چهارشنبه ۱۲ مهر
.
شاید کسی حواسش نباشد. ولی مبدأ تاریخ زندگی آدم، هرچندوقت، تغییر میکند. آدم نمیتواند انگار خیلی به عقب نگاه کند. آدم میگوید از وقتیکه... آدم میگوید بعد از... . یادم میآید میگفتم بعد از تصادف پریسا... بعدش میگفتم بعد از اولین جواب آزمایش مامان. بعدش، بعد از «هشتاد و هشت». از اردیبهشت و خرداد هشتاد و نه. بعد، از اردیبهشت و خرداد نود. مهر نود. حالا تمام تاریخ زندگیام را باید بگذارم کنار. تمام زندگیام حالا، معطوف است به شهریور نود و یک. نفس که میکشم، راه که میروم، خندهام که گاهی میگیرد، زندگی که میکنم، توی ذهنم مدام میچرخد: «اولین بار... دومین بار... چندمین بار؟ بعد از نبودن مامان...» نبودن مامان؟ بعد از نبودن مامان، اولینبار است، که دلم خواسته است بنویسم. بعد از نبودن مامان، اولین بار است که جرئت میکنم. اولین روز دانشگاه بعد از نبودن مامان. اولین خرید بعد از نبودن مامان....اولین نان و پنیر بعد از نبودن مامان. من، بعد از نبودن مامان...
آخ. درست وسط گیجیهای ازدستدادن، که نمیگذارند بفهمم کجایم، چرا، و چه چیزهایی خوب میتواند باشد این وسط، جدای از حفرهی دردناک ِ وجودم از نبودن مامان، گره میخورم توی بالاوپایینشدنهام. یک چنگال فرو کرده باشند توی قلب آدم، آدم هیچچیز نمیخواهد دیگر از زندگی. حتا ممکن است یادش برود بخواهد این چنگال را از قلبش جدا کنند...
.
پنجشنبه ۱۳ مهر
.
آن چند روز اول، میان تمام مردن و زندهشدنهای هرروزه، تبولرز، بغض بیوقفه، چیزی که سرم را به مرز انفجار میرساند، کنفرانسهای از روی محبتی بود که آدمهای دور و نزدیک، برایم میگذاشتند تا مرگ را راحتتر بپذیرم. بحثهای فلسفیـ مذهبیـ عقیدتی بالا میگرفت، هرکسی در پی آرامکردن خودش و دیگران، و گاهی من ِ گریخته به سکوت نسبی اتاقم را پیدا میکردند تا بگویند مامان جای خوبیست، مامان راحت است، مامان دلش نمیخواهد من آشفته باشم، مامان... هیچکس نمیدانست انگار که اگر کسی قرار بود بداند مامان چه میخواست، آن من بودم. دلم میخواست بروم روی میز ناهارخوری وسط هال، همه را جمع کنم و بگویم من با «مرگ» مشکلی ندارم. من «مرگ» را خیلی زودتر از این حرفها برای خودم حل کردهام، گذاشتهام توی بدیهیات. من عربده زدم؟ من خودم را به خاک مالیدم وقتی صورت قشنگ مامان را برای آخرین بار نشانم دادند و وقتی گونههای هنوز صورتیاش را از روی آن پلاستیک ِ هولناک بوسیدم؟ مرگ را برای من تحلیل نکنید، از خدایی که گُل میچیند نگویید تا نفسم بند نیاید از اینکه نمیتوانم جوابی که دلم میخواهد را فریاد بزنم...
درد، آدم را تنهاتر میکند. تنهاییای آنقدر پنهان زیر لایههایی از وجودت، که توی تعریف عام تنهایی نمیگنجد. و این همان چیزیست که بغضت را توی مهمانی خداحافظی که دوستانت برایت گرفتهاند، میشکند، و وقتی توی آغوش دوستت، میخواهی از بودنش، از خوببودنش تشکر کنی، جملههایت لای هقهقات بند میآیند. درد، دردی اینقدر عظیم، آدم را به ورطهی ناشناختهای میاندازد. و خلاف چیزی که همه فکر میکنند، برای بعضیها، لازم است مدتی، توی همان حاشیهی امن خانهی خود بمانند، حتا اگر آن خانه جایی باشد، که تجسم هرلحظهی مادریست، که بهتازگی دیگر نیست، مادری که مثل زندگی، توی خون آدم جریان داشته باشد. دلم میخواست بمانم هنوز. آمادهی این تغییر نبودم. آمادهی رویارویی با تصمیمهای نیازمند نهایت تلاش. آمادهی مهمان بودن، توی این اتاق ِ پرخاطره، آمادهی دنبال خانه گشتن و بحث منطقی ِ سرنوشتساز با پدری که عشق و زندگیاش را از دست داده است و دستوپایش برای حمایت از دختر کوچکش میلرزد. و بابا، که انگار عکس قلب مچالهشدهاش را، منعکس کردهاند توی چشمها و پیشانیش، نگران شود آنور خط، و به هول بیفتد. دلم تسکین میخواهد، و تسکین چیز غیرممکنیست، برای درونی ازهمپاشیده که صورتش خم به ابرو نمیآورد و من خوبم. و تعریف خوب چیست؟ من، شبیه کسی که بیست روز از رفتن مادرش، عزیزترین آدم زندگیاش، میگذرد نیستم. من خودم را همیشه جوری جمع میکنم که کسی چیزی نفهمد. و من باید این کار را بکنم، تا زیر فشار باورناپذیر زندگی، له نشوم. کسی هیچوقت نمیداند، چه دردهای بیتسکینی آدم را از پا در میآورد. فریاد زدنشان، درد مرا کم نمیکند. هیچچیز، درد مرا، کم نمیکند. حالا دیگر هیچچیز.
.
جمعه ۱۴ مهر
.
من از زندگی، آرامش خواستهام، دوستداشتن، و رهایی. دردهای پشتسرهم ِ آوارشده روی زندگیم را اگر بزنی کنار، هرجا دست خودم بوده، هرجا توانستهام، بهشان رسیدهام. از آشوب گریختهام، وسط خطهای منتهی به extreme را چسبیدهام، تا تعادلم به هم نخورد. آدمهای توی زندگیام را دوست داشتهام، دوستم داشتهاند، حتا نتوانستهام با کسانی که حقشان بوده، با تنفر برخورد کنم — هرچند که این یک نارسایی است — ... توی تمام قیدهایی که نفسم را تنگ کردهاند، توی تمام دستوپابستگیها، آدم رهایی بودهام، آنجوری که دلم خواسته است، و شاید هیچکس نفهمیده باشد. من از زندگی، چیز عجیبی نخواستهام، و آنقدر که تصورش حال آدم را خراب میکند، درد کشیدهام، که بدانم زندگی، چقدر، میتواند بیرحم باشد. کاش آدمها میتوانستند این چیزها را، از چهرهی همدیگر بخوانند، تا بدانند برای چه کسی، روی منبر میروند، نسخه میپیچند، بیپایه دل میسوزانند، و چه کسی را، با چهارچوبهای ذهن خودشان، تحلیل میکنند.
امشب، تا مرز انفجار، قلبم سنگین است. اینها یک مشت اعتراض تلنبارشدهی چندینوقته بود. امشب، مقابل تمام دنیا درد، تنهایم. مثل تمام آدمها. امشب، دلم میخواهد، بمیرم. به همین سادگی. و فردا صبح، بیدار خواهم شد، تا برای قرار ساعت ده آماده شوم. و بعد، خسته از بحث تکراری دختربودن در ایران، خسته از جنگیدن، یا فرار از جنگیدن، خسته از نشدنها، خسته از خرابشدنها، خسته از فروریختنها، جایی توی پارکِ کوچک این نزدیکها، گم شوم.
پ.ن: من، خودم را، توی یک سبکسنگین سادهی منطقی، آدم خوشبختی میدانم. زندگی، با تمام خوبیهای کوچک و بزرگش، یک تکاپوی بیمعنی ِ خستهکننده است.