هوا ابری ِ روشن است. بوی صبح ِ مسافرت می آید. وقتی که بابا دارد آب و گاز را می بندد، و مامان یکی دو تا بالش گذاشته است توی ماشین، و من مانتو راحتی پوشیده ام، و لب ایوان، بندهای کفشم را می بندم. با غصه بیدار شدم از خواب، و هنوز به دنبال دیروز، دلم گیر دارد. ظرف های صبحانه را که می شستم، نسیمی از پنجره، یکهو حواسم را پرت کرد. درست مثل خنده ای که وسط هق هق، همه چیز را در هم می آمیزد، و من هی می خواهم، از تصویرش، عکس بگیرم. یادم می افتد همیشه، همه چیز مزخرف است، ولی هرچند وقت، آدم، رها می شود، و فراموش می کند. برای مدتی. دقیقه ای. لحظه ای حتا. و اگر چیزی باشد، که ارزشش را داشته باشد، همین ساده ترین حس هایی ست، که بی ارتباط با فشارهای همیشگی، جدا از تلخی ثابتی که هست، یکهو می آیند، و یکهو می روند، و از آمدنشان تا رفتنشان، دلت می خواهد زندگی کنی. همین قدر کوتاه. حالا نشسته ام روی تخت، پنجره کنارم باز است، و چیزی دلم را چنگ می زند، و در عمق یک عالمه بغض، آرامم. دلم می خواهد مثل یکی از روزهای اواسط دی ماه، که پارک کوچک نزدیک خانه را هزار بار دور زدم، و توی سرما، اشک ریختم، اشک ریختم تا نزدیک های غروب زیر ابر، بروم بیرون، و جدا از همه چیز، با خودم روبه رو شوم. بنشینم روی آن نیمکتی که مثل تاب تکان می خورد، به درخت خم رو به رویم خیره شوم، و بی دغدغه ی رد شدن کسانی که توی فکرند، مثل بچه ای که آزاد گریه می کند، گریه کنم. بعد، تمام راه را تا خانه، محو ببینم. سرم را بیندازم پایین، و کفش هایم هی بیایند و بروند، درست مثل بغض. گنجشک ها تند و تند، می پرند و می خوانند. هوا ابری ِ روشن است. بوی جاده می آید. وقتی که من در سکوت، خیره شده ام به پنجره ی سمت راست ماشین، و به همه چیز فکر می کنم. و مامان، یادآوری می کند، که میوه هست، آجیل هست، چای هست، و بابا زیر لب، آهنگ داریوش را، زمزمه می کند. دلم تنگ است. و قمری ای که جوجه اش را گذاشته است روی حصیر جمع شده ی در انباری ِ حیاط، برمی گردد و آرام می نشیند روی دستگیره ی در.
جاروبرقی پیچ خورده است وسط اتاق. آن گوشه ی سمت راست، کتاب و سی دی و کیف و کاغذ، درهم افتاده اند روی زمین. تخت را برده ام کنار پنجره، و نور ضعیف ظهر افتاده است روی جای خالی من که برآمده زیر لحاف. عروسک کوچک کاموایی یازده سالگی ام، لی لی، که پیدایش که کردم دوباره، نشسته بودم برای دقایقی فقط، به پشت خوابیده روی دراور، کنار برس و بادبزنی که نمی دانم از کجا آمده و کیف آرایش. توی تمام دکوری که یک ضلع اتاق است، بعضی کتاب ها سرپایند، و باقی همه بی ربطند. یک سررسید افتاده است روی کتاب شعر پناهی که خم شده رو به آخر بازی و تهوع و بار هستی و سال های سگی. بیشتر از آن که بخواهم مرتبشان کنم، دلم می خواهد همین ها را هم بریزم روی زمین. صندلی سنگین چرخ دار جلوی میز را چپه کنم. حتا، گردن بندهای فانتزی آویزان از لبه ی آینه را بکشم تا پاره شوند و بریزند پایین. بعد یک چیزی از این پنجره پرت کنم تا بخورد روی سقف ماشینی که دزدگیرش لال نمی شود. انگار کسی ایستاده باشد وسط خیابان و هی جیغ های کوتاه بکشد. از صبح ده بار موهایم را شانه کرده ام و هنوز به چپ و راست متمایلند. سویت شرت قرمز جلو بسته را می پوشم و گرمم می شود و نمی پوشم و سردم می شود. خیال می کنم اگر از این در و دیوار بنویسم راحت می شوم. تلفن زنگ می زند و جواب نمی دهم و این همیشه لذت بخش است. حتا اگر صدایش آزار دهنده باشد. مردی با بلندگو از توی ماشینش می گوید بدو. جملات قبلش نامفهوم است. آها. سبزی قرمه سبزی بلابلابلابلا بدو. دوازده و نیم است. چه لطف ندانسته ای کردم در حق خودم که به دو کلاس دو تا شش گفتم امروز میدترم. صدای قرمه سبزی و دزدگیر قطع شد، با هم. حالا صدای در حیاط می آید و ماشین بابا. مامان را برده بود سیتی اسکن. روی تخت که می ایستم از پشت نرده های تراس می بینمشان که نان سنگک گرفته اند. رو به آینه، چند بار می خندم. چند بار دیگر. دمپایی قرمز پایم می کنم و و موبایل را برمی دارم و می روم پایین. بابا پی گیر قطعی کانال ها شده است رو به تلویزیون. چهارتا پله ی آخر را می پرم و گوروم، صدا می دهد. سالها بود این کار را نکرده بودم. دست هایم توی جیبم، می روم توی اتاق کنار آشپزخانه پیش مامان، که خب، چه خبر؟ تند وتند خرید ها را جابه جا می کند، و نگاهم می کند که هنوز پف داری از گریه ی دیشب...
چندین روز سکوت می خواهد، تا ده دقیقه مانده به شروع کلاس دو بعدازظهر، به آینه ی ماشین راننده نگاه کنی با التماس، که می شود پیاده نشوم؟ می شود نروم؟ می شود زمان را نگه داری تا من همین طور بنشینم این عقب، سردم نباشد، و تصنیف شجریان را بگذاری روی تکرار؟ پیاده شوم باید چند ثانیه از زیر برف رد شوم، بروم بنشینم روبه روی چند نفر که هیچ ارزشی برایشان ندارم، و هیچ کدام حوصله ی هم را نداریم، و من بیخودی لبخند بزنم. راننده چه می داند که من چه خسته ی یک دنیا بالا و پایینم. هرچه می خوابم تمام نمی شود. به خودم قول داده بودم که زندگی کنم، و حالا زندگی پخش و پلاست دور و برم. خالی بوده ام شبیه روزهای بی خاصیت مرداد، توی همین سرما، و دوست ندارم این ها را بنویسم و ولی باید این سکوت را بشکنم. چسبیده بودم به ماسه های مرطوب روبه روی دریای آرام، و دلم درک عمیقی از زندگی می خواست از لابه لای همه ی تصویرهای وجود پیدا کرده توی ذهنم. و می دانستم که برگشتن را نمی خواهم و می خواهم. نمی خواستم برای نگه داشتن بی دغدغگی، و می خواستم برای شروع کردنی که می دانستم سخت است. هنوز نمی دانم کجای زندگی ام آشفته است که سرم را از التهاب نمی خواباند. انکار آدم را به پیش می برد و همه چیز خوب است، تا یک روز دوباره روبه روی همه چیز بنشینی و حرف بزنی. بلند. من حرف های بلند دارم، ولی کلمه هایم نمی نشینند پشت سر هم. به جای تمامش، چای می خورم، و بغض نمی کنم. و یک جور غریبی، صدا از شب و روز نمی آید. مشکل از رشته های محکمی ست که تمام تصویر های زندگی من را، گره داده است به کسانی که نتوانم، با یک حرکت، جدایشان کنم، نه برای این که نباشند، برای این که برای خودشان باشند. پیوست ها آن قدر زیادند، که شبیه راه های پیچ در پیچ یک زمین بازی شده ام، که راه خروجش را پیدا نمی کنی.