خیلی وقتها همهچیز، توی خیابان، توی جاده، توی راه، معنی پیدا میکند. و بیمعنی می شود. وقتی که راه افتادهای، و نرسیدهای. و گمی، و بیاهمیت، میان آنهمه آدم. میان آنهمه صدا. میان آنهمه سکوت. وقتی که مثل یک عکسالعمل فیزیولوژیک، کیفت را هرچنددقیقه از این دست میدهی به آن یکی. و دستت را حایل چشمهایت میکنی، وقت ردشدن از خیابان زیر آفتاب. وقتی که ایستادهای، شب است، و یک عالمه چراغ، به ردیف، از جلوی چشمت رد میشوند، چه تو ایستاده باشی آنجا، چه نه. وقتی که تماشای زمینی که از زیر کفشهایت رد میشود را، بوقهای ناگهانی قطع میکنند. و تا برگردد ضربانت پایین، به هیچچیز فکر نمیکنی. ظریفترین درکها، در سادهترین وقتها میآیند. وقتهایی که نه اینجایی نه آنجا. و باید آن وسطها باشی تا همهچیز را از دور ببینی. تا بفهمی کجا بودهای تا حالا. خیلی وقتها، وقتی میرسی، یک شکل دیگر شدهای. آنقدر که هیچکس نفهمد. برای همین است که نباید ماند. وقتی میرویم، برفکهای تصویرهای از پیش ساختهی ذهنمان میریزد. و عصبانی نمیشویم از دیدن این که یکعالمه حرف هست، که دراتاق تصورات ما نمیگنجد.
تا دیر نشده
بیا برویم بیرون از اینجا
دوربین را بیاورم
تو راه برو بغض که میکنی
برگرد کمی سمت من
میخواهم انعکاس ابرها، بیفتد توی رطوبت نگاهت
و تار باشد مسیر پشت سرت
تا دیر نشده، بیا برویم بنشینیم
روی دو تا سنگ
و با چوب، هیاهویمان را، زیر پایمان، نقاشی کنیم
باد بیاید
و پراکندهاش کند
آنقدر
که دیگر نباشد.
بیا