من همانقدر که میآیم اینجا، از تلخیهایم مینویسم، از سکوتهایی که سنگینیشان زندگی را گرفته است، همیشه خواستهام که توی چیزهایی که ثبت میشود، خوبیها باشد. اتفاقهای خوب، لحظههای خوب، حضورهای خوب، نگاههای خوب، حرفهای خوب. «خوب» برای من، معنایی بیشتر از آن چیزی دارد که معمول است. خوب برای من واژهی بینهایتیست. من وقتی میگویم خوب، منظورم باد اول پاییز است. منظورم نوریست که مایل میتابید بعدازظهرها از لای کرکرههای آبیِ اتاقهای تودرتوی خانهی مامانبزرگ و آقاجان. منظورم صدای آبیست که از یک رودخانه میآید که آن دورترهاست و هنوز دیده نمیشود. منظورم چیزیست که به زندگی امیدوارم میکند هنوز. چیزی که دستم را میگیرد وقتهایی که نای ایستادن نیست. من همانقدر که برای توان مقابله با سختیها، مینویسمشان، همانقدر که برای گذشتن لحظههای سهمگین، به کوبیدن روی این کیبورد پناه میآورم، همانقدر هم برای چیزی شبیه پرواز، سبُکِ سبُک، بهخاطر اتفاقهای خوب، خواهم نوشت. که زندگی مگر ترکیب اینها نیست؟ ترکیب بغضها و لبخندها؟ اشکها و خندهها؟ ترکیب اشتیاقی که در خواستن هست و سِر شدنی که در نتوانستن؟
اتفاقهای خوب، گاهی میشوند... فراتر از اتفاق. گاهی میشوند، جبران بخشهایی از دردی که کشیدهای چندوقت. گاهی میشوند سطرهای پررنگشدهی زندگیات، که چیزی کم از یک داستان بلند نفسگیر ندارد. اتفاقهای خوب، گاهی درست آن زمانی میافتند که باید، وقتی جوری میآیند، نرم، آهسته، التیامبخش، که ندانسته یکهو میبینی چقدر یادت رفته است، چقدر یک چیزهایی کم شده است دردشان. چقدر غنیمت است بودن چیزهایی که هربار انگار بار اول است که متوجهشان شدهای. بعد، میشود که یادت برود که چه تنهایی همهچیز را نگه داشتهای روی شانههایت یک وقتهایی، که چه تنهایی تمام راه بلند سنگلاخی روزهایت را رفتهای و شبهایت را پناه گرفتهای جنینگونه گوشهی تختات که آخر دنیاست، تا صدایت به گوش کسی نرسد و خلوت سنگینات نشکند. اینها را مینویسم که بگویم که «خوب» برای من چه معنایی دارد. که خوب چه خوشحالم میکند. که خوب چه عزیز است برایم. که خوب چه ارزشی دارد توی این روزهام. که خوب، که خوب... را باید نوشت. باید بیشتر از اینها، بهتر از اینها نوشت. اینها را مینویسم، بهخاطر این که، قدری که به نوشته نیاید، خوشحالم از بودن دوست خوبی، که آنقدر «دوست» بوده است برایم، توی روزهایی که فاصله، پرتم کرده بود از دنیا بیرون، توی روزهایی که، وجودم از نبودنهای بهیکبارهی پشتِسرِهمی که خراب میشد روی زندگیام درد میکرد، آنقدر «دوست» بوده است، که لبخند را، «لبخند» را، به روزهایم برگرداند. هوم. لبخند اگر میزنم دوباره، یعنی که دوستی بوده است تا یادم بیاورد، که چطور میشود هنوز خوبیها را حس کرد، وقتی حتی، غمِ عالم خانهی دلخوشیهایت را خراب کرده باشد.
پرده را جمع میکنم. توی این کار، همیشه یکجور امید هست. احساس میکنم اگر روزی دیگر هیچچیز برای دلخوشیم باقی نمانده باشد، خواهم گذاشت پرده همانطور سنگین و خسته، بایستد پشت ِ پنجره و نور را بشکند. ابریست و هوا همان رنگیست که میخواهم. آنوقت، نور یکهو از پشت پردهای که جمع میشود، میریزد روی صورتم، توی اتاق ِ نامرتبی که نشان ِ پریشانیست. این اولین لحظهی تماس نور ِ سفید-آبی-خاکستری ِ ظهر ِ ابری با وجودم از آن لذتهاییست که دلم میخواهد میتوانستم با کسی شریکش شوم. با کسی که بداند چهطور نور، ابر، پنجره، ممکن است برای نفسهای آدم، کلیدی باشد. میایستم کمی همانجا کنار ِ پنجره، صدای قارقار ِ هیجانزدهای میآید و اشک جمع میشود پشت پلکهای بستهام که چقدر دلم برای یک چیزهایی تنگ است. میروم روبهروی آینه و فکر میکنم به اینکه دیگر موهایم به اندازهای رسیدهاند که بشود شانهشان کرد کمی و شانهشان میکنم و یاد ِ نوشتهای میافتم که یک سال پیش نوشته بودم وقتی که آرام بود روزم و اما یک فرق عمده داشت آن روزها با روزهایی که حالا میگذرند و دوست ندارم بنویسم فرقش را چون درد دارد یادآوریش. میخواستم امروز را از همان آغازش بنشینم پای درسی که سایهی هولناکش افتادهاست روی شبانهروزهایم اما به جایش، نمیدانم درست چه شد که نشستم پای این وبلاگ و آرشیوش و چه اشتباه بزرگیست مرور ِ نوشتههایی از این دست، هنگام ِ آغاز روزی اینچنین. از اینکه حدود یک سال گذشته است از این پست و این پست و این یکی، از اینکه چقدر من ِ این چندوقت، مجبور شده است جور دیگری باشد و چه دردی هست حتا پسزمینهی تمام لذتهای کوچکش... قلبم درد میگیرد. اوهوم. تازگیها درد هم میگیرد قلبم و تنها تپشهای دیوانهوارش نیست که مجبورم میکند دست و پایم را جمع کنم و نتوانم یک دل سیر به عزای بخشهایی از زندگی بنشینم. یاد برف دیشب توی جاده میافتم و صدای فرهاد و حرفی که به مامان زدم که واقعن خوب است که فرهاد توی موسیقی ایران هست... و یاد آنهمه اشکی که ریختم رو به شکلهایی که کشیده بودم روی بخار پنجره و خوشحال از اینکه مامان هیچ کدامش را نفهمید. یاد آرزویی که داشتم یک جاهایی وسط راه، که کاش نرسم هیچوقت. تکراری است تصویرها؟ احساس میکنم بارها نوشتهام از این اشکهای پنهانی و همین است ولی تمامش. این یعنی زندگیام را بغض گرفته است و ته ِ خندههایم هم این بغض مثل ِ بستری ثابت خوابیده است آمادهی بیدار شدن. حالا صدای بیوقفهی گنجشکها میگوید که امروز هوا آنقدرها سرد نیست. این پست را میخواستم جور دیگری بنویسم و از چیزهای دیگری بنویسم اما برای ذهن ِ پریشان هیچ قاعدهای نیست و هرگز نمیتوانم برای نوشتنم تکلیف تعیین کنم و انگار که آن وجهی از وجودم که مینویسد نخواست آن چیزها را بنویسد. نمیخواهد بنویسد. هنوز.
فرسودگی. نمیدانم چیست توی صورتم، که داد میزند، فرسودگی. دیگر از آن مسئول دفتر موسسه خجالت میکشم، که یک ترم هم توی کلاسم بود، و هربار طرفهای ظهر، طرفهای عصر، یکهو آمد توی اتاق ِ معلمها، مرا یک گوشه دید با دماغ قرمز. از آبدارچی ِ موسسه که خیال کردهام نفهمیده هیچوقت مثلن، وقتی خودم را به خواب زدهام، یا به مطالعه، با صورت ِ پنهان. یا امروز که درست پشت در کلاس، چند قطره اشکم به اجبار تمام شد و جوری خوشحال رفتم نشستم پشت میز، که اگر هم خواستند حدس بزنند، نگذارم. انگیزهام برای انجام هر کاری، پرتی حواس است و دور شدن. و تعداد آدمهای یک جمع که از هفت- هشت تجاوز میکند، گم میشوم، یک جوری که انگار هیچکس را نمیفهمم. یک جور غربتی نفسم را میگیرد، که سنگینی میکند پیش چشمم همهچیز. نه توی تنهاییم امنیت هست، نه پیش دیگران. آنقدر همهچیز را گذاشتهام به پای خودم همیشه، آنقدر گذاشتهام روی دوش خودم گلایهها را، کمبودها را، که حرفی برای گفتن ندارم به هیچکس. به هیچکس نمیتوانم بگویم چرا؟ مثلن مشتهای آرام بکوبم روی شانهی کسی و جملههایی را که هیچوقت به زبان من نیامده بگویم و داد بزنم و این احساس خفگیم آرام بگیرد. امشب اگر این چند جمله را نمینوشتم دوباره شبیه دو روز پیش میشدم که انگار رفته بودم توی کما، توی بیداری. که زبانم بند آمده بود انگار و دنیا بند آمده بود یکجا. هی نیامدم طرف نوشتن این روزها، برای اینکه میدانستم حرف تازهای نیست. جز همین بغضهای خستهکنندهی کشدار. جز این مواجهههای طاقتفرسایی که از دانستن ِ درد تا آدم، هیچ فاصلهای نمیگذارد. یادم نمیآید از کی دوباره اینطور اوج گرفت، این خوبنبودنها. گاهی برایم مهم هم نیست حتا دیگر، خوب بودن و نبودن. یاد ِ «دغدغهی خوب بودن»ای میافتم که زمانی حرفش را میزدیم با دوستی، و اینکه چه ناپیداست آثارش توی این روزهای یکجورهایی مقوایی. اوج سختیاش این است، که درست لابهلای همین روزهای بیرنگ ِ بیهویت، باید بتازی چهارنعل، برای خرابتر نشدن ِ چیزی که هست. بیشتر از هر زمانی توی زندگیام، خستهام. و بیشتر از هر زمانی توی زندگیام، فرصتی برای خسته بودن نیست. خستهای که برای بقا، میدود، چه حالی دارد؟