همه می‌رفتند، راهی که کسی فکر نمی‌کرد برای من این‌قدر پیچیده باشد. چرا این‌قدر پیچیده شد؟ چرا پیدایش نمی‌کنم؟ چون که باید خودم را بیندازم پایین پایین و از صفر شروع کنم؟ کاری که خیلی‌ها کرده‌اند و می‌کنند لابد، و این‌همه پیچ‌وتاب هم نمی‌خورند؟ چند بار اشتباه کرده‌ام؟ چند بار بی که بدانم همان اشتباه را تکرار کرده‌ام؟ چرا حتی یک مکالمه‌ی تلفنی ساده باید به وحشتم بیندازد؟ چرا باید به خاطر خودخواهی یک احوالپرسی ساده را از کسی دریغ کنم؟ پنهان می‌شوم زیر چند تا دروغ کوچک که زیرشان چند وجب خاک نشسته، به خیال این‌که راهکار بلندمدتی در راه است. و باید باشد. چند روز در میان فرو می‌ریزم، بعد دوباره خودم را می‌سپارم به خوشی‌ها، به آغوش و حضور کسی که بودنش تمام دستاورد این سال‌های زندگی‌م است، و بارم را می‌گذارم پایین. بعد، باز، یک تلنگر کوچک می‌خواهد تا تمام وجودم خالی شود، و گم شدگی‌م توی این دنیا پیش چشمم به رقص درآید؛ رقصی تاریک، و وهم‌انگیز. شاید تنها راه همین باشد، که بلند شوم، با آن تیرگی برقصم، خودم را بیندازم زیر دست و پایش، از یک جایی جزئیات کوریاگرفی ترسناکش را دریابم، همراهش شوم، تا شاید در پایان هر راند، چیزی پیدا کنم که قطعه‌ای از این پازل هزارتو باشد. دارد آفتاب می‌شود. نورش کم‌جان است، درست شبیه چیزی در وجود من، که دارد از پشت ابر می‌آید بیرون، دارد تلاش می‌کند حضورش را فریاد بزند، ولی ابر، ابر، ابر، درهم‌تنیده و گسترده، همه‌جا را احاطه کرده است. گاهی پرتوی ملایمی از دلش می‌زند بیرون، کشیده می‌شود تا چشم‌هام، و بعد، با گذر چند ثانیه، در نقره‌ایِ آسمان محو می‌شود... .


نوشته: صبا یکشنبه ششم آبان ۱۳۹۷

+

عناوين آخرين نوشته‌ها