باد پرده را میزد توی صورتم. آرام. تمام حرارت صبج تا شب هوا، پنهان شده بود زیر ابرهای دمدمیمزاجی که باز، مینالیدند. پوستی بودم، که بهزور کشیده باشندش روی آشوب و کوک زده باشندش. تاریک تاریک بود اتاق. و سقف روی قفسهی سینهام بود. نمیدانستم چطور میشود آرام بود. یادم نمیآمد قلب آدم، میتواند آرام بزند و صدایش شنیده نشود با گوش. نمیدانستم با خودم چه کنم. خودم اضافی بود. نمیدانستم کجا جا بدهمش. کجا بگذارمش که زیر دستوپا نباشد. نمیدانستم سرم کجاست، پایم کجا، تنم کجا. نمیدانستم. نمیدانستم چه کنم. کجای در و دیوار و سقف را بگیرم تا نریزد. کدام طرف تلخی را، سختی را، درد را، بغض را، بگیرم که از دوشم نیفتد. پنج دقیقه، بیست دقیقه، چشمانم بسته میشد، و یکهو باز میشد باز، و سقف همچنان بود. روی سینهام. پیچ خوردم توی تاریکی، کنج اتاق، و کوبیدم روی بغض لعنتی، کوبیدم با مشت، تا بشکند. ترک خورد. توی دستهایم. روی زانوی راستم. خیسیاش کشیده شد توی موهام. و گره خورد. روحم، ذهنم، قلبم، هرچی که هست اسمش، کم آورده بود. توی تنهایی، آن گوشه، در سکوت. پرت میشد هی، از این تصویر به آنیکی. یک سیلی از این میخورد، یک تازیانه از آنیکی. تصویرها، فکرها، تشویشها، محاصرهام کرده بودند توی زاویهی دیوار، کنار پنجره، پشت تخت، و رسیده بودند تا صورتم. تصویر جای خالی زهرا توی اتاقش، و گرد کشندهای که گرفته است خانهشان را. تصویر کوچکی چهارده روز تنهایی توی یک سلول، مقابل بزرگی زهرا. قدرت زهرا. گنجایش زهرا. بعد، انگار که کم است تمام اینها، انگار که من، جا دارم هنوز، آب جوش ریخته باشند سرم انگار، گیج خستگی و وحشت مامان بودم. گیج گیج تصویرش، که با پهنای صورت، اشک میریخت و صدای گریهاش قلبم را سوراخ میکرد، که یعنی دوباره تاب ندارد جان را از توی رگهایش بکشند بیرون، و دارو بریزند تویش. که یعنی دیگر نمیخواهد پاهایش سست شود، توی دستشویی از حال برود، و عذاب بکشد از اینکه دیگران دوروبرش میچرخند. که دیگران توی زحمت بیفتند. که دیگر نمیخواهد موهایش، که چه قشنگ درآمدهاند، بروند پی کارشان باز. و حالت تهوع بگیرد توی آن مطب، کنار آنهمه آدمی که خستهاند. که دیگر نمیخواهد درد بگیرد تمام تنش، و تمام نشود شب. میچرخیدند دور سرم؛ آمده بودند توی چشمهایم، فکرهای ریز و درشت سیاه و سفید. و انگار که رنگ را کشته باشند، تمام مدتی که امروز، توی حیاط خلوت، روی چهارپایهی کوچک کنار دیوار نشسته بودم، تا کیانوش که آببازی میکند، آب را به پریز برق نپاشد، نیفتد، چیزیش نشود، لبخند هم نمیتوانستم بزنم در جواب کودکیهایش. خودش، لباسش، آسمان، پردهی گلگلی پنجرهی آشپزخانهی همسایهی دیواربهدیوار؛ همهچیز، خاکستری بود. مدام میگویند چقدر خستهای. خاله که امروز رسیده از راه. محراب که دوروزه آمده با عجله، و مهسا که دلش میخواهد هی یک کاری بکند. بیاید اینجا پیش مامان، ببیندش، هرقدر هم کیانوش شیطنت کند این وسط. میگویند رنگت پریده. و نمیدانند که یکجا، مگر چقدر آدم میتواند؟ دیشب قبل از اینکه پیاده شوم از ماشین فاطمه، رو به سعیده گفتم قیافهام تابلو نیست؟ محراب اینها رسیده بودند، و داشتم دیر میرفتم. مکث کرد تا بگوید نه. که یعنی چرا، و یعنی که چرا اصلا؟ گریه کرده بودم بیصدا پشت به بچهها رو به پنجره با یک آهنگ شاد، بعد از تلفن نگار. که گفته بود همه فهمیدهاند. و زنگ زدهاند پشت سر هم. و ناراحت بودهاند و نگران. آآخ. فردا پیش چشم همه، صاحب دردم. زهرا. برای خاطر قلبهای تکهپارهی کسانی که عشق میورزند بهت، دخترک، عزیزترین موجود روی زمین؛ خوب باش آن تو. کسی به دادمان نمیرسد. کسی به دادم برسد. آسمان کبود است. خوابم نمیبرد. شب باز چطور لبخند بزنم خانهی عمو اینها؛ بدون اینکه بسوزد مسیر رفتوبرگشت اینهمه آه خفهی پشت سر هم.
ساعت نُه است و توی قطارم. دو نفریم توی کوپهی چهارنفره. هردومان هدفون توی گوشمان است. من لپتاپ روی پایم است و او با خودکار توی دفترش طراحی میکند. یک عالمه دختر ریختهاند توی قطار. اردویی چیزیست انگار. دو نفرشان در کوپه را باز میکنند. سهتا دوست میخواهند باهم باشند. قبول میکنم جایم را عوض کنم. دوتا واگن را دنبالشان میروم. چه فرقی میکند. امشب حوصلهی ارتباط برقرارکردن ندارم. امشب میخواهم تا صبح تنها باشم. حتا اگر سه نفر با فاصلهی چندسانتیمتری از من نشسته باشند و نشناسمشان. امشب مرکز دنیا شدهام. احساس میکنم تمام ذرات دنیا را نشانه رفتهاند سمت من. دورم. دورم از تمام کسانی که مهماند برایم. دورم از خودم حتا. دورم از هرچیزی که ربط داشته باشد به من. دورم از هرچیزی که وجود دارد. دورم از دنیا. بارم سنگین است. و حالا میفهمم، که آدمها چطور با درد زندگی میکنند و انگارنهانگار. در طول روز، توی هر ساعت، چند بار میمیرند و انگارنهانگار. حالا میفهمم زنی که صبح است و دارد توی پارک پیادهروی میکند، و چهرهاش یک جور آرامیست، به احتمال قوی، مرخصی گرفته است از کار سختش، تا تمام نیرویش را صرف تابآوردن کند. تابآوردن خرابی آسمان و زمین روی سرش. حالا میفهمم دختری که تنهایی توی راهروی قطار ایستاده، دستهایش را تکیه داده به پنجره، و پیشانیاش را چسبانده به شیشه تا ببیند آنور تاریکی محض توی پنجره چیست، اصلا بعید نیست که دوست داشته باشد نرسد هیچوقت. اصلا بعید نیست که تسلیم شده باشد دیگر. و اگر بهش بگویند از تمام دنیا چه میخواهی؟ بگوید که کسی را از توی چهاردیواری کوچکی بیاورید بیرون. کسی را از زیر آوار زندگی بکشید بیرون. و دیگر هیچچیزی نمیخواهم. حتا نمیخواهم که همهچیز خوب شود. حتا نمیخواهم که حالم خوب شود. حتا نمیخواهم هیچچیز دیگر. فقط او را بیاورید بیرون. او را بیاورید بیرون. حالا میفهمم که چطور زنده میماند آدم. با وجود همهچیز. که میشود توی لحظههایی از جنس وحشت، راه رفت، حرف زد، نفس کشید، و خندید حتا. که چطور میشود چیزی از درونت نمانده باشد، و صدف سختت هیچچیزی نشان ندهد. و هیچکس نفهمد حقیقتا زندهای یا نه. میشود. بهسادگی. و بهسختی. بیست دقیقه به ده است. قطار ایستاده است. و همه رفتهاند بیرون. تُرکی میخواند کسی توی گوشم. و دارم خیلی آرام، خیلیخیلی آرام، میلرزم. یک سال پیش بود. مال خود خودمان بود شب. هیچجا نبودیم. و باهم بودیم. و من خوشحال بودم. و اشک میریختم رو به پنجره در سکوت. اشکهایم را پس میفرستم حالا کنار در. دو نفرشان برمیگردند تو. هنوز درگیر تغییر جا هستند. نمیدانم چه میشود. جایشان. جای من. حال من. حال همهمان. تکلیف لیسانس لعنتی حقوقش. تکلیف تکهتکههای روحش. تکلیف زندگی. تکلیف زندگی لعنتی. تکلیف این زندگی لعنتی. یک جایی بود آن وسطهای شلوغی، توی جمعیتی که عرق میریختند و پلاستیک پر از کتاب دستشان بود، که نه چیزی میدیدم نه میشنیدم. و تنها چیزی که برمیگرداندم به جایی که بودم، این بود که بعضیها برای خرید کتاب هم که میروند، نمیگذرند از تکه انداختن به آدم. انگیزه و پشتکارشان تحت تاثیرم قرار میداد. و نمیدانستند که چقدر برایم مهم نیست هیچچیز دیگر. که حتا ناراحت هم نمیشوم دیگر از مضحکبودن راضیشدنشان با یک جملهی کوچک. من راهم را میروم. چه فرقی میکند. چه فرقی میکند وقتی آدم کاری نمیتواند بکند. حالا میفهمم که آدمها چطور بیتفاوت میشوند. چطور سرد میشوند. چطور خنثی میشوند. ساعت ده و بیست دقیقه است. و حالا یک زن و شوهر آمدهاند تا کنار دوستشان باشند. و آن دوتا دختر دیگر رفتهاند توی یک کوپهی دیگر، تا پیش دوستهایشان باشند. چندتا چراغ زرد، سیاهی شیشه را بههم ریخته است. پرویز پرستویی غمگین است توی مانیتور کوچک روبهروم. صدای امپیتری را زیاد کردهام. یک سال پیش بود. و صدای آهنگ را زیاد کرده بودیم. پشت سر هم، فیوریتهای مشترکمان را میگذاشتیم و روی زمین نبودیم. روی زمین نیستم حالا هم. معلقم. با آهنگ "لیلی" میچرخم توی برهوتی که سکوتش را تلقتلق قطار میشکند. و آنقدر سنگینم که وزن ندارم دیگر. با اشارهی دست به مهماندار قطار میگویم که نسکافه نمیخواهم. توی سر و کلهی هم میزنند و میخندند روبهروی من. صدایشان را نمیشنوم. و گومگوم هرازگاه قطار را میشنوم. فردا صبح بابا میآید دنبالم. و دلش تنگ شده است. میخواستم بروم بیرون. از آن شهر. برای سه روز هم که شده. برای دو روز هم حتا. میخواستم ببینم چهکار میتوانم بکنم. میخواستم ببینم فرار میشود کرد آیا؟ از تنِش، فشار، خستگی؟ میخواستم ببینم چیزی عوض میشود؟ میخواستم ببینم که چه میشود. من این بیرونم و نمیدانم که چی میشود. تو چطور میخواهی بدانی که چه میشود؟ مرور کردهام هزاربار از آن شب. تمامش را. تمام صحنهای را که از خواب بیدار شدهای، آمدهای توی هال، و دیدهای که آمدهاند سراغت. تمام دقایقی را که ساکت را بستی، لباس پوشیدی، و نگران مامان و بابایت بودی. تمام طول راه را، رسیدنت را، ورودت را، و بستهشدن در را. و بعدش را. و بعدِ گنگش را. ده دقیقه به یازده است. و دلم میخواهد گریه کنم. و نمیتوانم. و نمیشود. دریچهی بالای پنجره را باز کردهاند و باد میپیچد. تصویر پسزمینهام عکسیست که از درختهای پیچخورده و عجیب جنگل گلستان گرفتهام. و یک جوری، لابهلای آنهمه شاخهای که نمیشود گفت کدامشان از کجا شروع شده است و کجا تمام، حسی موج میزند. حس گنگی از واهمه. از هراس. حس غولپیکری که پاشیده شده توی سفیدی محضی که میزند توی چشم از بین شاخههای خشک. و تمامش را شبیه یک خواب مهگرفته و طولانی میکند. امشب هرقدر هم دراز باشد، کوتاهتر است از آن شب، که ساعت دو بود فکر کنم؛ که فهمیدم. و تا صبح، نشسته بودم روی تخت، و هیچ کاری نمیتوانستم بکنم. یازده و پنج دقیقه است، و دارد کمکم سوال میشود برایشان، که من چی مینویسم. چهکار میکنم اصلا. میخواهم بروم بیرون. و پیشانیام را بچسبانم به شیشه، و تصویرهایی که توی ذهنم است را، بیندازم توی تاریکی بیابان در حال حرکت، و نگاهشان کنم.
دلم برای نوشتن روی کاغذ تنگ شده. آنوقتها کاغذ و دفتر حسهای خوب داشت. از اینجور چیزها که اینجا مینویسم مینوشتم روی کاغذ. با خودکار آبی. حالا تمام چیزی که برای خودکار و کاغذ مانده، امتحان است. و گاهی فرمهای بانکی . هیچوقت یادم نمیرود که چه شوک عظیمی را تحمل کردم وقتی نوشتهی طولانیام در مورد کوچهی قدیمی مامانبزرگ اینها، هنوز سیو نشده، با یک دکمهی اشتباهی زدن، پرید... و دستم به هیچجا بند نبود. حاصل یک ساعت با تمام وجود نوشتن یکهو ناپدید شد. و دارم فکر میکنم که چطور توانستم بعد از بیست دقیقه حال خراب، خودم را جمعوجور کنم و دوباره بنویسمش. روی کاغذ که مینوشتم، برای همیشه میماند. لااقل میشد مطمئن بود که ناپدید نمیشود. توی کوچه غلغله است. نمیدانم چه خبر شده. کسی مهمانی داشته لابد. وقتی مردم میآیند توی کوچه با صدای بلند خداحافظی میکنند و سپاسگزاری بسیار، یعنی که مهمانی بوده است حتما. تمام کارهایی را که امروز باید میکردم، نکردم و شب شد. چند ساعت خوابیدم و حال عجیبی دارم. انگار از مسافرت برگشتهام و توی جاده بودهام تمام روز. مامان کم مانده بود به زور متوسل شود برای بیدار کردنم، ساعت هشتونیم شب. و من باز تا نُه خوابیدم. چسبیده بودم به تخت. پتو رویم بود و عرق کرده بودم. و هنوز بیدارنشده به این فکر میکردم که چند سالم است دقیقا؟ عددها عجیباند. یعنی چهجوری میشود که عددها اینقدر حرف پشت سر خود داشته باشند؟ و در یک روز خاص تغییر کنند؟ و مهم باشند اینقدر؟ که هرجا بروی ازت بپرسند که چند سال است که وجود دارید شما لطفا؟ و منظورشان این باشد که چند وقت است که آدمید دقیقا؟ شاید احترام به بزرگتر که میگویند از همین آدمبودن ناشی میشود. که یعنی زمانی که تو هنوز آدم نبودی، او برای خودش آدمی بوده است. اما از کجا معلوم خب که هرچه بیشتر باشی، بیشتر بدانی هم؟ یعنی نمیشود که مثلا ده سال از یکی کمتر سابقهی وجود داشته باشی، اما به همان اندازه بفهمی؟ لازم بود مامان را مطمئن کنم که حالم خوب است. برایش بالا پایین پریدم کمی با کنسرت شادمهر. احساس میکنم کودک درونش هرگز نخوابیده است. مامان را میگویم نه شادمهر را. همیشه میشود از همهچیز باهاش حرف زد. احساس کردم یادش دارد میرود که چقدر مهربان است. بهش گفتم تا بداند. و نگران یک سری چیزها نباشد. خری که بستنی قیفی دستش است روی دیوار، دارد با چشمهای ماتش نگاهم میکند. روزی که خریدمش کلی حالم خوب بود. و خیلی متوجه این موضوع بودم که کلهاش زیادی بزرگ است برای تنش. هرکدام از عکسهای بچگیام را که نگاه کردم، دیدم تا آنقدر بزرگ نشانش دهند روی پرده، تمام سالن میفهمند که منم. هرچه از هم ندانیم بعد از چهار سال، قیافههای هم را خیلی خوب میشناسیم. چقدر بخندیم به بعضیها توی لباس مشکی با کلاه منگولهدار. یک ربع است که دارند خداحافظی میکنند و چاکر هم هستند و میخندند. انشاالله که جبران میکنند. آنقدر حسهای نو و کهنه آمدهاند و رفتهاند توی این چند روز، که احساس میکنم دیگر کمکم دارم چیزی حس نمیکنم. انگار دیگر نه روی کوهم که همهچیز زیر پایم باشد، نه آن پایین ایستادهام و نفس میگیرم برای بالارفتن. آن وسطها، روی دامنه، یک جایی که سنگ صافی دارد، نشستهام، آرنجهایم را گذاشتهام روی زانوهام، دستهایم را قلاب کردهام بههم، و گذاشتهام زیر چانهام. چشمهایم گاهی باز است گاهی بسته. و هیچ صدایی نمیآید.
دلت نمیخواهد برای فردا صبح طرح درس بریزی. دلت نمیخواهد بنشینی که ببینی چیبهچیست درسهای دوتا کلاس صبح فردا. خستهای. و دلت نمیخواهد بخوابی. دلت نمیخواهد بنویسی حتا. مجبوری اما انگار. ننویسی حالت بدتر میشود. چقدر ماندی توی دستشویی دانشکدهی مهندسی جلوی آینه تا دماغت دوباره سفید شود؟ چقدر نشستی روی نیمکت پشت دانشکده، آهنگ گوش کردی، و الکی نگاهت را دوختی به متن فرانسوی دیسکاشن امروز؟ چقدر مهم نبود برایت که پاهایت را دراز کردهای روی نیمکت روبهرویی؟ خستهای. و نمیدانی از چی. دیدی که؟ طرح پیشگیری از زلزله شروع شده است. یادت باشد همکاری کنی. اینبار دیگر چون بابایت را میشناسند، کارت دانشجوییات را برنمیگردانند بهت. عینک آفتابیات را ببر بده جوش بدهند، اگر یکی دیگر نمیخری. سرت هنوز درد میکند؟ دل و رودهات چی؟ هنوز دارند میپیچند بههم؟ فرناز را دیدی امروز. دلت برایش تنگ شده بود خیلی. آن دختره که نمیشناختیش، که نمیشناختت، پرسید کمکی میتوانم بکنم؟ گفتی نه. و دستمال را ازش گرفتی. تعجب کرده بود. ناراحت شده بود شاید. مهم نبود هیچچیز دیگر. نمیشناختی هیچکدامشان را. و دست خودت نبود. گربهای را که دخترهای نشسته توی ایستگاه را از جایشان بلند کرد ناز کردی. و کسی نمیدید که چشم داری اصلا زیر عینک آفتابیات؟ گرم بود. ولی حتا گرما هم زورش نمیرسید بهت. میرفتی همانطور. آفتاب میخورد توی مغزت، و مهم نبود برایت. حال اعتراض نداشتی. کیف سنگینت را از این شانه میدادی به آنیکی، و میرفتی. آهنگها هیچ ربطی به هم نداشتند. اول یکی پیانو میزد فقط. بعد نامجو داد میکشید. بعد، صدای عصبانی اوانسنس بود و بعد، غم شجریان. بماند که چند نفر آن وسطها هی خواندند و زبانشان را نفهمیدی. پشهها، همانها که سیاهند و ریز و میافتند روی صورتت و میمیرند، که میروند توی چشمهات؛ حاضر بودند بمیرند اما بپلکند دور کلهات. همینقدر همهچیز خالی بود. نگار نبود بخندد امروز به حرفها و اداهای فردریک. آفتاب بود و باران میآمد. و کسی نمیفهمید که چقدر وقتی داری میخندی، خستهای. چشمهایت را بهزور باز نگه داشتهای جلوی مانیتور، و دلت نمیخواهد بخوابی. میترسی بخوابی؟ هشت صبح وقتی کامپیوتر کلاس صدوپنج قاطی کند، عصبانی نمیشوی؟ همانقدر لبخند میزنی به همهشان؟ حتا آنهایی که وُرکبوکشان را جواب ندادهاند؟ ساعت یکربعبهده، صبر نمیکنی خانم حاجتمند قوری چای تازهدم را بیاورد و چای کیسهای را میزنی توی آب جوش؟ بیسکویت فرخنده نمیخوری و یادت میرود که کلید را از روی لاکِر برداری؟ دماغت کوچک نمیشد و بچهها منتظرت بودند. باد میآمد. همه خلاف جهت تو میآمدند از پلهها بالا. و تو میرفتی پایین. و دیگر مهم نبود که قرمزی یا سفیدی. پای دختره دیدی گرفت به لبهی پله؟ نیفتاد. و داشتی میافتادی تا حدودی. عینکت را به نگهبانی که رسیدی زدی به چشمت. تا یکوقت خیال نکند که ترسیدهای از حرفش. تشعشعات چند سانتیمتر مویت که مانده بود بیرون از مقنعه، توی آن شلوغی، نمیرسید به گسلها. میخواستی بگویی که خیالش راحت باشد. حواسش به مانتوی کِرِمِ آنیکی دختره بود. بچهها نشسته بودند روی نزدیکترین نیمکت توی سایه. عصبانی بودی که لابد تا برسی میفهمند. و خب هیچوقت خوب نیست که قیافهی دوستت را زیر اینهمه چیز ببینی. میدانی. خستهای. و فردا حوصله نداری که حوصله داشته باشی. هواپیما چه میخواهد نصفهشبی توی سر مردم؟ خستهاند. میخواهند بخوابند. خستهای. و اگر بخوابی فردا میشود. خوب فکرهایت را بکن تا ببینی دلت میخواهد یا نه.
میگفت زندگی گاهی جایی جوابت را میدهد که فکرش را هم نمیکنی. میگفتم که کسی جواب چیزی را نمیدهد. زندگی هم توی کار جواب نیست. وقتی میگفت، توی چشمهاش میدرخشید. انگار برق جوابی بود که میگفت گرفته است. هیجانش را درک نمیکردم. یا شاید درک میکردم ولی میدانستم که برای من اینطور نیست. نمیگذاشت حرف بزنم حتا جایی وسط حرفهاش. که یعنی قبول داشت هرچه را میگفت و سختش بود که ببیند من، میگویم نه. که اینطورها هم نیست. و عجیب بود تمامش اصلا، چون او کسی بود که سالها همیشه روی منفی همهچیز را میدید اول، و من روهای منفی را میگذاشتم برای آخر. حالا نشسته بود روبهروی من، از چیزهایی حرف میزد که هرگز فکرش را هم نمیکردم. امروز، وقتی از روی تخت، به ساختمان روبهرویی که دیگر پشت درختهایی که کنده شدهاند پنهان نشده، نگاه میکردم، و از حیاط همسایه صدای نامفهوم حرف میآمد، و شانهام گرفته بود از بد خوابیدن، از ذهنم گذشت که حتا اگر جواب زندگی هم نباشد، چیزی هست که هست. و یک روزی یک جور که فکرش را نمیکنی، غافلگیرت میکند. بعد به خودم گفتم که معلوم است که تا غافلگیر نشده باشی، نمیفهمی که ممکن است باشد. هنوز هم نمیتوانم بگویم که زندگی، برای آدمها، برنامهای دارد، چون هنوز فکر میکنم کمی زیادی ساده میبیند همهچیز را. اما وقتی حسهایی هست که هیچجور دیگر توجیهپذیر نیست، آدم مکث میکند. و فکر میکند که اینبار اگر کسی داشت از خواستههایش که به داشتههایش تبدیل شدهاند حرف میزد، آرام بنشیند و گوش کند. شاید آن وسطهاش، چیزی برای خودش هم باشد. چیزی که مدتها بعد، یک جاهایی تازه معنا میگیرد. یک روز صبح توی موسسه، کسی گفت که همیشه تصورات آدم، شکل واقعیت نمیگیرد. تصوراتی که برای خودت، با درنظرگرفتن همهچیز، خیلی دقیق و حسابشده، ساختهای و دنبالشان میگردی. و گاهی میدانی هم که خیلی بعیدند. ولی فکر میکنی که غیر از این نمیتواند باشد. یا باید به همین شکل بیایند و باشند، یا نیایند هرگز. گفت که بعد، یک روز میبینی که چیزی که اتفاق میافتد، چیزی که دارد پیش چشمهایت اتفاق میافتد، واقعیت است اما توی قالب ازپیشساختهی تصوراتت نیست. و بااینوجود، احساست همان است. احساست، قاب تصوراتت را شکسته، و همهچیز را دارد جور دیگری معنا میکند. مثال زد. از خودش. از این که حسها در لحظههای هنوزنیامده بهوجود خواهند آمد. لحظههایی که تا نیامدهاند، نمیتوانی بگویی نمیآیند. انگار واژگون نشسته بودم توی آن اتاق نورگیر، و جهت عقربههای ساعت عکس شده بود. و تاب میخوردم از این جمله تا جملهی بعدی. انگار یک عالمه گره، یکییکی، داشت باز میشد از توی مغزم. و هرچه میگذشت، بیشتر خودم را نمیشناختم. و میخواستم بپرسم که آدم یعنی خودش را میشناسد؟ همینقدر میشناختم خودم را که همیشه، در نوسانم بین متناقضها. همیشه در آن واحد، هم میتوانم خوب باشم هم بد. هم شاد هم غمگین. هم ناامید هم بیخیال. هم آرام هم بیآرام. هم بالا هم پایین. و این بود چیزی که کسی نمیفهمید از من. حالا، داشتم خودم هم نمیفهمیدم از من. ترسیده بودم. از ناآشنا بودنش. ناآشنا بودن روهای جدیدی که داشت رخ مینمود و هیچ تصوری ازشان نداشتم. لبخند محوی میزدم تمام مدت در جوابش. که حالا یادم میآید آگاه هم نبودم به بودنش. امروز، حتا سختم است خودم را توی آینه نگاه کنم. میترسم چیز دیگری ببینم و آمادگیاش را نداشته باشم. میترسم حیرت را بهوضوح ببینم توی چشمهام. قلبم بهاندازهی کافی دارد میزند. همسایهها هنوز دارند حرف میزنند. جای خالی درختها هی میزند توی چشم. هی یادم میآید که عوض شده چقدر همهچیزِ حیاط. شباهت حسهایی که حالا هست، با آن شبی که آمدم خانه... و دیدم درختهایی که چهار ساعت پیش بودند، جوری که انگار تصورات بوده است تمامش،... نیستند دیگر.