مهسا خوابیدهاست پایین تخت. مثل بچهها خوابیدهاست، بچههایی که توی ماشین خوابشان میبرد، و روی دوش پدرشان به تختشان برده میشوند، و لبهایشان را غنچه کردهاند، و اخم دارند. سر میز شام، خندیده بودیم، به یاد خاطرات ِ مامان. نوبت هرکداممان میشد، خاطرهای را، با هیجان، همان طوری که مامان میگفت، تعریف میکردیم، و میخندیدیم، و به چشمهای هم نگاه نمیکردیم. پتو را بغل کردم، پلکهایم را روی هم فشردم، صدای موسیقی توی هدفون را بلند کردم، آرام نمیگرفت. نبضی که وجودم میزد، نمیخوابید. روحم شاید از تنم جدا شده بود، رفته بود نزدیکهای سقف، فضای تاریک سنگین ِ اتاق را، نفس میکشید، و به لبهای غنچهی مهسا، و تن پیچ خوردهی من روی تخت، نگاه میکرد. به تلاشم برای آرام بودن. آرام گرفتن. نتوانستم. هوای اتاق کم بود. هوای دنیا کم است. با نور کم موبایل، پاورچین، از اتاق آمدم بیرون. آن همه چمدان توی اتاق، جا برای راه رفتن نمیگذارد. لپ تاپ را در آغوش گرفتم اینجا روی این مبل، برای چند دقیقه. نمیدانم چرا. تمام زندگی آدم که بگنجد توی مَجاز، آرامش را لابد، توی این فایلهای ردیف شدهی درهم میجوید. یک جایی لابد، این بار را زمین خواهم گذاشت. یک روزی شاید، قرار بیشتری داشته باشم در دنیا. دلم میخواهد اشتباه کنم. دلم میخواهد زندگی کنم. اعتراف صادقانهی این روزهایم این است. پیش خودم. پیش تنهاییهای بیقرار ِ دشوارم. واکنشِ کودکانهایست. کودکانه قیدِ گم شدهی زندگی من بوده است. مثل بخشهای بزرگ ِ گمشدهی دیگرم. یاد آن سالهایی میافتم، که حوالی ِ تولدم، پریشان میشدم، و انگار که میخواستم از "تنگنای تولد" چندینباره بگذرم، گریه کنم تا نفسم بالا بیاید. امسال نمیدانم، با چه جراتی، عبور خواهم کرد. اولین بار است که مامان نیست، تا ساعت دو بعدازظهر شش بهمن، سرش را کج کند و با خنده بگوید: دااالی! تازه اومدی دنیا... . ای وای. ای وای بر لحظههای مواجهه. ای وای بر سنگینی ِ دنیا روی تاریکی ِ امشب. حرارت از دستهایم میزند بیرون. از دستهای همیشه سرد ِ من. دلم میخواهد تبخیر شوم، و بنشینم روی شیشهها. دلم میخواهد بروم به خواب ِ دیروز صبح، و توی بغلِ مامان بمانم. بیست و پنج سالگی، با خالی ِ بزرگ ِ سهمگینش، این جمعه تمام میشود. آن ورش، باید دویدن باشد. باید دویدن باشد، با سرعت. دلم نمیخواهد برگردم. به هیچ زمانی. دلم نمیخواهد برگردم. عادت کردهام به بیگانگی، تجربه، به مسیر. به این شبها ولی نه. به این شبهایی که جزء جزء وجودت، از هم جدا میشوند، پخش میشوند توی خانهی ِ بیصدا، پیش چشمهای به تاریکی عادت کردهات در هم میپیچند، شبیه رقص ِ مضطرب کنندهای، و خیلی دیر، خسته میشوند، همانطور درهم آمیخته و پریشان، میافتند روی تنت، و به صبح میسپارندت.