دو روز است که بیوقفه میبارد. دهِ صبح، دامنهی کوهِ توی پنجرهی کلاس را، مِه گرفته بود. تگرگ میآمد. رنگِ نوظهوری هوا را گرفته بود، که اسم نداشت. آمیختهای از کبودی و لاجوردیِ روشن، رنگی که توی ذهنِ من، تعبیر میشد به آستانهی دگرگونی. مرز پایان و آغاز. که احساس میکردی دلت میخواهد پوست بیندازی، یا پیلهات را بشکنی، و توی مِه، حل شوی. بیرون نمیشد رفت. هنوز هم نمیشود. توی ساختمانِ شمارهی یک، گیر کردهایم. و شباهت تمام این احوال، به این روزهای من، پریشانی ِ نفسگیریست. ترس نیست، معناییست پیچیدهتر، و ناخالصتر از وجد، از حیرت.
احساس میکنم... این را زیر پوستم، توی دستهایم احساس میکنم. چیزی شبیه تجزیه شدن، و پراکندگی در باد. سرماست، و یکبارگی، که زنده بودن را، به یاد آدم میآورد. دارم اینجا، مقابل ِ درِ شیشهایِ ورودی ِ دانشکده، آرام و نامحسوس و عمیق، میلرزم. از هجوم ِ "بودن"، از جریان ِ "وجود". از حضور سهمگینِ زندگی.