A journey from home

خیلی وقت ها همه چیز، توی خیابان، توی جاده، توی راه، معنی پیدا می کند. و بی معنی می شود. وقتی که راه افتاده ای، و نرسیده ای. و گمی، و بی اهمیت، میان آن همه آدم. میان آن همه صدا. میان آن همه سکوت. وقتی که مثل یک عکس العمل فیزیولوژیک، کیفت را هرچند دقیقه از این دست می دهی به آن یکی. و دستت را حایل چشم هایت می کنی، وقت رد شدن از خیابان زیر آفتاب. وقتی که ایستاده ای، شب است، و یک عالمه چراغ، به ردیف، از جلوی چشمت رد می شوند، چه تو ایستاده باشی آنجا، چه نه. وقتی که تماشای زمینی که از زیر کفش هایت رد می شود را، بوق های ناگهانی قطع می کنند. و تا برگردد ضربانت پایین، به هیچ چیز فکر نمی کنی. ظریف ترین درک ها، در ساده ترین وقت ها می آیند. وقت هایی که نه اینجایی نه آنجا. و باید آن وسط ها باشی تا همه چیز را از دور ببینی. تا بفهمی کجا بوده ای تا حالا. خیلی وقت ها، وقتی می رسی، یک شکل دیگر شده ای. آن قدر که هیچ کس نفهمد. برای همین است که نباید ماند. وقتی می رویم، برفک های تصویرهای از پیش ساخته ی ذهنمان می ریزد. و عصبانی نمی شویم از دیدن این که یک عالمه حرف هست، که دراتاق تصورات ما نمی گنجد.



نوشته: صبا چهارشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۸۹

+




تا دیر نشده
بیا برویم بیرون از اینجا
دوربین را بیاورم
تو راه برو بغض که می کنی
برگرد کمی سمت من
می خواهم انعکاس ابرها، بیفتد توی رطوبت نگاهت
و تار باشد مسیر پشت سرت
تا دیر نشده، بیا برویم بنشینیم
روی دو تا سنگ
و با چوب، هیاهویمان را، زیر پایمان، نقاشی کنیم
باد بیاید
و پراکنده اش کند
آنقدر
که دیگر نباشد.
بیا


نوشته: صبا پنجشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها