دو روز است که بیوقفه میبارد. دهِ صبح، دامنهی کوهِ توی پنجرهی کلاس را، مِه گرفته بود. تگرگ میآمد. رنگِ نوظهوری هوا را گرفته بود، که اسم نداشت. آمیختهای از کبودی و لاجوردیِ روشن، رنگی که توی ذهنِ من، تعبیر میشد به آستانهی دگرگونی. مرز پایان و آغاز. که احساس میکردی دلت میخواهد پوست بیندازی، یا پیلهات را بشکنی، و توی مِه، حل شوی. بیرون نمیشد رفت. هنوز هم نمیشود. توی ساختمانِ شمارهی یک، گیر کردهایم. و شباهت تمام این احوال، به این روزهای من، پریشانی ِ نفسگیریست. ترس نیست، معناییست پیچیدهتر، و ناخالصتر از وجد، از حیرت.
احساس میکنم... این را زیر پوستم، توی دستهایم احساس میکنم. چیزی شبیه تجزیه شدن، و پراکندگی در باد. سرماست، و یکبارگی، که زنده بودن را، به یاد آدم میآورد. دارم اینجا، مقابل ِ درِ شیشهایِ ورودی ِ دانشکده، آرام و نامحسوس و عمیق، میلرزم. از هجوم ِ "بودن"، از جریان ِ "وجود". از حضور سهمگینِ زندگی.
یکشنبه 21 آبان، اوایل شب
نشسته بودم توی ایستگاه اتوبوس، برای چهارمین بار در آن روز. باد خنکی میآمد، و پسر نوجوانی که نمینشست، سردش بود. نگاهش آزارم نمیداد. نگاهش پرسش داشت، یا هر حس دیگری، شبیه نگاههای آزارندهی معمول نبود. پرسید چند وقت است که منتظرم. گفتم خیلی وقت. و نشست. گمشدگی و سرگردانیِ نوجوانی توی چهرهاش موج میزد. حالتی که آدمها را توی این سن متمایز میکند. بعضیها را غیر قابل تحمل، و بعضیها را دوستداشتنی. اتوبوس نمیآمد. بلند شدم، و از وسط پیادهرو، به راه افتادم. کسی نمیتوانست تصور کند، تا چه حد، جدایم از همه چیز. جریان ِ تند ِ بیتعلقی را، زیر پوستم، مثل ردی که از نوشیدنی سرد توی مِریِ آدم میماند، حس میکردم. برای اولین بار، دلم خواست، سیگار را دوست میداشتم. شاید دود، میتوانست، این جریان را به هم بریزد. آمیختهی تلخی بسازد، برای بیتفاوتی. بنشینم روی یک نیمکت، و صورتم زیر مِه ِ سیگار، محو شود. پوزخندی که زدم رو به مغازهی گلفروشی، به خاطر ِ این بود که از سیگار بدم میآید. نه به خاطر تزئین ِ مضحک ِ ماشین ِ عروسی که جلوی مغازه بود. برگشتم و به عقب، به ایستگاه اتوبوس که دور میشد نگاه انداختم. اتوبوس نیامده بود. پسر نوجوان هم توی ایستگاه نبود.
به ایستگاه بعد که رسیدم، اتوبوس آمد. قدیمی و پر سر و صدا. انگار که موتورش توی تمام بدنه کار گذاشته شده بود. میتوانستم هیچ وقت پیاده نشوم. میتوانستم خودم را از پنجرهاش پرت کنم توی اتوبان. آدم خیلی کارها میتواند بکند. انگیزهاش را نداشتم. انگیزهی هیچ کاری را. این را شاید هر کسی، از چهرهام میتوانست بفهمد، وقتی داشتم توی آن اتاق پذیرش، دو ساعت پیشاش، application form پر میکردم. و با انگشتهایم میشمردم که سال ورودم به دانشگاه، به میلادی چه بوده است.
شیبِ خیابان ِ نزدیک خانه را، با قدمهای بلند، و تند، میرفتم بالا. کیفم سنگینی میکرد، کمی خم شده بودم به جلو، تا به عقب برنگردم. احساس میکردم آن پایین، هرچه داشتهام باقی ماندهاست، و من با زحمت، دارم فاصله میگیرم. فرار میکنم، به اجبار، و هیچ چیزی، برایم نمانده است. و یا باید آدم جدیدی را، شروع کنم به بودن، آدم ِ کاملن متفاوتی را، و یا خودم را رها کنم تا غلت بزنم رو به پایین، و در گذشتهها تمام شوم. این میانه بودن، درد ِ جبران ناپذیری دارد. مرحلهی عبور، مرحلهی بیاصالتیست. مثل نوجوانی. مثل برزخ. مثل نقاحت. تلخترین روزهای زندگیِ یک آدم، روزهای گم کردن " معنی" است. روزهایی که آدم توان آن را ندارد، که برای زندگیش، معنی بسازد. کاری که باید کرد. و معنی هیچ وقت، خود به خود وسط روزهای آدم نمیافتد.
امشب، خانه ماندم. تا تنها، شاید بتوانم آرامش را، مثل آن شب، که صدای آکاردئون از کوچه میآمد، یکهو، برای چند دقیقه پیدا کنم. حالا ولی، صدای تق تق ِ اسباب کشی همسایه میآید و صدای حرف زدنشان توی کوچه و راه پله. اسم بنگاه و پیدا کردن خانه و اجاره که میآید، حالم بد میشود. ترس ِ نامحسوسی وجودم را میگیرد، و امیدم را از دست میدهم. تمام دیوارهای خانه دهان باز میکنند که اینجا میمانی. مهمان. تا خیلی وقت. و چشمهایم را میبندم. و در تصورم، مامان را، محکم در آغوش میگیرم. حالا دیگر وجود خارجی ندارد، و کسی نمیتواند، خاطره را، تصور را، رویا را، از آدم بگیرد. هیچ وقت. تنها امنیت ِ این روزهام. تنها امنیت ِ وقتهای بیپناهیم مقابل ِ فروریختنهای حالا دیگر جزو ِ روتین ِ زندگی ِ معلقم، آویختن به "وجود"هاییست، که وجود ندارند. (این باید شبیه همان حسی باشد که آدمها را به پناه بردن به خدا میکشاند. - *منظورم از این جمله ربطی به اعتقادم به وجود یا عدم وجود چیزی ندارد-. )
دوشنبه 22 آبان، نزدیکهای صبح
حالا به وضوح میفهمم، چرا از کودکی، بازیگری را دوست داشتهام. اجرا را. آدمهایی که همیشه، در کنترل خودشان هستند، هیچ وقت نمیگذارند روهایِ نهفتهی وجودشان، قاطیِ احساسهای از هم گسیخته، بیرون بریزد. هر وجهی که از حدود منطق رفتاریشان تجاوز کند، خفه میشود، گاهی انباشته میشود، و یک جایی دیر یا زود، گلویشان را میگیرد. توی قالب نقش، امکان بروز چیزهایی هست، که خود واقعیِ آدم، اجازهی بروز بهشان نمیدهد. اینها حالا به ذهنم رسید، به خاطر این که، دلم میخواهد میتوانستم نمایش دختر سرکشی را بازی کنم، که همه چیز را میزند و میکوبد و خراب میکند، و برای رهایی، از گذشتن از هیچ خط قرمزی، دریغ نمیکند. یا یک آدمِ سختی کشیدهی خشمگین، که جان به لبش رسیدهاست، و برای بازگشتن آرامشش، دست به واکنشی افراطی میزند. دلم میخواهد میتوانستم بروم توی قالب نقشی، که من نباشد. که هرآنچه باشد که من نیستم. این ربطی به جسارت و جرات ندارد. زندگی واقعی، پیچیدهتر از این حرفهاست. آدم نمیتواند، یک چیزهایی را، نابود کند. چیزهایی را لااقل، که باارزشند برایش. آدم نمیتواند، منطق زندگیاش را، واژگون کند. و زندگیِ به ظاهر آرام و امنِ در پیِ انتخابهای هزار بار سنجیده شده، یک روز، به طرز دردآوری، آدم را خسته میکند. و این خستگی، میشود رازی، که سنگینیِ حملش، همواره روانِ آدم را، سخت، پایین میکشد.
توی آن نمایش پری و ساحل، هه... به همین خاطر بود؟ که برای نقش ملکهی دریا هیچ ذوقی نداشتم، و کارگردان، چیز بیشتری از من میخواست، و بعد، توی چند صحنهی بعدش، زیر آن ماسکِ مردِ بدجنسِ ظالمِ سوءاستفادهگر، بازیگر اول مسابقات شدم؟ یعنی این ماجرا برمیگردد به نُه سال پیش؟ کارگردان میگفت مرا به خاطر چهرهام ملکه کردهاست، و چیزی که خوب از پسش برآمده بودم، چیزی بود که به چهرهام نمیآمد. دارم در این وقت از سکوت و تنهاییِ شبانهروز، به آرامی، از این فکر، میترسم...