پرده را جمع میکنم. توی این کار، همیشه یکجور امید هست. احساس میکنم اگر روزی دیگر هیچچیز برای دلخوشیم باقی نمانده باشد، خواهم گذاشت پرده همانطور سنگین و خسته، بایستد پشت ِ پنجره و نور را بشکند. ابریست و هوا همان رنگیست که میخواهم. آنوقت، نور یکهو از پشت پردهای که جمع میشود، میریزد روی صورتم، توی اتاق ِ نامرتبی که نشان ِ پریشانیست. این اولین لحظهی تماس نور ِ سفید-آبی-خاکستری ِ ظهر ِ ابری با وجودم از آن لذتهاییست که دلم میخواهد میتوانستم با کسی شریکش شوم. با کسی که بداند چهطور نور، ابر، پنجره، ممکن است برای نفسهای آدم، کلیدی باشد. میایستم کمی همانجا کنار ِ پنجره، صدای قارقار ِ هیجانزدهای میآید و اشک جمع میشود پشت پلکهای بستهام که چقدر دلم برای یک چیزهایی تنگ است. میروم روبهروی آینه و فکر میکنم به اینکه دیگر موهایم به اندازهای رسیدهاند که بشود شانهشان کرد کمی و شانهشان میکنم و یاد ِ نوشتهای میافتم که یک سال پیش نوشته بودم وقتی که آرام بود روزم و اما یک فرق عمده داشت آن روزها با روزهایی که حالا میگذرند و دوست ندارم بنویسم فرقش را چون درد دارد یادآوریش. میخواستم امروز را از همان آغازش بنشینم پای درسی که سایهی هولناکش افتادهاست روی شبانهروزهایم اما به جایش، نمیدانم درست چه شد که نشستم پای این وبلاگ و آرشیوش و چه اشتباه بزرگیست مرور ِ نوشتههایی از این دست، هنگام ِ آغاز روزی اینچنین. از اینکه حدود یک سال گذشته است از این پست و این پست و این یکی، از اینکه چقدر من ِ این چندوقت، مجبور شده است جور دیگری باشد و چه دردی هست حتا پسزمینهی تمام لذتهای کوچکش... قلبم درد میگیرد. اوهوم. تازگیها درد هم میگیرد قلبم و تنها تپشهای دیوانهوارش نیست که مجبورم میکند دست و پایم را جمع کنم و نتوانم یک دل سیر به عزای بخشهایی از زندگی بنشینم. یاد برف دیشب توی جاده میافتم و صدای فرهاد و حرفی که به مامان زدم که واقعن خوب است که فرهاد توی موسیقی ایران هست... و یاد آنهمه اشکی که ریختم رو به شکلهایی که کشیده بودم روی بخار پنجره و خوشحال از اینکه مامان هیچ کدامش را نفهمید. یاد آرزویی که داشتم یک جاهایی وسط راه، که کاش نرسم هیچوقت. تکراری است تصویرها؟ احساس میکنم بارها نوشتهام از این اشکهای پنهانی و همین است ولی تمامش. این یعنی زندگیام را بغض گرفته است و ته ِ خندههایم هم این بغض مثل ِ بستری ثابت خوابیده است آمادهی بیدار شدن. حالا صدای بیوقفهی گنجشکها میگوید که امروز هوا آنقدرها سرد نیست. این پست را میخواستم جور دیگری بنویسم و از چیزهای دیگری بنویسم اما برای ذهن ِ پریشان هیچ قاعدهای نیست و هرگز نمیتوانم برای نوشتنم تکلیف تعیین کنم و انگار که آن وجهی از وجودم که مینویسد نخواست آن چیزها را بنویسد. نمیخواهد بنویسد. هنوز.