ظهر پنجشنبهای عجیب است. بارانی که از دیشب میآید، حالا توی این هوای نقرهای، شبیه برف میبارد و برف نیست. با خودم غریبهام. دلم میخواهد این خودی را که نمیشناسم از پنجره بیندازم بیرون، زیر باران، و بعد دوباره برگردم بنشینم اینجا روی تخت، و داستانم را ترجمه کنم. خالی و بیحس. به آن دو کلاغی که همین حالا آمدند و نشستند بالای یکی از پنجرههای ساختمان روبهرویی، حسودیام میشود. چه سرخوشاند و بیخیال، و رها. و هر وقت که دلشان بخواهد، میتوانند دنیا را بگذارند زیر پایشان. امروز آفتاب نیست، و نوری که اتاق را گرفته، نرم است و سرد و سپید، و روی بازوها و قفسهی سینهام که مینشیند، تمرکزم را به هم میزند. شاید باید این پیراهن را با لباسی آستینبلند عوض کنم. شاید باید خودم را بپوشانم. خودم را از دید این روز پنهان کنم. خودم را از خودم، و آشوب، و بیآرامیهای انباشتهاش بگیرم. زمستان دارد به نیمه میرسد، و انگار که هنوز برایم سخت است. میترسم این سال به پایان برسد. اصلاً دیگر هر سالی که میگذرد، تکهای از مرا میکَند و با خود میبَرد، و من، هر بار، دورتر از کمال، مثل پیراهنی پاره که آویخته بر شاخهی دستبهآسمانکشیدهای در باد تازیانه میخورد و میرقصد، و شاخه را رها نمیکند که تنها نقطهی اتصالش با دنیاست، به زندگی چنگ میزنم، و خودم را میسپارم به ضربآهنگ نامرتبش. میرقصم. میرقصم و این تصویر را قراری نیست. نه، نمیتوانم. پیراهنم را در میآورم. میخواهم تمامقد به اسارت این نور درآیم. شاید به مرور، با هوا یکی شوم. شاید به آهستگی رنگ ببازم، لابهلای ذرات معلق زمستان از دید پنهان شوم، و نامرئی، و آزاد، از فرای تمام ساختمانهای این شهر مرطوب بگذرم، و در گوشهای از افق، آرام بگیرم.