چهار

دو روز است که بی‌وقفه می‌بارد. دهِ صبح، دامنه‌ی کوهِ توی پنجره‌ی کلاس را، مِه گرفته بود. تگرگ می‌آمد. رنگِ نوظهوری هوا را گرفته بود، که اسم نداشت. آمیخته‌ای از کبودی و لاجوردیِ روشن، رنگی که توی ذهنِ من، تعبیر می‌شد به آستانه‌ی دگرگونی. مرز پایان و آغاز. که احساس می‌کردی دلت می‌خواهد پوست بیندازی، یا پیله‌ات را بشکنی، و توی مِه، حل شوی. بیرون نمی‌شد رفت. هنوز هم نمی‌شود. توی ساختمانِ شماره‌ی یک، گیر کرده‌ایم. و شباهت تمام این احوال، به این روزهای من، پریشانی ِ نفس‌گیری‌ست. ترس نیست، معنایی‌ست پیچیده‌تر، و ناخالص‌تر از وجد، از حیرت.

احساس می‌کنم... این را زیر پوستم، توی دست‌هایم احساس می‌کنم. چیزی شبیه تجزیه شدن، و پراکندگی در باد. سرماست، و یکبارگی، که زنده بودن را، به یاد آدم می‌آورد. دارم اینجا، مقابل ِ درِ شیشه‌ایِ ورودی ِ دانشکده، آرام و نامحسوس و عمیق، می‌لرزم. از هجوم ِ "بودن"، از جریان ِ "وجود". از حضور سهمگینِ زندگی.

گل‌های کبود- حسین علیزاده


نوشته: صبا چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱

+

عناوين آخرين نوشته‌ها