دستبهدامن لحظهایم. که تنها لحظه است که میتواند همهچیز را معنا دهد. و از همهچیز رُسِ معنا را بکشد. برای لحظه زندهایم. توی کوتاهی پرهیجان لحظه وجود پیدا میکنیم و میمیریم. توی لحظه تمام میشویم. توی لحظه آغاز میشویم. لحظهایم. نه بیشتر. ادراک ترسناک لذتبخشیست توی تزلزل و بیثباتی لحظه بودن. زمان احاطهمان نمیکند. زمان گم است توی کلیت گنگش. و بهاشتباه روز و سال میزند. وقتی میافتیم، یک لحظه طول میکشد فهممان از وجودِ درد. فهم، تنها یک لحظه طول میکشد. و زندگی با تمام عظمتش میشود معلول لحظهای که دوستت محکم میگیردت توی آغوشش، برای اینکه روزیست که به دنیا آمدهای. یک لحظه طول میکشد زندگی. تکثرش نفس آدم را حبس میکند. که چند بار زنده بودهایم. و چند بار مردهایم. لحظه جدا میکند تعبیر حالا دیگر تکراری "زنده ماندن" را از "زنده بودن". دستبهدامن لحظهام. برای درک وزن کفهی "خوب" بودن. میگذارم معنیام کند. اینبار. اینبار میگذارم. که خردهریزهای شاد التیام دهند انبوه ساکت شدهی لایههای زیرین را. اینبار، اضافه نمیکنم به بار کسی که گاهی انتخاب میکند خستهبودن را. همهچیز را میگذارم بیرون لحظه. و میافتم تویش. میافتم توی صدای خندهای که میپیچد توی اتاقمان توی موسسه. میافتم توی سکوت نهونیمِ شبِ خیابانِ سرپایینیِ متنهی به کوچهمان. میافتم توی خنکیِ پاییزگونِ بیبرفِ بهمن. میافتم توی چشمهای کسانی که شکفته میشوند وقتی میرسم. میافتم توی بوی کُتلتی که میآید از خانهای که از جلویش رد میشوم. میافتم توی فاصلهی ممتدِ آسمانِ دودی با آسفالتِ همرنگش که آن تهِ خیابان تمام میشود. میافتم توی لحظهای که دارد تمام میشود.