این باران بند نمیآید! دو روز است آسمان آمده است به زمین، و زمین چسبیده است به آسمان. من این وسط آوارهام. آوارهی خانه، پشت پنجره، و گریزان از پنجره. خانه نیمهتاریک است و چراغ روشن نمیکنم. نمیخواهم بهزور نور کمی که از روز هست را نابود کنم. همین نور برای حال آشوب من خوب است، که روی قلبم راه برود با چکمههای خیس، و بیندازدم آنقدر پایین، تا مجبور شوم خودم را جمع کنم و بلند شوم. آن پایین سرد و نمور است، و نخواهم توانست مدت طولانی دوام بیاورم. باران میبارد و اشک میریزم. باران میبارد و اشک میریزم. باران میبارد و اشک...میریزم. بیصدا، و آرام، انگار که خطوط اشک بخشی باشد از صورتم، انگار که چشمهایم همیشه سرخ بوده است. این باران بند نمیآید! از دیروز قرصهای تپش قلب کار چندانی نکردهاند. چه چیزی آرامم میکند؟ چه چیزی درد سینهام را ساکت میکند؟ یاد آن تصویر؟ یاد آن شکوه؟... ماشین میپیچید روی کوه، و با هر پیچ از دنیا فاصله میگرفت. تا چشم کار میکرد، ارتفاع بود و درخت، و سبزی نرم و آرامی که همهجا را گرفته بود، و آدمهای کمطاقت را به مرز پریدن میکشاند. ماشین میپیچید روی کوه، و زمین هویتش را میداد به درهای که هیچ ترس نداشت، برای منی که هم بلندی میخواهم و هم از ارتفاع میترسم. منِ لبریز از تناقض. مثل بادکنکی که از دستی رها شده است، بالا میرفتیم، و در آسمان پیچ میخوردیم. بادکنک سفیدی بودیم که از دور دیده میشد، و با هر وزش باد کوچک و کوچکتر. مثل بچهها پیشانی و کف دستهایم را چسبانده بودم به پنجره، روی صندلی عقب، و بخار نفسم روی شیشه منظره را تار میکرد. آن بالا، آن بالای بالا، روستای آرامی بود که صدا ازش نمیآمد. روی قله بودیم، و قله جایی بود که شبیه تصورات هیچکس نیست. ساعتی تا غروب مانده بود، و آسمان را ابر ملایمی پوشانده بود، و سکوت کرکننده بود. سکوت نفست را میگرفت. پنج نفر بودیم، و هیچکس هیچچیز نمیگفت. همه خفه شده بودیم، و صدای نفس کسی نمیآمد. چرا باید حرف میزدیم؟ مثل پروانهای که جذب شعلهی شمع میشود، کشیده شدیم لب کوه، رو به عظمت درهی وسیعی که در آغوش کوههای سبز آرام گرفته بود. تنها کوه بود و جنگل و آسمان، و فضایی که تو را در خود فرو میبرد. ابری که روی دره سایه انداخته بود، دهان باز کرده بود، و دایرهای از حجمش را داده بود به سرازیری نور طلایی قبل از غروب، تا بریزد و مسیری که آمده بودیم را روشن کند، که خطی سفید و پیچخورده بود آن پایین، میان منتهای سبزی پیرامونش. آن نوری که آنقدر صاف از دل ابر به پایین میتابید و ذراتش مثل قطرههای الماس برق میزدند، دیوانهام کرده بود. پاهایم میلرزید، و دلم میخواست همانجا، لب همان قله، رو به همان تصویر، تمام شوم. وقتمان کم بود. باید برمیگشتیم، و من بخشی از قلبم را آنجا گذاشته بودم. من دلم میخواست بنشینم رو به آن شکوه، و گریه کنم. و نشد. تمام تنم را احساس میکردم. جریان خون، مثل نوع نادری از کلایمکس، صورت و دستها و سینهام را به لرزش انداخته بود، که باید پنهانش میکردم. نشستیم توی ماشین. گلویم بغضی داشت، که هیچ ارتباطی با غم نداشت. دست گرم علی را گرفتم، که چشمهاش عمق عجیبی گرفته بود، و ماشین راهی که آمده بود را برگشت. یادم نیست تا چقدر دستش را فشردم، شاید تا جایی که لرزش دستم آرام گرفت. آمدیم پایین، آمدیم پایین، از دل آن نور رد شدیم، نامجو مرغ سخندان میخواند، و همچنان کسی چیزی نمیگفت... .
یک ساعت است که دارم مینویسم. قلبم هنوز توی قفسهی سینهام نمیگنجد، باران هنوز میبارد، و تصویر آن روز ولی، فوران ذهنم را فرو نشانده است.