?Mais je n'attend rien, tu sais

فاصله‌ی سقف تا کف سالن، اندازه‌ی این دروازه تا آن دروازه‌ی زمین فوتبال است. آن‌قدر محل اتصال چراغ‌های دراز و بیضی‌شکلی که آویزان است، دور است از دید آدم، که فکر می‌کنی تا ابد می‌روند بالا. سیم‌هایشان پهن و سیاه است، و تا ابد می‌روند بالا. بیشتر از سی ثانیه که نگاهشان می‌کنی، به یقین می‌رسی دنیا به آخر رسیده است. دلم می‌پیچید به‌هم. سرم را می‌اندازم پایین. نورشان زرد است. تمام سالن زرد است. آدم‌ها حرف می‌زنند. مدام. صندلی‌ها پشتی ندارد. مثل ته‌مانده‌های ستون‌های قدیمی‌ست، قدم‌به‌قدم. رنگشان سفید گچی‌ست. و بوی الکل می‌آید. سکویی هست آن وسط. مثل سن. رویش چند دقیقه داشتند می‌نواختند. اسم سازها یادم نمی‌آید. جلیقه‌ی چرم پوشیده‌اند با پیراهن قرمز. اسم سازها یادم نمی‌آید... دنبال کسی می‌گردم که آشنا باشد. نور چشمم را می‌زند. هرچنددقیقه کسی می‌آید و با خنده سلام می‌کند و می‌کوبد روی شانه‌ام. نمی‌شناسمشان. لبخند می‌زنم. می‌روند. از سوزش چشم‌هایم حدس می‌زنم که هشتِ سرخی از گونه‌ی راستم راه افتاده و از روی دماغم رد شده و تمام شده روی گونه‌ی چپم. دنبال جایی می‌گردم کنار در برای نشستن. هوا با هر آدم می‌آید تو. نیست. می‌ایستم کنار دیوار. نمی‌دانم برای چه آمده‌ام. یادم نمی‌آید. نمی‌توانم بپرسم ببخشید اینجا چه مناسبتی‌ست؟ یکی دارد می‌آید سمتم. لبخند می‌زند. دستم را می‌گیرد و دنبال خودش می‌برد. داریم می‌رویم طرف سکو. می‌رویم بالا. خم می‌شود جلوی میکروفون، معرفی‌ام می‌کند، همه ساکت می‌شوند. می‌رود پایین. نگاهشان می‌کنم. سلام می‌کنم. نگاهم می‌کنند. حس می‌کنم دارم بالا می‌آورم. نمی‌دانم از چی تشکر می‌کنم و می‌آیم پایین. یکهو احساس می‌کنم منتظرم. یادم می‌آید منتظرم. ساعتم را نگاه می‌کنم. کار نمی‌کند. می‌دوم به‌طرف در. نمی‌گذارند بروم بیرون. جلوی پای کسی که نمی‌گذارد بروم بیرون بالا می‌آورم. دراز می‌کشم کف زمین. تا سقف یک عالم تونل زرد درست شده بین سیم‌های چراغ‌ها. زمین سرد است و از زیر در هوا می‌آید. هی می‌فهمم که منتظرم. که خیلی وقت است منتظرم. و تازه فهمیده‌ام که نمی‌دانسته‌ام ولی منتظرم. چیزی روی زمین نیست. زمین تمیز است. آدم‌ها قاطی‌پاتی‌اند. هیچ‌چیزشان برایم مهم نیست. که زن‌اند یا مرد. که چی پوشیده‌اند و چه‌کار می‌کنند. همین‌قدر می‌بینم که سالن را پر کرده‌اند. و همهمه است. و روی زمینم. و سقف بلند است.
بلند می‌شوم. خیسم. با چشم‌های نیمه‌باز آرام‌آرام می‌روم پایین، آب می‌خورم. وقتی هیج‌وقت خواب‌هایم شکل ندارند، وقتی هیچ‌وقت معنا ندارند، وقتی طول ندارند، عمق ندارند، خوابی تا این اندازه بی‌ربط، با این‌همه تصویر، با این‌همه وهم، با این‌همه ارتفاع، نمی‌فهمم که از کجا می‌آید و چه می‌خواهد از آدم. نمی‌فهمم که خواب، بی‌هیچ قرینه، چه می‌خواهد از آدم.


نوشته: صبا دوشنبه سی ام آذر ۱۳۸۸

+




توی مهد کودک، برای این‌که آرش یک بار جلوی همه مسخره‌اش کرده بود، سر کلاس نقاشی، نقاشی آکواریومش را که مربی به‌خاطرش بهش کارت هزارآفرین داده بود، پاره کرد و انداخت روی میز آرش. ناهید جون که آمد تو، زد زیر گریه و گفت: خانم آرش نقاشی‌مو پاره کرد. خانم آرش نقاشی‌مو پاره کرد... از عصبانیت داشتم می‌لرزیدم. به من ربطی نداشت. اما می‌لرزیدم. از ته ته ذهنم یکهو این خاطره زد بالا. یاد چشم‌های گرد آرش افتادم که از ترس نمی‌توانست بگوید من نبودم. تا ناهید جون چیزی بگوید، نزدیک بود خودش را خیس کند. آن‌قدر آن لحظه برایم سخت بود، که بعدش را درست نفهمیدم. الان هم یادم نمی‌آید که با کی دعوا کرد ناهید جون. فقط چشم‌های گرد آرش یادم می‌آید با ابروهایش که تا آخرین حد ممکن رفته بودند بالا. از خودم می‌پرسیدم که این‌قدر تلافی برایش مهم بود که نقاشی خودش را پاره کرد؟ نقاشی‌ای که می‌خواستند بفرستند برای برنامه کودک شبکه دو. که هی ذوق می‌کرد که همه‌ی ایران نقاشی‌اش را می‌بینند. نقاشی‌اش را پاره کرد و انداخت روی میز آرش.


نوشته: صبا یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۸۸

+


Snow is falling on the ground

دستم را مثل وقت‌هایی که آفتاب است گرفتم جلوی پیشانی. نمی‌توانستم ببینم ماشین می‌آید یا نه. دانه‌های درشت برف مستقیم می‌رفتند توی چشمم. آدم‌ها خیلی سفید بودند. زمین مثل آینه نور ماشین‌ها را می‌زد بالا. هر چند قدم حوض درست شده بود. باید می‌پریدی هی. رد شدم از خیابان. ایستگاه تاکسی پر بود از آدم‌های خیس و خالخالی. هرچند وقت، جیغ می‌کشیدند و زیر موج شدید آبی که ماشین‌های مریض می‌پاشیدند به سرتاپای هیکلشان، می‌رفتند عقب. ایستادم روی جدول. همیشه خنده‌ام می‌گیرد این‌جور وقت‌ها. حتی اگر آب بپاشد توی دهانم. ماشین‌های عبوری گاهی نگه می‌داشتند، کسی را سوار نمی‌کردند، و می‌رفتند. هرکدام که ترمز می‌کردند، ده نفر هجوم می‌بردند به‌طرف پنجره‌ی ماشین. راننده نمی‌فهمید کی کجا می‌رود و می‌رفت. نمی‌آمدم پایین. فایده نداشت. اگر می‌آمدم یا می‌رفتم توی آب، یا آرنج یکی وقتی خم شده بودم که بگویم "پیروزی؟" می‌خورد توی گیجگاهم. پیرمردی که بارانی مشکی پوشیده بود گفت ساعت داری دخترم؟ دستم را از توی جیبم درآوردم و ساعتم را که گیر کرده بود زیر آستین زیری، کشیدم جلو و گفتم ده دقیقه به نُه. گفت چند؟ گفتم ده دقیقه به نُه. سرش را آورد جلو و گفت چند؟ داد زدم ده دقیقه به نُه! همه رویشان را برگردانند این طرف. نزدیک بود بگویم، ها؟ ماشین بعدی نگه داشت و باز همه رفتند سمتش. راه افتادم و از همان بالا، از جمعیت فاصله گرفتم. دختری آرام نگه داشت، شیشه را داد پایین و گفت مستقیم می‌رود. گفتم مرسی و نشستم. همیشه این‌همه آب که راه می‌گیرد، مسیر قفل می‌شود. توی میدان گیر کردیم. همه بوق می‌زدند. معلوم نبود کی برای کی. سمت چپی می‌خواست برود راست. بوووق می‌زد. برگشتیم و دیدیم که دارد از پشت شیشه‌ی ماشینش بال‌بال می‌زند. دختر شیشه‌اش را داد پایین و گفت چی؟ گفت می‌گم بکش به راست جا باز شه من برم. بلد نیستی نشین پشت فرمون. گفتم بکشه به راست بره روی این ماتیز؟؟ یک چیزی گفت و شیشه‌اش را کشید بالا. به‌هم نگاه کردیم و خندیدیم. گفت فرقی نمی‌کنه براشون چیه موقعیت. نیگا می‌کنن ببینن زن هست دوروبرشون بهش گیر بدن؟ گفتم هیچ‌وقت هم پلیس نیست اینجا. الان کی کجا بره خب؟ دو سه نفر پیاده شدند و شروع کردند به فرمان دادن. تکانی خوردند همه. بهتر شد. میدان را رد کردیم. چیزی نگفت دیگر. چیزی نگفتم. سرم را تکیه دادم به پشتی صندلی. با پشت دستم بخار شیشه را گرفتم. دانه‌های برف پیچ می‌خوردند و سبک می‌آمدند پایین. ده دقیقه او رانندگی کرد و من بیرون را نگاه کردم. به سه‌راهی که رسید گفت آن طرفی می‌رود و من این‌طرفی می‌رفتم. نگه داشت. گفتم لطف کردی، ممنون. گفت خواهش می کنم. پیاده که شدم، فکر کردم که تا حالا ندیده بودمش و ازاین‌به‌بعد هم نمی‌بینمش. فقط رسید تا من نمانم زیر برف و توی آب. حرفی نداشتیم. و چه خوب که هیچ‌کدام سعی نمی‌کردیم چیزی بگوییم. حس کردم که شاید تنها باشد او هم. یعنی از آنها که دنبال گفتگو نمی‌گردند. از آنها که ممکن است توی قطار، دوازده ساعت را با چند نفر طی کنند و هیچ چیزی نگفته باشند. از آنها که مثل من. یاد آن شب افتادم که پیاده‌رو را باید پارو می‌زدی. آب تا نزدیک‌های زانو بود. مردم پاچه‌هایشان را زده بودند بالا. کفش‌هایشان را گرفته بودند یک دست و جوراب‌هایشان را دست دیگر. نزدیک خیابان هم نمی‌رفت کسی چون بی‌وقفه موج می‌آمد روی سرت. آن شب تنهایی می‌خندیدم. بلند. با کفش ورزشی و شلوار کتان روشن، زدم توی آب. پایم را می‌آوردم بالا، یک گام بلند برمی‌داشتم و می‌گذاشتمش توی آب. چند نفری از لبه‌ی دیوار گرفته بودند و روی تیغه‌ی پله‌مانند باریک پایینش آرام جابه‌جا می‌شدند. نگاهشان می‌کردم و می‌خندیدم. یکی از آن بالا گفت بابا بیا از اینجا تو هم. می‌رفتم همان پایین. و می‌خندیدم. نمی‌دانم چطور ساخته‌اند این خیابان‌ها را که بیشتر از دو ساعت اگر ببارد باید قایق سوار شوی. بعد فردایش اگر آفتاب شد، باید تبخیر شود این‌همه آب وگرنه می‌ماند تا مدت نامعلومی همانجا. امشب هم مثل آن شب، وقتی رسیدم، مثل پوستم که تازه می‌شود توی هوای سرد، تازه بودم. مهم نبود برایم هیچ‌چیز. یادم رفته بود. آرام بودم، و یادم رفته بود. مثل چهره‌ی آن دختر که یادم خواهد رفت. و چهره‌ی من که یادش خواهد رفت. دلم خواست بماند این حس. حسی که با بی‌معناترین اتفاق می‌آید. و بی‌معنایت می کند. و همین.


نوشته: صبا چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۸۸

+


It's all a shadow

یک: سرد بود و ساکت. ادغام ناخوشایند نم باران و بخاری که از زیر شالی که تا زیر چشم‌هایم را پوشانده بود می‌زد بیرون با یک ناو درد کهنه که مدام برمی‌گشت به سطوح یخ زده‌ام. اگر نمی‌رفتیم طبقه‌ی بالای آن ساندویچی، می‌مُردم.

دو: هرقدر زیرورو می‌شدم، هرقدر می‌شکستم هی در لحظه روی آن صندلی، و خط‌کشی‌های خیابان می‌رفت توی چشمم، بیشتر می‌فهمیدم که اگر جای دیگری بودم، اگر هرجای دیگری بودم، بدون کسی که به‌اندازه‌ی تمام عمرم عادت دارم که بنشیند پشت فرمان، که بنشینم کنارش، بدون دانستن اینکه کسی که پشت سرم نشسته، الان، توی سکوت، به‌اندازه‌ی تمام عمرش می‌داند که، چه می‌کشم، حتی اگر نداند که چرا، بدونشان، توی تکتک لحظات امروز عصر، می‌مُردم.

سه: سقف ماشین داشت می‌آمد پایین. قسم می‌خورم. اگر نمی‌ترکید بغضم توی آغوشت، آن گوشه‌ی خلوت، اگر نبودی که دست‌هایم را بگیری، می‌مُردم.

چهار: توی چشم‌هایتان که نگاه می‌کنم، می‌فهمم که هیچ‌وقت نخواهم گفت. هیچ‌وقت نخواهم توانست بایستم روبه‌رویتان، و بگویم که نتوانسته‌ام. که یک جور دیگری شد همه‌چیز. حتی همین حالا، نمی‌توانم بخواهم که مسئولیت نانوشته‌ام را از دوشم بگیرید. نمی‌دانید که هست. نافهمیده گذاشته‌ایدش. نادانسته این‌همه شکستن را راحت کرده‌اید برایم. نمی‌توانم بهتان بگویم. انصاف نیست. دیگر هیچ‌چیز برای شما انصاف نیست. هرچه داشته‌اید گذاشته‌اید. وقت آسایشتان، نمی‌توانم بگویم که چرا گره خورده با من. حق ندارم بگویم. توی چشم‌هایتان که نگاه می‌کنم می‌بینم. که حق ندارم. حتا بگویم که چرا. حتا اگر تمام تصویرهای این تو، بریزد برای همیشه به‌هم.

پنج: ماندم پشت در، تا چشم‌هایم برگردند سر جایشان. تا بیشتر نفس بکشم. تا بیشتر بتوانم بخندم. تا بیشتر شبیه کسی باشم که تمام روز منتظرش هستند که برگردد، بی‌که تقصیر داشته باشند. ماندم پشت در. و زل زدم به تصویری که تا یادم هست، هست. به حیاط، به باغچه، به پنجره‌های موازی پایین و بالا. به نرده‌های سفیدی که دو سال است آرام، جلوی هرچه در و پنجره هست را گرفته‌اند و هنوز هم به بودنشان عادت نکرده‌ام. به نور مهتابی که صورتی شده پشت کرکره‌های اتاقم. ماندم پشت در. تا فاصله باشد از صلح گُم و بی‌معنای آن‌همه رطوبتِ آرامِ روی زمین و در و دیوار و شاخه‌های کاج، تا بازمانده‌های مِه‌گرفته‌ای که نزدیک‌اند و از دور دیده می‌شوند. ماندم پشت در.


نوشته: صبا سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۸۸

+


...Take another walk out of your fake world

آدم چیزهای مهم را وقت‌های بی‌ربط می‌فهمد. همین‌طور بی‌که بنا باشد، تمام ذهنم پیچید به‌هم. یادم آمد که چقدر حرف می‌زنم. نه با کسی. که کلا. چقدر خیال می‌کنم که درست است این روال. چقدر خیال کرده‌ام این همه‌وقت. که فرقی نمی‌کند. که ته تمامش مثل هم است. یادم آمد که همیشه خواسته‌ام. خیلی خواسته‌ام. چیزهای کوچک. چیزهای بزرگ. همیشه طلبکار بوده‌ام انگار. از خودم. از تعریفی که از زندگی داشته‌ام. یادم آمد که چقدر همه فکر می‌کنند درست می‌فهمند. که چقدر برای یک لحظه، همه‌چیز مسخره است. که چقدر ساده می‌بازم هر روز. آنقدر ساده که توی درک هم نمی‌گنجد. یادم آمد که از فرط فرار از کلیشه، از شدت تنفرم از تکرار، نفهمیدم که شاید درست باشند گاهی. کلیشه‌ها. نخواسته‌ام تن بدهم به هیچ جزیی از صورت معمول زندگی. بی شکِ اینکه شاید همین باشد. در قبالش اگر آدمِ ساختن بودم حرفی نبود. در قبالِ انکارِ ازپیش‌ساخته‌ها، فرو رفته‌ام توی حجم بی‌شکلی از "هیچ" و حرف می‌زنم. نه با کسی. که حرف می‌زنم. یادم آمد که ساکت شوم برای یک دقیقه. بترسم. بیشتر از همیشه. یادم آمد که هیچ‌چیز نمی‌فهمم از زندگی. یادم آمد چیزی را که قبول نداشته باشی دوست نداری‌اش. قبول نداشته‌ام هیچ‌وقت. زندگی را. و دوست هم. بعد، خواسته‌ام که خوب باشد. خواسته‌ام که خوب هم باشد. یادم آمد که سال‌های سال است کلاه خودم را برداشته‌ام. تلکه‌ام کرده‌ام و به جایی هم نرسیده هیچ‌چیز. خیال کرده‌ام که بزرگ شده‌ام و ندیده‌ام کودک لجبازی را که هر سال روز تولدش زندگی را پس می‌زند. زندگی را، توی حتی چهارتا پیام شاد، از طرف کسانی که می‌گویند هستی، می‌دانیم که هستی، چه خوب که هستی، پس می‌زند. اشک هست حالا هم توی چشم‌هایم. نشسته‌ام روبه‌روی خودم. و خجالت می‌کشم. نمی‌دانم از کی. خیال کرده‌ام بزرگم و نتوانسته‌ام بفهمم که چقدر کوچک‌اند چیزهایی که می‌توانند خوشحال کنند کسانی را که دوستت دارند. نفهمیده‌ام که چقدر بزرگ است درد جای خالی کوچک‌ترین جزء همینی که حالا هست. نفهمیدم که شاید زندگی همین باشد. که همین است اصلا. نفهمیدم که شاید نبخشم خودم را هیچ‌وقت. نفهمیدم که روزی بالاخره دیر می‌شود. برای فهمیدن. برای بودن. یادم آمد که نیستم. یادم آمد که تا کنار نیایی با زمینه‌ها، نیستی. یادم آمد که به عدد سال‌های زندگی‌ام، نیستم. یادم آمد که دغدغه‌های هفده‌سالگی را لابه‌لای نوشته‌های همان روزها جا نگذاشته‌ام انگار. که هستند لابد هنوز توی ناخودآگاهم، که خامم اینقدر. بعد از این‌همه سال. که خامی شاخ و دم ندارد وقتی خودت را هم نمی‌فهمی. وقتی برای خودت جایی نداشته باشی، وقتی هنوز گیر کرده باشی توی سوال اول، وقتی سختت باشد که کسی بگوید "دوستت دارم"، وقتی سختت باشد که دوستت داشته باشند، یعنی که خامی. که به بلوغ نرسیده‌ای. انگار که این‌طور، ها؟ یادم آمد که به بلوغ نرسیده‌ای.

آدم چیزهای مهم را ... وقت‌های بی‌ربط می‌فهمد.


نوشته: صبا یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸

+

عناوين آخرين نوشته‌ها