یک نوشته پیدا می‌کنی، و بهانه‌ی امروزت هم جور می‌شود

من جواب خودم را خیلی وقت پیش گرفته‌ام. یادم نبود شاید این روزها فقط. این را نوشته بودم برای یک دوست، که می‌دانست من، چطور، برای لمس بخش‌هایی از بودن، تقلا می‌کنم. پیدایش کردم از میان فولدرهای آشفته‌ای که گوشه‌ی هر کدامشان، چند خطی نوشته هست:

«از لابه‌لای تمام این کشکمش‌ها، تمام بالاوپایین‌ها، تمام حس‌های متناقض در رفت‌و‌آمد، یک چیزی می‌ماند برایم. که ارزشش را دارد. ارزش فشار را. ارزش افتادن را. ارزش شروع‌کردن چیزی را که می‌دانی پایانی دارد. می‌دانی چی می‌ماند برایم؟ تجربه‌ی حس‌هایی که خیال می‌کردم هرگز تجربه نخواهم کرد. حس‌های کوچک هم، نه خیلی بزرگ. از حداقل‌ها حرف می‌زنم. از صورت مسئله. از امکان وجود چیزی، نه وجودش. دو هفته است تمامش. باورت می‌شود؟ فقط دو هفته. این یعنی شکستن تمام پیش‌فرض‌هام. این یعنی اینکه آنقدرها هم که خیال می‌کنم فسیل نیستم و نبوده‌ام انگار. این یعنی که نخشکیده در من چیزی که فکر می‌کردم خشکیده بی‌دلیل. این یعنی که کسی که مدت‌ها نشسته روی صندلی چرخ‌دار، یکهو ببیند که انگار می‌تواند راه برود. و تصور می‌کرده تمام این مدت که پاهایش حرکت نمی‌کنند. خیلی کاستی دارد همه‌چیز. خیلی چیزهاش جور در نمی‌آید. اما همان‌قدری‌ش که جور در می‌آید، برای یک مدت کافی ست. شاید آن چیزی که بیشتر هیجان زده‌ام کرد توی این چند روز، خودم بودم. و آن بخشی از خودم که نمی‌شناختمش. هرگز نمی‌شناختمش. و آن دسته حس‌هایی که فکر می‌کردم وجود ندارند در من. ترسیده بودم از خودم راستش. سه‌شنبه شب بود فکر کنم. حالم بد شده بود. برای چیزی که صد سال فکر نمی‌کردم بشود. و حالا که فکر می‌کنم؛ حتا اگر آن حال، پایه‌ی محکمی نداشت، حتا اگر خیال بود تمامش، حتا اگر اشتباه بود تمامش، باز هم می‌ارزید داشتنش. که من فهمیدم می‌توانم. این خیلی مهم است برایم. که روی کاغذ، می‌توانم. همین برایم بس است. می‌دانی؟ نیاز داشتم به دانستنش. و دانستم. خیلی یکهو و بی‌مقدمه.

خیلی جاهای کار می‌لنگد. و دورنمایش هم اصلن خوب نیست. شاید به‌هیچ‌وجه نشود هیچ‌وقت که چیزی فراتر برود. فراتر از اینی که حالا هست. حتا اگر نرود هم، حتا اگر همین‌طور بماند، حتا؛ خوب که فکر می‌کنم؛ حتا اگر همینی که حالا هست هم نباشد، من احساس می‌کنم که سهمم را گرفته‌ام. می‌بینی؟ حرف زیاد می‌زنم اما آخرش چیز خیلی زیادی نمی‌خواهم از زندگی... . این را تازه فهمیدم.»

تاریخ ندارد. اردیبهشتی دور بوده است. می‌دانم.


نوشته: صبا دوشنبه سوم مرداد ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها