بیست دقیقه است دستهایم مانده روی دکمههای کیبورد، نگاهم به صفحهی سفید ِ word، درد از شانهی چپم میزند به بازوم، و نمیتوانم بنویسم. همه چیز از ذهنم میگذرد. بنویسم از چی؟ از کدام؟ مشکل آدمی مثل من این است که به نوشتن نیاز دارد. و این نیاز اگر با چیزی در تضاد قرار بگیرد، میماند روی انبار ِ بغضهای خشک. دردهای طولانی، شخصیتر و شخصیتر میشوند، و نوشتنشان با عقل جور در نمیآید. بنویسم از چی؟ بنویسم از خانه که دارد خراب میشود روی سرم، این وقت شب، از صدای درد کشیدن ِ مامان؟ بنویسم از این که دستم به جایی نمیرسد، و احساس گناه میکنم از بودن؟ بیهوده بودن؟ درد وقتی مال توست، خیلی راحتتر است. درد وقتی صدای کسی مثل مامان را میپیچاند توی دو طبقه خانهی ساکت ِ تاریک ِ کهنه، تاب آوردنی نیست. هر جمله را که مینویسم جانم بالا میآید. همه چیز از ذهنم میگذرد. این حقیقت مسخره که این همه وقت که ننوشتهای حال خوب کم نبودهاست و حالا ولی باز با درد اینجا را پر میکنی تا مخاطب ِ ناشناس خیال کند یک آدم ِ تاریک ِ قدرنشناس ِ تنهایی. و بعد به این فکر میکنم که چه اهمیتی دارد؟ و بعد به این که ترس دارد کمی درد بازوی چپم و بعد به این که توی ماشین، وقتی به دوستم گفتم بچگیهام مامان صدایم میکرد " مهجبین "، تمام قدرتم را جمع کردم تا بغضم توی " بهار دلکش " ِ شجریان نشکند. و این که یک ساعت پیش، توی آشپزخانه به مهسا گفتم، که چه فاصلهی سنگینیست بین من تا بابا، و چند روز پیش که دلم یکهو برای بابا تنگ شد، ضعف رفت، و بابا همینجاست. هرروز، و من جملههایم به او از تعداد انگشتهای دست بیشتر نمیشود و همانها را هم که میگویم منتظر تمام شدنشان هستم. و نمیتوانم تصور کنم حتا که چه فشاری را دارد تحمل میکند این روزها ( که خیلی وقت است ) و دوستش دارم و از او میگریزم و کسی نیست که چیزی را بهتر کند. دیگر نمینویسم اینجا که خستهام. "خستهام" کار یکی دو بار است. وحشت است بیشتر از هر چیز دیگری. حال مامان خوب نیست. ضعف نبوده بیشک که قلبم اینطور درد میگیرد با غم، با شوک، با فشار. سکوتهای من بودهاست لابد، که فریادشان را توی قفسهی سینهام زدهاند. چیزی اگر بهتر نشود، من آدم ِ آوارش هستم؟ ...