Watching him die, was like watching somebody get washed out to sea, only they're sitting right there in bed. A wave comes, takes them a little away, another wave comes, takes them a little away. Every wave is a day. Little by little, off they… off they go.
(Brenda to Nate, after her father died, Six Feet Under, Season 3, Episode 7)
خواب میدیدم سوار ماشینی هستم، که با سرعت از میان کوه و جنگل حرکت میکند. صندلی جلو نشستهام، و یکهو میبینم راننده سر جایش نیست. نمیدانم، انگار از پنجره پریده باشد بیرون، پرت شده باشد بیرون، غیب شده باشد. نمیدانم راننده چه کسی بود. ماشین با سرعت میرفت، به پیچ نزدیک میشد. خودم را انداختم سمت صندلی راننده، فرمان را گرفتم و هر کاری میکردم ترمز نمیگرفت. کلاج هرز شده بود، افتاده بود پایین. ترمز دستی را هر چه میکشیدم بالا اتفاقی نمیافتاد. با سرعت سرپایینی را میرفتم پایین، و ماشین از کنترل خارج شده بود. صدای قلبم از توی گلویم میآمد. عرق کرده بودم. توی همان حالت وحشت و تعلیق از خواب بیدار شدم. ده و نیم صبحِ جمعه، اولین روز از سه روز تنهایی ِ مطلقام توی این شهر ِ خالی ِ تعطیل، و وجودم که داشت از هم میپاشید. شب پیشش، بابابزرگ ِ منیره فوت کرد. هقهق میکرد، بغلش کرده بودم، گریه میکردم، و هیچ کس بعد از دو ماه، دوباره توان ِ تشییع جنازه رفتن ندارد. توان ِ رویارویی با عدم. سه صبح، حرکت کردند تا به مراسم ساعت نُه ِ شهر بابابزرگش برسند. بابابزرگش را سه یا چهار بار دیده بودم، آدم ِ لوتی ِ دوست داشتنیای بود، با چشمهای آبی، و کلاه لبهدار خاکستری و لهجهی مهربان ِ لری. صبح جمعه احساس خفگی داشتم. به لیست شمارههای گوشیم نگاهی انداختم، هیچ کس نبود که بتوانم ازش بخواهم هم را ببینیم، همه رفته بودند. جمعه، تاسوعا و عاشورا. تنها هم جایی نمیشد رفت. ذهنم آشفتهتر از آنی بود که بنشینم پای ترجمه. یا درس خواندن. یا هر کار ِ productive دیگری. رفتم سراغ ِ Six Feet Under. با تمام وجودم با آدمهای این سریال، ارتباط برقرار میکنم. با گم شدگی و فروخوردگیشان، با تنهاییشان، با عصبانیتهای چند سال ماندهشان، با تکاپوشان برای خوب زندگی کردن، میان ِ زمین و آسمان ِ درهم ریختهی متلاشی. همه چیز حول محور مرگ میگردد، و زندگی پررنگتر از هر داستان دیگریست اینجا. پدر ِ Brenda که چندروزه در اثر سرطان فوت میکند، Brenda در حالی که بعد از مدتها، Nate را میبیند، و نشستهاند روی سنگی رو به دریا، آن جملههای اول ِ این پُست را میگوید. و من پاز زدم، تا هضمش کنم. تا چهرهی مامان توی آن لباس صورتی ِ بیمارستان، در حالی که نشسته بود روی تخت و به من لبخند میزد، و صورتش گل انداخته بود، و دستهایش میلرزید، توی ذهنم واضح شود. و دردی که آن روزها کشیدم، وقتی مامان حواسش نبود، از بچگیهایش حرف میزد، سراغ برادرش را و مامانش را میگرفت، وقتی نگران ما بود با تمام آن احوال، که من بنشینم، که بابا غذا بخورد، که محراب برود خانه استراحت کند، که مهسا پسرش را ببرد پیتزا بخورد، دردی که آن روزها کشیدم، از توانم خارج بود. نمیتوانستم ببینم، مامان میلرزد، مامان درد دارد، مامان نمیخندد، مامان ...
Brenda میگفت مثل این است که ببینی کسی آرام آرام، با موجهای دریا دور میشود. هوم. مامان با هفت-هشت موج، ذره ذره فاصله گرفت. و رفت. و حالا تا چشم کار میکند، دریاست، و مامان نیست. و من توی این ساحل ِ سرد ِ طوفانی، تنهایم. همهمان تنهاییم. هر کداممان توی یک ساحل، دور از هم، سردمان است. بابا یک طرف. مهسا یک طرف، من اینجا، و محراب هم جای دیگر. هیچ کس، حقیقتن، توی غم هیچ کس دیگر شریک نیست. آدمیزاد مقابل درد، تنهاست. تنهایی ِ هولناکی، که مثل همان دریای مرگ، که مامان را گرفت، کران ندارد.
ساعت چهار بعدازظهر، از خانه زدم بیرون. پیاده رفتم تا یکی از پارکهای این اطراف. تا توانستم راه رفتم. تا توانستم دویدم. دویدم. دویدم. هوای سرد، پوست صورتم را تازه میکرد. گریهام را لای نفس نفسهایم ساکت کردم، و خودم را سپردم به دست جریان ِ روبه جلوی بیتفاوت ِ زمان. وقتی برگشتم، سبُکتر بودم، و چای که دم میکردم، قرار ِ عجیبی داشتم.
امروز هم، مثل روزهای پیش، ابریست. ابرِ پیگیر ِ گستردهایست. روشنایی ِ خانه کم است. تاسوعاست. محراب و بابا که به فاصلهی ده دقیقه زنگ زدند، صدایم گرفته بود. چیزی نفهمیدند ولی. دلم نمیخواهد کسی نگرانم باشد. هیچ وقت.