به مهسا گفتم، بیا صبح زود، برویم پیاده روی. چند وقتی که گذشت، بدویم. من دویدن را دوست دارم. من نیاز دارم که سرعت بگیرم گاهی.که دور شوم، و رها. تا حالا در حال دویدن اشک ریخته ای؟ حال و هوای عجیبی دارد. انگار که توی این دنیا نیستی. انگار که مال خودتی فقط، و کسی حق ندارد به بودنت، چپ نگاه کند. آن قدر آرام است شب، که نفس که می کشم، صدایش، می پیچد توی اتاق. دیوار مثل همیشه، خط کشی شده است، با نور ماه از پشت نرده های پنجره. خوابم نمی برد. نسیم خنکی می آید، و من، دراز کشیده ام روی تخت، و به اشتباه هایی فکر می کنم، که نخواهم گذاشت، اتفاق بیفتد. به بی انعطافی ذهن های آدم ها. به بزرگی جای خالی چیزهایی که نیست. به شگفت انگیزی چیزهایی که هست. به خودم. به یک سال پیش. به حالا. به شب هایی که مثل کسی که پوست می اندازد، توی همین اتاق، در هم پیچیده ام، و صبح های زودی که، برای این که قلبم آرام تر بکوبد، پاورچین، رفته ام زیر دوش، و نفهمیده ام چقدر گذشته است، و آب هنوز باز است. به خواب های سبک بعدش. به لبخندهایم. به خوشبختی هایی، که در لحظه می آمدند، که در لحظه، بی اغراق، از دنیا، هیچ چیز دیگری نمی خواستم. به آن روز صبح، که پیاده تا خود دانشکده رفتم، و تمام طول راه، نگاهم به کفش هایم بود، و لبخند روی لبهام. به روزهایی که همان راه را، توی گرما، با چشم های خیس ِ پنهان زیر عینک آفتابی، و گلویی که دیواره هایش از تو به هم رسیده بود، با قدم هایم وجب کردم، و برگشتم. به لحظه هایی فکر می کنم، که تنهایی، چسبانده بودم به دیوار، و توی صورتم نفس می کشید. و لحظه های بی مقدمه ی خوبی که، بی وزن، مثل بچه ها، به خواب رفته ام، و به انتظارهایی ، شبیه ایستادن توی صف شهربازی، هیجان انگیز، بی دغدغه، خوب، محض. به مهسا گفتم، تا هوا گرم نشده، باید راه بیفتیم. خوابیده است. من، خوابم نمی برد. باید حالا حالاها، فکر کنم. هوا یک طوری ست، که دلم، لمس خوشبختی های ساده می خواهد. شبیه این که، چشم هایم را ببندم، و به خاطر چیزهایی که خواسته ام باشد، و هست، بی بغض، اشک بریزم. امشب، باید، شب ِ آرامی باشد.
هیجان ِ آرام ِ نوشتن، مثل گردش ناگهانی ِ خون توی بدن کسی که نزدیک بوده بیفتد از پله ها پایین و تعادلش را نگه داشته است، توی یک لحظه، جریان می گیرد توی وجودم. همه چیز می آید جلوی چشمم. سستی هنوز توی دست هایم هست، از صبح، که هی، چشم هایم را باز می کردم، و قلبم سنگینی می کرد، و به پهلوی دیگر می خوابیدم، و بالش را سفت، می فشردم توی دست هام، و خوابم می برد باز. گنجشک ها بی وقفه می خوانند، گرمای مرداد تمام اتاقم را گرفته است، و اردیبهشت است. حرف هایم می مانند زیر پیچیدگی شب و روز، و وقت هایی که کسی هست تا بشنود، جور نمی شوند. باید کسی باشد، تا برای مدتی طولانی، در آغوشش، بی حرف، آرام بگیرم، و بی معنایی دنیایم تا جایی که می شود، از من، دور بیفتد. حقیقتش این است، که اتفاق هایی می افتد، که من، آمادگی اش را، آرامشش را، ایستایی اش را، ندارم. و توی این روزهای پرتنش ِ نا معلوم، باید صاف صاف بایستم، تا به بار کسی، اضافه نشود، تا دلخوشی ای باشم، برای خستگی هایی مزمن. و برای دلخوشی بودن، دلخوش تر از این باید بود. باید این روزها، بیشتر از این، از خانه بزنم بیرون. باید خودم را قایم کنم جایی امن، دور از هیاهو. باید راهی باز کنم از شلوغی ها، به تنهایی م. باید زندگی ام را یواشکی، جوری که هیچ کس نفهمد، با خودم راه ببرم، و حواسم به پشت سرم باشد. چه بعدازظهر سنگینی ست. وزنش می افتد روی کلماتم. دلم، از آغاز روز، تنگ است، تا لحظه های آخر بیداری. خوابم می برد، و تنها، با تصویر سیاه و سفید ِ تمام آنچه که وقتش نیست، می مانم...