لحظههای سکوت بهیکباره. لحظههایی که از نمیدانی کِی، جدا میشوی از حتا صمیمیترین فضایی که میتواند باشد توی ماشین، وقتیکه یک شبِ بهظاهر خوب را، یا اصلن خوب را، گذراندهای، و نشستهای روی صندلی جلو، و چشمهایت را پنهان کردهای توی زاویهای از پنجره، که برای کسانی که میخندند توی ماشین، دید نداشته باشد. لحظههای کوتاه ِ افتادن، افتادن نه، آن حالی که به آدم دست میدهد وقتی کشتی ِ شهر بازی از آن بالا میآید پایین یکهو. لحظههایی که ناگهان، صدای خوانندهای که نمیشناسیاش، یادت میاندازد که چقدر خوب میشود اگر همین حالا بتوانی فریاد بزنی. لحظههایی که، احساس میکنی، ممکن است تمام شود همهچیز همین حالا، و تو خداحافظی نکردهای با آنهایی که میدانندت. و دلت بخواهد ازاینبهبعد، هر که را دیدی، خداحافظی کنی، یک جوری که بعدش دلت آرام باشد، آخرین باری که همه را دیدهای، خوب نگاهشان کردهای. اینها لحظههای خرابیِ گذرای حالِ خوب است. حالِ خوب یعنی وقتی رها کرده باشی یک چیزهایی را به حال خودشان. وقتی که طلب نداشته باشی دیگر از زندگی. وقتی که یک مدت طولانی، در تنگنای روهای سنگین ِ بودن، نفس عمیق کشیده باشی، و آخرش هیچچیز نمانده باشد. من دیگر مدتیست، ارث پدرم را، حتا آن چیزهایی که فکر میکردهام حقم است را، به هر قیمتی، نمیخواهم از هیچکس. من راه خودم را میروم، و به ممکنهای غیرممکن، کاری ندارم. من دغدغههایم را باید دیگر، کنترل کنم، و بگذارم آن بخشی از وجودم که سادگی را دوست دارد، ساده زندگیاش را بکند. من به شوق میآیم باز، از باد. و این خوب است. این لحظههای جدایی از دنیا که یکهو میآیند، دیگر کوچکتر از آنند که چیزی را خراب کنند. من یک قفسه دارم توی وجودم، برای دلتنگی، بیگانگی، غم. همه با هم آنتو جا میشوند. رهاییهای خودساخته، آرامشی که میتوانم از یک جایی ته ذهنم پیدایش کنم خیلی وقتها، و دوستداشتنهای بیتبصرهام، هستند سر جای خودشان، توی قفسهای دیگر. من را توی زندگی، تفکیک نجات داده است تا حالا. و شاید همین است، که میکشدم بالا، وقتی به آخر میرسم. تمام اینها را شاید، بارها، نوشته باشم. اما هیچوقت، اینقدر، نمیدانستهام که، چطور میشود ادامه داد. چطور میشود مدام برنگشت سر پلهی اول. چطور میشود دور نزد. چطور میشود نگذاشت تاوان اتفاقها بشود باقیماندهی زندگی. چطور میشود به جایی رسید، که وقتی خوب نگاه میکنی، ارزشش را، داشته باشد.
دیشب بهخاطر یک کیف، برای دقایقی طولانی لبخند میزدم. یک کولهی کوچک که تمام پارچهاش را آلبالوهای قرمز پر کردهاند. و فهمیدم چقــــدر گذشته است از آخرین باری که بهخاطر چیزهای کوچک، به ذوق آمدهام. و دلم برای خندههای بیپیچیدگی تنگ شد. برای وقتهایی که همهچیز یک بُعد دارد و زیر هر حسی هزار حس دیگر نهفته نیست. گاهی میشود که حسهای خودمان را هم نمیفهمیم. این باید سطحی ناشناخته از تنهایی باشد. تنهایی ِ عام ِ ناشی از بیگانگی. تنهاییای که میکشاندمان به صفحههایی که وجود دارند و وجود ندارند، بهدنبال کسانی که میفهمند. بهدنبال حسهای مشترک. بهدنبال اینکه دانستنش، آراممان کند. دانستن اینکه، مفهوم درد تنها مال ما نیست. زندگی درد دارد. زندگی درد زیادی دارد. من خوبم. اگر بخواهم بد بودن را، تا نهایت امکانش، مجسم کنم، حال حالایم را باید گفت خوب. ارتعاشات ریز ترسی نامحسوس، وجودم را گرفته است فقط. ترس از صفر شروع کردن. ترس مواجهه با نبودِ تمام چیزهایی که ساختهام، که دوست داشتهام، که بهخاطرشان دلم خواسته است باشم، که تلخیهایم را فراموش کردهام، تا جایی که توانستهام. تلخیهایی که از وقتی یادم میآید، همراهم بودهاند. تنهایی عمیقی که، توی تمام مراحل زندگیام، دنیا را از من جدا کرده است. تنهاییای که همیشه خیال میکردم درمان ندارد. و اشتباه نمیکردم. من خیلی زودتر از چیزی که فکر میکردم، بلند شدم. از زمین ِ واقعیتهای غیرقابل تحمل. و ایستادنم از سر تسلیم نیست. میدانم چرا ایستادهام. چیزی درونم هست، که اجازه نمیدهد، خودم را رها کنم زیر هیچ آواری. و ایستادن، لرز دارد، وقتی، ذرهای راهی که پیش رویت مانده است را، نشناسی. من میترسم آنقدر زیر لایههای تودرتویی که بودنی اینچنین اقتضا میکند، پنهان شوم، که راه برگشت را، گم کنم. من میترسم و این ترس را، هیچ تسلایی نیست.
من جواب خودم را خیلی وقت پیش گرفتهام. یادم نبود شاید این روزها فقط. این را نوشته بودم برای یک دوست، که میدانست من، چطور، برای لمس بخشهایی از بودن، تقلا میکنم. پیدایش کردم از میان فولدرهای آشفتهای که گوشهی هر کدامشان، چند خطی نوشته هست:
«از لابهلای تمام این کشکمشها، تمام بالاوپایینها، تمام حسهای متناقض در رفتوآمد، یک چیزی میماند برایم. که ارزشش را دارد. ارزش فشار را. ارزش افتادن را. ارزش شروعکردن چیزی را که میدانی پایانی دارد. میدانی چی میماند برایم؟ تجربهی حسهایی که خیال میکردم هرگز تجربه نخواهم کرد. حسهای کوچک هم، نه خیلی بزرگ. از حداقلها حرف میزنم. از صورت مسئله. از امکان وجود چیزی، نه وجودش. دو هفته است تمامش. باورت میشود؟ فقط دو هفته. این یعنی شکستن تمام پیشفرضهام. این یعنی اینکه آنقدرها هم که خیال میکنم فسیل نیستم و نبودهام انگار. این یعنی که نخشکیده در من چیزی که فکر میکردم خشکیده بیدلیل. این یعنی که کسی که مدتها نشسته روی صندلی چرخدار، یکهو ببیند که انگار میتواند راه برود. و تصور میکرده تمام این مدت که پاهایش حرکت نمیکنند. خیلی کاستی دارد همهچیز. خیلی چیزهاش جور در نمیآید. اما همانقدریش که جور در میآید، برای یک مدت کافی ست. شاید آن چیزی که بیشتر هیجان زدهام کرد توی این چند روز، خودم بودم. و آن بخشی از خودم که نمیشناختمش. هرگز نمیشناختمش. و آن دسته حسهایی که فکر میکردم وجود ندارند در من. ترسیده بودم از خودم راستش. سهشنبه شب بود فکر کنم. حالم بد شده بود. برای چیزی که صد سال فکر نمیکردم بشود. و حالا که فکر میکنم؛ حتا اگر آن حال، پایهی محکمی نداشت، حتا اگر خیال بود تمامش، حتا اگر اشتباه بود تمامش، باز هم میارزید داشتنش. که من فهمیدم میتوانم. این خیلی مهم است برایم. که روی کاغذ، میتوانم. همین برایم بس است. میدانی؟ نیاز داشتم به دانستنش. و دانستم. خیلی یکهو و بیمقدمه.
خیلی جاهای کار میلنگد. و دورنمایش هم اصلن خوب نیست. شاید بههیچوجه نشود هیچوقت که چیزی فراتر برود. فراتر از اینی که حالا هست. حتا اگر نرود هم، حتا اگر همینطور بماند، حتا؛ خوب که فکر میکنم؛ حتا اگر همینی که حالا هست هم نباشد، من احساس میکنم که سهمم را گرفتهام. میبینی؟ حرف زیاد میزنم اما آخرش چیز خیلی زیادی نمیخواهم از زندگی... . این را تازه فهمیدم.»
تاریخ ندارد. اردیبهشتی دور بوده است. میدانم.