هیجان ِ آرام ِ نوشتن، مثل گردش ناگهانی ِ خون توی بدن کسی که نزدیک بوده بیفتد از پله ها پایین و تعادلش را نگه داشته است، توی یک لحظه، جریان می گیرد توی وجودم. همه چیز می آید جلوی چشمم. سستی هنوز توی دست هایم هست، از صبح، که هی، چشم هایم را باز می کردم، و قلبم سنگینی می کرد، و به پهلوی دیگر می خوابیدم، و بالش را سفت، می فشردم توی دست هام، و خوابم می برد باز. گنجشک ها بی وقفه می خوانند، گرمای مرداد تمام اتاقم را گرفته است، و اردیبهشت است. حرف هایم می مانند زیر پیچیدگی شب و روز، و وقت هایی که کسی هست تا بشنود، جور نمی شوند. باید کسی باشد، تا برای مدتی طولانی، در آغوشش، بی حرف، آرام بگیرم، و بی معنایی دنیایم تا جایی که می شود، از من، دور بیفتد. حقیقتش این است، که اتفاق هایی می افتد، که من، آمادگی اش را، آرامشش را، ایستایی اش را، ندارم. و توی این روزهای پرتنش ِ نا معلوم، باید صاف صاف بایستم، تا به بار کسی، اضافه نشود، تا دلخوشی ای باشم، برای خستگی هایی مزمن. و برای دلخوشی بودن، دلخوش تر از این باید بود. باید این روزها، بیشتر از این، از خانه بزنم بیرون. باید خودم را قایم کنم جایی امن، دور از هیاهو. باید راهی باز کنم از شلوغی ها، به تنهایی م. باید زندگی ام را یواشکی، جوری که هیچ کس نفهمد، با خودم راه ببرم، و حواسم به پشت سرم باشد. چه بعدازظهر سنگینی ست. وزنش می افتد روی کلماتم. دلم، از آغاز روز، تنگ است، تا لحظه های آخر بیداری. خوابم می برد، و تنها، با تصویر سیاه و سفید ِ تمام آنچه که وقتش نیست، می مانم...        


نوشته: صبا پنجشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها