یکی از بزرگ‌ترین چیزهایی که با تمام وجودت، به دنبال تجربه‌ی سنگین ِ از دست دادن، یاد می‌گیری، ابراز محبت است. یاد می‌گیری که آن همه محبتی را که سالها تلنبار کرده‌ای توی قلبت، و توان بروزش را نداشته‌ای یا احساس کرده‌ای نگه داشتنش خیلی کار بزرگی‌ست، خیلی نرم و آرام، هرجا که وقتش بود، و حتا گاهی که وقتش نبود هم، به آنهایی که دوستشان داری نشان بدهی. آدمها از کجا بدانند دوستشان داریم؟ حدس بزنند؟ خودشان بفهمند؟ باید مثل رمزگشایی از یک مسئله‌ی معماگونه پیدایش کنند؟ که چی؟ آدم از پی از دست دادن‌هایش، متوجه ارزش تمام کلمه‌ها و آغوش‌ها و بوسه‌ها و نوازش‌ها و حضورها می‌شود. یاد می‌گیرد رهاتر زندگی کند. یاد می‌گیرد که حرف‌ها را باید گفت. بی ترس تکرار. که این کسی که هست برایت، اکستاسی ِ بودنش را باید توی هر لحظه‌ی بودنش، توی جریان خونت حس کنی و یادش بیندازی که دوستش داری. کاش بدون تجربه‌ی تحمل این بار، بار ِ هولناک ِ رفتن آدم‌ها، این سادگی را یاد می‌گرفتیم. کاش این پیچیدگی‌های ارزش شده‌ی بیهوده و حتا بیمارگونه، رهایمان می‌کردند، و می‌توانستیم از زندگی، آنطوری که طبیعتمان ازمان می‌خواهد، لذت ببریم، و خودمان را زیر هزار لایه پنهان نکنیم.


نوشته: صبا یکشنبه نهم تیر ۱۳۹۲

+

عناوين آخرين نوشته‌ها