دست میکشم به پشت گردنم. درد میکند. دیروز چهار ساعت سرم خم بود روی برگهی آزمون. برای اولین بار در زندگیم برای امتحانی وقت کم آوردم. برگه را که ازم گرفت، جملهی اول بند آخر را نوشته بودم. ناتمام ماندنش شاید بد نباشد. شاید تمرینی باشد برای چیرگی بر کمالگرایی آزارندهی مدامم. کلاه اورکت سبزم را کشیدم روی سرم، و آرام از پیادهروی سراشیبی دانشگاه بهشتی به راه افتادم. به کتابهای بزرگی که روی دست اکثر شرکتکنندههای آزمون بود نگاه میکردم که چطور آب از جلدشان میچکید. به باران خندهام گرفته بود. سرد بود. برای راه برگشت اتوبوس و مینیبوس نگذاشته بودند. برگشت مهم نبود. صبح برای رسیدن به آزمون ماجرا داشتیم. باران و سرما و شلوغی و بینظمی مفرط، حرف، حرف، حرف... صف بینظم تحویل کیف، اتوبوس دانشکدهی مهندسی، رطوبت زمین و هوا، همهمه، همهمه، همهمه. کلاس دو صفر چهار. صندلیام کنار دیوار بود، ولی از حرف در امان نبودم. هیچوقت نفهمیدم آدمها چرا قبل از امتحان اینقدر حرف میزنند. تا لحظهی آخر. به کسی که نمیشناسی چرا باید توضیح بدهی که چیزی خواندهای یا نه؟ که بار اولت است یا نه؟ که سیستم درست کار میکند یا نه؟ که پارتیبازی است یا نه...؟ یک ساعت باید مینشستم توی آن همه شلوغی؟ مشکل از من است یعنی؟ چرا فقط من حرف نمیزدم؟ رفتم توی سالن، تا شاید کمی سکوت آرامم کند. بالاخره شروع شد. و وقتی تمام شد، مهرههای گردنم درد گرفته بود. ده دقیقه وقت کم آورده بودم و مهم بود و نبود. کیف پارچهایام را معلوم نیست کجا گذاشته بودند که گلی و خیس شده بود. همه گروه گروه برمیگشتند و من تنها بودم. کتاب من کوچک بود و از باران در امان. یکی بود که صورتش زیر طبقهی چهارم کتابهای قطور روی دستش پنهان شده بود و نمیدانم چطور راه میرفت. شبیه آبنمایی شده بود وسط میدانی که میتوانست نامش دانشجو باشد. آرام از سراشیبی پیادهرو میرفتم پایین، و به گرسنگی محل نمیدادم. گردنم درد میکند. امروز آفتاب شده است. برای سومین بار به معاون بانک نزدیک خانه توضیح دادم که برای این وام گفته بودید که یک ضامن کافیست. حرفهایش را حفظم و خندهام میگیرد. بیرون بانک، میمانم توی آفتاب، و احساس میکنم امروز بار روی سینهام سبکتر است. شاید به خاطر این باشد که دیشب المیرا را دیدم. دوستی که با تمام سختیهایی که کشیده و میکشد، هر روز حجم بیشتری از سرزندگی وجودش و پیرامونش را میگیرد. هربار میبینمش چند پله بالا میآیم، و هر بار به خودم قول میدهم که بیشتر ببینمش و نمیشود. پستچی آمد و پاکت بیمهی ماشین را که به دستم میداد، نگاهم نمیکرد. امضا که میگرفت نگاهم نمیکرد. رفت و حتی ندید صورت دارم یا نه. چه آدمهای غریبیاند اینهایی که به آدم نگاه نمیکنند. من هرقدر که حرف نمیزنم، نگاه میکنم. توی چشمهای آدمها. به جزئیات صورت و دستهای آدمها. شاید تصاویر برای همه مهم نباشد. برای من ولی، تصویر، زندگیست. من آن دختر ساکتی هستم که میبینید توی خیابان، اتوبوس، مترو، مهمانی، که درست توی چشمهایتان نگاه میکند، گاهی لبخند میزند، و میگذرد.