زندگی خالیست. مثل ذهن من. مثل دستهای من. مثل من. لابهلای حرفهایمان میگفتم، حساسیتها نباید طبیعت ِ زندگی را از آدم بگیرند. مرزی هست بین ِ فهمیدن و زیستن، که نباید باشد. مرزی نیست بین ِ فهمیدن و زیستن، نبودنش را باید پیدا کرد و نمیشود. کوچههای سرد ِ ساکت ِ جمعه، خانههای رمزآلود ِ قدیمی ِ هیجانانگیز، درختهای آرام ِ خشک ِ رسیده به هم از این سر و آن سر، هوای ابری ِ اسفند، ساعتهای بعدازظهر ِ بی تب و تاب، بار ِ تلاطم ِ توی حرفهایمان از چیزهایی که هست، یا توی ذهنمان یا پیش چشممان. من خالی شدهم. آرامشم صاف ِ صاف میشود توی رهایی ِ دو ساعت آواز شنیدن و خواندن، شنبهها، وقتی دلم برای زندگی تنگ میشود. پنجره هست، کتاب هست، ساز هست، و نوری که برای نوازش چشمهایت کافیست. بغض ِ خوب ِ پنهانی که گلویم را میگیرد هنگام ِ آغاز ِ یک تصنیف، به چپ و راست که تاب میخورد بیاختیار بدنم به خاطر ِ آرامش ِ کلماتی که پرواز میکنند، ترسی که میریزد آرام آرام و صدایم که میتواند اوج بگیرد و دردی که نیست آنجا. من خالی شدهم. صبح به صبح که خوابهای آزارنده تمام میشوند، یاد گرفتهام که چطور از آشفتگیشان به یک لیوان ِ چای بگذرم. قفلی که هست توی وجودم که به روی خانه باز نمیشود، بزرگ میشود و سنگین، و خانواده را دور میکند و دستم به آرام کردنشان نمیرسد که هرچند مهرباناند، دنیایشان دور است. گمشدگی عادت میشود و بیگانگی، طبیعت. دوست داشتن آسان است. تناقضی نیست بین دوست داشتنهای زندگی و خستگیهای زودهنگام. رد که میشدیم از کنار آن خانهی سفید با چراغ ِ روشن ِ زیرزمینش و کتابخانهای که بود توی پنجره، پشت سر ِ مردی میانسال زیر ِ نور ِ چراغ ِ مطالعه، گفتم که از نگفتنیهایم که حرف میزنم، دلم میخواهد کسی که گوش میدهد دانسته باشد که نگاه ِ خوب به دنیا را گم نکردهام و دردم تیره بینی نیست. میخواهم بداند که میدانم کجای زندگی زیبایی ببینم و شادش باشم و باز هم این غم ِ ممتد ِ پسزمینه هست، تا کلافهام کند از بودن. میخواهم بداند که تنفر از آدمها برای من سخت است و بودن و چگونه بودن ِ کسی مشکل ِ من نیست، من آن جایی را که برای من باشد ندیدهام و من آرامم و شاید آرامتر از تمام آدمهایی که میشناسم حتا، ولی به آرامی هم سرگردان ِ زمانی که بگنجم به تمامی در زندگیم و آن زمان نیست و نمیآید و راهش گم است مثل من. گم است مثل من. تاریک میشود هوا، برف مینشیند و شنبهای رو به پایان است، سکوتی خانه را گرفته و چشمهایم خواب آلوده است و وقت خوبی برای خواب دیدن نیست.