تعریفمان از همه چیز مشابه بود، جز چیزی که باید.

خنده ام می گیرد. خنده ام می گیرد از زندگی. خنده ام می گیرد وقتی ضربان قلبم از شمار خارج می شود، و لیوان را می آورم بالا، و رها می کنم. باید بشکند. مثل آدم. خرده های آدم را ولی، فقط خودش می تواند جمع کند. خرده های آدم را، فقط، خودش می تواند جمع کند. خرده های آدم را...

خوب است. بیشتر از این نمی توان بد بود. خوب است که آدم تهِ یک چیزهایی را تجربه کند. می توانی امن باشی پیش خودت از این به بعد، که چیزی نیست، که بیشتر، بکوبدت به این ور و آن ور. ( و این چیزی بود که من نفهمیده بودم ) این طوری است که حماقت را پیدا می کنی برای عصبانیت. حماقت آدم را، خودش هم نمی تواند جمع کند. و حماقتم همه جا را گرفته است. و اگر همه جا را نابود کنم، باز هم باقی خواهد ماند. حماقتی که احمقانه، هیچ جزئی ش را عوض نخواهم کرد.

فاصله ی پارک ِ کوچک آخر کوچه، تا موسسه چقدر است مگر؟ نزدیک بود بروم زیر ماشین ِ دو در ِ گران قیمتی که اسمش را نمی دانم. نترسیدم حتا. یک ثانیه فرقش بود. یک ثانیه یا یک سانتی متر. فرقی نمی کند. هیچ چیز.

حماقت شاید نبوده است. نبوده باشد هم حالا هست. قیافه ی منقبضم توی آینه ی تیچرز روم، می گفت که حتا یک قدمش را اشتباه نرفته ام. کاش رفته بودم. نه. هیچ کاشی نیست. دیگر هیچ چیز مهم نیست.

خنده ام می گیرد. گریه ام می گیرد.

آدم متفاوتی بیرون آمدم اگر از این روزهای گرم ِ خالی ِ بی توجیه، می نویسم باز. وگرنه عصبانیت ِ بی مرز، باشد برای پُست ِ آخر.


نوشته: صبا دوشنبه سی ام خرداد ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها