عنوانی که ندارد.

مقابل ِ هجوم ِ بی‌رحم ِ اتفاق‌ها، مقابل ِ جبر ِ کثافتِ محیط، مقابل ِ حرف داشتن و توان ِ گفتن نداشتن، مقابل ِ امکان ِ انتخاب نداشتن، مقابل ِ سکوت‌های سردِ دردناکِ از سر اجبار، مقابل ِ سطح مستهجن ِ شعور ِ اکثریت ِ غالب، مقابل ِ بلندی ِ سرگیجه‌آور ِ حصارهای مضحکی که قبل از حتا بودنمان دورمان ساخته‌اند، مقابل ِ میز ِ قمار ِ یا خودت باش و دردهای بعدش را بکش، یا خودت نباش و درد بکش، مقابل ِ بی‌اختیار از دست دادن ِ لحظه‌های خوب، مقابل ِ سختی ِ ساختنِ لحظه‌های خوب، مقابل ِ بی‌ارزشی زندگی آدم‌ها، پیش چشم ِ کسانی که شعار ارزش می‌دهند، مقابل ِ مسخرگی ِ قدرت ِ  مفهوم‌های جاهلیت‌گونی که روابط ِ انسانی را جهت می‌دهند، مقابل ِ عمق ِ تنهاییِ شب‌های طولانی، مقابل ِ سنگینی ِ روزهایی که بد می‌آیند، می‌ریزند، خراب می‌کنند، مقابلِ خیابان‌های شلوغِ ناامن برای شکنندگی ِ عصرهای گریزازهمه‌جا، مقابلِ معنای گم‌وگور ِ روهای سهمگین زندگی، مقابل ِ پیچیدگی ِ غیرقابل توجیه ِ ساختن ِ زندگی وسط تمام ِ تناقض‌های خارج از دست، مقابل ِ چیرگی ِ بی‌ثباتی ِ معنای زندگی، مقابلِ خنده‌داری ِ به سادگی در درد گذشتنِ روزهایی که نباید، مقابل ِ نبایدهای خنده‌دارِ غیرقابل ِ عصیان، مقابل ِ عصیان‌های فروخورده‌ای که نامعلومی ِ زمان سربرآوردنشان ترسناک است، مقابلِ لرزیدن‌های وقتِ ایستادن‌، مقابل ِ تنهایی ایستادن، مقابل ِ پنهانی فروریختن، افتادن، مقابل ِ دوباره و دوباره ایستادن...

بی‌پناهی. بی‌پناهی.      


نوشته: صبا دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۰

+


بیا تا برایت بگویم...

نمی‌دانم چرا یکهو، یاد ازدست‌دادن افتادم. پیاده‌روِ پاییزیِ یکی از خیابان‌های خلوتِ دانشگاه را داشتم باز، بعد از دو سال، راه می‌رفتم و چشمم گاهی به کفش‌هایم بود، گاهی به کلاغ‌های روی نرده‌های دورِ محوطه‌ی خوابگاه. یاد فاصله‌ای افتادم که از منِ این روزها هست تا آن روزها. یاد فاصله‌ای که از من هست تا کسانی که نباید دور باشند و هستند. بعد، یاد از‌دست‌دادن افتادم. یاد اولین تجربه‌ی سنگینِ ازدست‌دادن. یاد هفده‌سالگی که در بُهت و اشک گذشت تا من، مرگ را، از نزدیک، احساس کنم و برای هضمش با چیزهایی بجنگم و شب‌هایم طول بکشد مدام. یاد پریسا افتادم و خاری که مانده بود لای کتابش. یاد نبودنش افتادم. یاد تمام‌شدنِ نفس‌هایش. یاد خودم که تنها مانده بود جلوی آن‌همه پارچه‌ی سیاه، و خیره به اسم نزدیک‌ترین دوستش نگاه می‌کرد. یاد بیست‌وچهارسالگی پریسا افتادم که همان‌طور ماند. و روزها را شمردم و قدم‌هایم کند شد که حالا درست هم‌سن شده‌ایم. و همین‌اندازه زندگی کرده بود پریسا که من تا امروز. هفت سال بینمان فاصله بود و همه مرا فکر می‌کردند بزرگ‌ترم و او را کوچک‌تر. حالا رسیدیم به هم، توی یک روزِ پاییزیِ نه‌چندان سرد، اما بی‌نهایت آرام. بعد، «ازدست‌دادن» با هر قدمم هجی می‌شد و گاهی حتی دست‌هایم از پهلوها می‌آمد بالا، و باد را می‌شکست. چقدر این ترکیب گویاست. از دست دادن. آدم تهِ دلش خالی می‌شود با آهنگ کلمات. «دست» خیلی مهم است. شاید تمامش برای همین باشد. از-دست-دا-دن... تکرار می‌کردم و گام‌هایم تند شده بود. از-دست-دا-دن... . باد، باد ذهن مرا قلقلک می‌دهد. باد، برای من تصویر می‌سازد. باد می‌آمد. حالِ عجیبی دارد گریه در خیابان. آرام بودم و گریه می‌کردم و باد می‌آمد و هم‌سنِ پریسا شده بودم و تنها بودم و تنهایی‌ام بی‌اندازه بزرگ بود. دانشگاه تمام شد و موسیقی تمام شد و خیابانِ ساکت، کِش آمده بود تا آسمان. دلم می‌خواست کِش بیایم تا آسمان. دلم می‌خواست اتفاقی بیفتد. اتفاقی که به رخوت این روزها که دیگر نمی‌شود بهشان گفت این روزها، که طولانی شده‌اند، پایان دهد. امروز عصر، نزدیک‌های غروب بود، که یاد ازدست‌دادن افتادم.


نوشته: صبا سه شنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها