از آن غروبهای خلوتیست، که بیقرارم. از آن بیقراریهای پیچیدهای، که زادهی روزهای نه چندان شلوغ است، که آدم، به ذرههای زندگیش فکر میکند، که فرصت دارد خودش را بکَند از همه چیز، و با خودش تنها باشد، آنقدر تنها، که بیواسطه، تمام ذهنش را بکاود. که خودش را توی پیراهن ِ زرشکی ِ نخی ِ راحتی که دوست دارد، وسط هال ِ خانهای که تمام بودنش را در برگرفته است، بسپارد به دست ِ لحظههای اصیل ِ تجربهی هوا، محیط، زمان، خاطره، ترس، امید، غم، شیدایی، و آرامش، از آن جنسی که زاییدهی زن بودن، و در آغوش کشیدن ِ آن است. چه راهی آدم طی میکند از نوزده سالگی ِ گریزان از احساسی که محیط، از زن بودن، در وجودش کاشته است - که سوقش میدهد به بیگانگی از خود، دنیا، و عذاب در شخصیترین حالت ممکن - تا حالایی که با نگاهی به آن روزها، لبخند میزند، و نفس عمیقی میکشد از عبورش، از نماندن در تنگنایی که میتوانست زندگیاش را از دستهایش برباید... تا حالایی که زنانگی را، در مفهومی که باید، مفهومی که با ذره ذرههای وجودش کشف کرده است، زندگی کرده است، به دور از تمام کلیشههای عام و خاص/درست یا نادرستی که مایهی تفریح گفتگوهای آدمهاست- هنوز-، توی هر دم و بازدم، تجربه میکند. اما بیقرارم. بیقراریام از درهم تنیدگی ِ حسهای کوچک و بزرگیست که احاطهام کردهاند. دوران ِ آرامی نیست. مدتهاست که نبودهاست. کنار ستونِ وسطِ هالِ خانهی خلوت، کالبدی هستم که روی هزاران احساس ِ گم شدهی در همِ بدون مرز، کشیده شده است. و غروب، رو به تاریکیست.