The autumn leaves, drift by the window

صبح مثل همیشه، بیدار که شدم، اضطرابی توی قلبم تکان خورد. عرق کرده بودم و سردم بود. حریصانه پتو را گرفتم میان بازوهام، به پهلوی راست چرخیدم و پاهایم را به جنینی‌ترین شکل جمع کردم، انگار ویرگولی باشم روی تخت، که بین دیروز و امروز فاصله می‌اندازد. آلارم گوشی‌م دوباره زنگ زد. کش آمدم، و با پتو غلت زدم و از آن طرف تخت سُر خوردم پایین. اضطرابم ماند توی پیچ پتو، و چند دقیقه بعد، کتری را که آب می‌کردم، پرده را که می‌کشیدم، چای که می‌گذاشتم، سرمای سرامیک را که کف پاهایم احساس می‌کردم، هیچ وزنی روی سینه‌ام نبود.

لباس پوشیدم. چند بار چتری‌هایم را شانه زدم. طرح لب‌هایم را با مداد مات همیشگی پررنگ کردم. موهایم را گذاشتم باز بماند، تا وقتی از کناره‌های صورتم و از زیر شال می‌ریزند بیرون، یک جور توهم آزادی توی سرم بچرخد. چای را که جلوی آینه می‌خوردم، به چشم‌های خودم خیره ماندم که آن رو به روم برق می‌زدند.

کف خیابان صیقل خورده بود. باد به آرامی همراهم می‌آمد، و دنباله‌های شال سیاه سبکم را از روی شانه و کت چرم مصنوعی زرشکی‌ام می‌انداخت پایین. هوا آمیخته‌ای از سفید و خاکستری و طلایی بود، و چشم‌هایم لابه‌لای رنگ‌هاش می‌دوید. یک ساعت راه برای گوش دادن به موسیقی و تماشای زندگی در شهر ایده‌آل بود. گام‌های بلند برمی‌داشتم، و سرم را بالا گرفته بودم، جوری که کشیده شدن پوست گردنم را زیر فکم احساس می‌کردم. توی تاکسی، نمی‌توانستم تصمیم بگیرم که کدام اجرای آهنگ Autumn Leaves را بیشتر دوست دارم. نسخه‌ی پر احساس و ملایم و با طمأنینه‌ی Eva Cassidy، یا بلوزِ بی‌خیال و ریتمیک و سرشار از فضاسازی Eric Clapton. پیاده شدم، و شلوغی ایستگاه مترو تا چند کوچه آن طرف‌تر رسیده بود.

ایستگاه صادقیه خلوتی ندارد. لب خط جایگاه قطار، چند لایه آدم ایستاده بود. همیشه آنجا که می‌ایستم، کسانی هستند که سرتاپای آدم را نگاه می‌کنند، انگار که بخواهند برای چیزی انتخابت کنند، یا ببیند می‌توانند در نبرد صندلی کنارت بزنند؟ قطار رسید، و با آرامش، از میان هول‌شدگی آدم‌ها، سوار شدم و گوشه‌ای ایستادم. فروشنده‌ها بدون اتلاف وقت کارشان را شروع کردند. و صدای لئونارد کوهن که بلند شده بود توی گوشم، از همهمه‌شان جدایم می‌کرد.

میدان انقلاب، زنده و پر‌جنب‌وجوش، غرق تصویر و صدا و حرکت بود. مثل رودخانه‌ی بزرگی‌ با جریان تند آب، که انگار که از نهر کوچکی افتاده باشی تویش، وقتی واردش می‌شوی، بی که بفهمی، گام‌هایت سرعت می‌گیرد. دستم را حایل کردم بین تابش مستقیم آفتاب و پیشانی‌م، و از میدان گذشتم. ساعتم را نگاه کردم. درست سروقت می‌رسیدم به قرار... . آرامش عجیبی داشتم. خودم را سپرده بودم به جریان روز، و جزئی شده بودم از هیاهوی شهر.

*

از پله‌های ساختمان شماره‌ی هشت که می‌آمدم پایین، از کوچه‌ی درخشان که می‌گذشتم، زیر سایه‌بان بازار پیاده‌روی خیابان کارگر که ایستاده بودم، لبخند عمیقی داشتم. مثل کسی که بعد از مدت‌ها سرگشتگی، آوارگی، گم‌شدگی، نشانه‌های آشنایی از دور می‌بیند، و برای دویدن راه باقی‌مانده جان دوباره می‌گیرد. دلم می‌خواست تا خود خانه پیاده برگردم. دلم می‌خواست پیش رویم افقی باشد، که به آینده امیدوارم می‌کند.

راهروهای طولانی ایستگاه متروی انقلاب، حالا رنگ تازه‌ای گرفته بودند. باد خلاف جهت من می‌وزید، و مرا یاد رؤیاهای محو‌شده‌ی نوجوانی‌ام می‌انداخت. میان تمام حس‌هایی که توی تنم می‌پیچید، فکر کردم که زندگی آدمی مثل من، چقدر، می‌توانست ساده باشد، و نبود.


نوشته: صبا چهارشنبه هفتم آذر ۱۳۹۷

+

عناوين آخرين نوشته‌ها