لحظههای سکوت بهیکباره. لحظههایی که از نمیدانی کِی، جدا میشوی از حتا صمیمیترین فضایی که میتواند باشد توی ماشین، وقتیکه یک شبِ بهظاهر خوب را، یا اصلن خوب را، گذراندهای، و نشستهای روی صندلی جلو، و چشمهایت را پنهان کردهای توی زاویهای از پنجره، که برای کسانی که میخندند توی ماشین، دید نداشته باشد. لحظههای کوتاه ِ افتادن، افتادن نه، آن حالی که به آدم دست میدهد وقتی کشتی ِ شهر بازی از آن بالا میآید پایین یکهو. لحظههایی که ناگهان، صدای خوانندهای که نمیشناسیاش، یادت میاندازد که چقدر خوب میشود اگر همین حالا بتوانی فریاد بزنی. لحظههایی که، احساس میکنی، ممکن است تمام شود همهچیز همین حالا، و تو خداحافظی نکردهای با آنهایی که میدانندت. و دلت بخواهد ازاینبهبعد، هر که را دیدی، خداحافظی کنی، یک جوری که بعدش دلت آرام باشد، آخرین باری که همه را دیدهای، خوب نگاهشان کردهای. اینها لحظههای خرابیِ گذرای حالِ خوب است. حالِ خوب یعنی وقتی رها کرده باشی یک چیزهایی را به حال خودشان. وقتی که طلب نداشته باشی دیگر از زندگی. وقتی که یک مدت طولانی، در تنگنای روهای سنگین ِ بودن، نفس عمیق کشیده باشی، و آخرش هیچچیز نمانده باشد. من دیگر مدتیست، ارث پدرم را، حتا آن چیزهایی که فکر میکردهام حقم است را، به هر قیمتی، نمیخواهم از هیچکس. من راه خودم را میروم، و به ممکنهای غیرممکن، کاری ندارم. من دغدغههایم را باید دیگر، کنترل کنم، و بگذارم آن بخشی از وجودم که سادگی را دوست دارد، ساده زندگیاش را بکند. من به شوق میآیم باز، از باد. و این خوب است. این لحظههای جدایی از دنیا که یکهو میآیند، دیگر کوچکتر از آنند که چیزی را خراب کنند. من یک قفسه دارم توی وجودم، برای دلتنگی، بیگانگی، غم. همه با هم آنتو جا میشوند. رهاییهای خودساخته، آرامشی که میتوانم از یک جایی ته ذهنم پیدایش کنم خیلی وقتها، و دوستداشتنهای بیتبصرهام، هستند سر جای خودشان، توی قفسهای دیگر. من را توی زندگی، تفکیک نجات داده است تا حالا. و شاید همین است، که میکشدم بالا، وقتی به آخر میرسم. تمام اینها را شاید، بارها، نوشته باشم. اما هیچوقت، اینقدر، نمیدانستهام که، چطور میشود ادامه داد. چطور میشود مدام برنگشت سر پلهی اول. چطور میشود دور نزد. چطور میشود نگذاشت تاوان اتفاقها بشود باقیماندهی زندگی. چطور میشود به جایی رسید، که وقتی خوب نگاه میکنی، ارزشش را، داشته باشد.