هفت صبح هوا شبیه روزهای پاییزی دوران مدرسه بود. اضطرابی پشت پرده بود انگار که قاطی نور کمِ هوای ابری خودش را انداخت روی پتو، و بیدارم کرد. از دیشب حواسم پیش نوشتن بود، ولی خستگی سفر بود و آرامشی که در تخت انتظارم را میکشید، و من که خزیدم توی فراموشی. سرد است. میایستم کنار گرمای کتری، و به وسایل پراکندهای که خانه را گرفته نگاه میکنم. کارتن میوه و مربا و ترشی که مامان علی داده است، کیسههای پلاستیکی وسایل توی راه، جعبهی بزرگ مخمل آلبوم عکسهای عروسی، فرشِ تاشدهای که با زحمت آوردیمش بالا، چمدان صورتی، کولهپشتی، بقچهی لباسهای گرم، فلاسک چای مامان که از اردیبهشت که آمدیم تهران برداشتهام برای خودم، همه پخشاند جا به جای خانه. صبحانه میخورم. لانا دِل رِی میخواند که «ما آدمهای زیبایی هستیم با مشکلاتی زیبا». تصویرها لحظهای توی ذهنم ساکت نمیشوند. بیرون هیچ صدایی نیست. خیابان شبیه صبحی تعطیل است. چای به مغزم میرسد، و یاد حرفهایمان با دوستی میافتم، که بهم یادآوری کرده بود ممکن است خیلی دیر شود. بلند میشوم. باید لباسها را جمع کنم. مدام به ساعت نگاه میکنم. نگرانم روز تمام شود. دلم میخواهد امروز کش بیاید، و غروب که شد احساس کسی را نداشته باشم که چیزیش را دزیدهاند. حالا سکوت کوچه شکست یا اشتباه میکنم؟ صدای لا اله الا الله میآید؟ میروم پای پنجره. صدای لا اله الا الله میآید. آن طرف کوچه، آمبولانس خاکگرفتهی تشییع جنازه ایستاده است، و ده دوازده نفر با پیکری به سمتش میآیند، و کسی گریه نمیکند. خشک میشوم چرا پشت پنجره، و هیچ احساسی ندارم؟ سبد بزرگی از گل روی دستهای مردی وسط خیابان چپ و راست میشود، و میآیم کنار. نگاه دیگری به ساعت میاندازم، نفس عمیقی میکشم، و میدانم که این تصویر، وسط تمام شلوغی خانه، مرا به نوشتن میکشاند. حالا لپتاپ روی پایم است و موسیقی کلام ندارد و خیابان دوباره در سکوت فرو رفته است. سرمای نفوذکرده در ساقهای برهنهام میآید تا بالای زانوهام، به داغی لپتاپ میرسد و برمیگردد. خیره میمانم به گرهی کشهای سفید و سیاهی که فرش را بستهاند، و احساس میکنم که اندازهی چند سال طولانی حرف برای نوشتن دارم.