مداد رنگی، بیست و چهار تا، رنگ، هزار تا


از دل پیچیدگی، سادگی هایی به وجود می آید، که دیوانه ات می کنند. پیچیده که باشی، وقتی می رسی به وجود چیزی که در تحلیلش، هیچ نمی توانی بگویی به جز " به همین سادگی " ، حل می شوی در یک حس وصف ناشدنی، که انگار قرار است تا ابد، ادامه داشته باشد. سادگی، می شود نهایت زیبایی، و سادگی برایت می شود، بی وزنی. و سادگی می شود، لمس روهایی از همه چیز، که دو قدم با تو فاصله دارند، و نمی بینی شان. پیچیده که باشی، دور را نگاه می کنی، و می خواهی همه چیز را بفهمی. و نمی فهمی، که همه چیز، نیاز به فهمیدن ندارد. رنگ نگاهت، همانی که تازه می شود گاهی بی مقدمه توی آینه، پیش از این که حتا فهمیده باشی که هست، و چرا هست، و چطور، لحظه ات را، و بودنت را، عوض کرده است. رد سیر به وجود آمدنش را هم، هیچ وقت، نمی توانی که بگیری. باز هم می رسی، به همان " به همین سادگی " ، و برای یک مدت، سکوت می توانی کنی فقط، تا هیجان، کف ذهنت، بنشیند، و مثل یک کودک محو در نقاشی، چهارزانو بزند.


نوشته: صبا یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۹

+


The title needs to be a photo


گاهی دل آدم تنگ می شود. گاهی قلب آدم.

قلبم تنگ شده است. قلبم، خیلی، تنگ شده است.

خوبی، آرامی، نزدیکی، لبخند به معنای حقیقی اش، و زیبایی محض، شور انتزاعی بودن را در آورده اند. می گردم، هی، تمام ذهنم را، تا به تصویرشان، بیاویزم. کسی مرا می بیند؟ یا قاطی ذهنیات، با چشم سر دیده نمی شوم؟ یک فکر را، یک تصور دور را، در آغوش گرفته ام، تا با ضرب بادی که می آید و می پیچد و می برد، زیر پایم خالی نشود. هیچ کس نمی داند که، قلب من، چقدر تنگ شده است...

" برای ِ " ، شاید هم، معنی، نداشته باشد دیگر.


نوشته: صبا پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹

+


Someone is playing the violin somewhere

چشم هایم را باز ِ باز نگه داشته ام، تا باد از پنجره که می خورد توی صورتم، گونه ام خیس نشود. اشک چیز عجیبی نیست. بخشی از شبانه روز شده و نیازی به دلیل هم ندارد دیگر برای آمدن. برای دختربچه ای که با لبخند نگاهم می کند از توی ماشین کناری، دست تکان می دهم. ذوق می کند. رد می شویم و نمی بینمش. چسبیده ام به در. دستم را محکم گرفته ام به دستگیره. مهم نیست برایم صدایی که از رادیو می آید. مهم نیست که توی تاکسی، فقط من باید دغدغه ام این باشد که به کسی نچسبم. مهم نیست که بچه ها بفهمند وقتی مثل الکی خوش ها، با نیش باز می روم سر کلاسشان، و حوصله ی همه شان را دارم، چند لحظه دم در ایستاده ام، و نفس عمیق کشیده ام. هیچ چیز مهم نیست. نمی تواند که مهم باشد. هنوز خیلی مانده، و پشت چراغ قرمز، پول را می دهم و پیاده می شوم. هیچ چیز روح ندارد. حتا صدای شجریانی که می آید از سلمانی. گفت درون تو چه می گذرد دختر؟ با نگرانی گفت. لبخند زدم. دوست ندارم این طوری باشم. دوست ندارم این طوری باشد همه چیز، گفتم. گفت تو جدا می افتی دختر. همه را می فهمی و فهمیده نمی شوی. گفتم می ترسم. می ترسم هیچ وقت کسی نفهمد. گفتم که فاصله دارد همه چیز. گفت اوهوم. می شود فهمید. توی نگاهت، فاصله هست. توی نگاهت، می دانی؟ شیشه های در خانه ی خاکستری سر کوچه را آینه کرده اند. سوپری آن طرف خیابان جعبه های شیرهای پاکتی را می برد تو. آرام باد می آید. و چراغ های این خیابان کم اند. مهم نیست. "وابستگی همه چیز به اتفاق، مسخره است. نمی خواهم به اتفاق فکر کنم." به اتفاق نباید فکر کرد. به چیزهایی که از دست های آدم خارج است نباید فکر کرد. "از اتفاق دل خوشی ندارم می دانی؟ بعضی وقت ها بعضی ها جایی توی این دنیا ندارند. شب های روشن را دیده ای؟" در را با کلید باز می کنم و می روم تو. می نشینم پشت در. پشت ماشین. صدای بی بی می آید. سبزی ها را پاک کرده تا حالا حتمن. به عدد نود فکر می کنم. و می لرزم. صدای خنده ی مامان هم می آید. می توانست دختری داشته باشد که این روزها به دردش بخورد. به دلش بنشیند. "باشد" . می توانست یک جا توی زندگی، جواب یکپارچه محبت بودنش را بگیرد. لیاقتش خیلی بیشتر بود مامان. گربه ی قهوه ای بزرگی می آید این طرف. مرا می بیند و تصمیمش  عوض می شود. می پرد روی دیوار و می رود توی حیاط همسایه. "صدای در نبود چند دقیقه پیش؟" صورت مامان پشت پنجره ست. وقتی می رود کنار، بلند می شوم. توی تاریکی آینه بغل ماشین، چشم هایم را چک می کنم. نزدیک های ده است. نزدیک در هال که می شوم، گربه هه دوباره می پرد توی حیاط. می آیم تو و می نشیند کنار دیوار، و خمیازه می کشد.


نوشته: صبا دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۸۹

+




...
...


نوشته: صبا شنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۹

+


Je ne sais rien... je ne sais de tout

هست
بی که بداند
بی که بدانم حتا
پنهان می شود
زیر یک لبخند
و توی چند تا اشک ِ معلوم نیست از کجا آمده.

هست
آن قدر که نمی دانم از کِی

چیزی عوض شده
چیزی در من
به اندازه ی کسی که بوده ام، تا کسی که حالا هستم
که از اینجاست، تا ناکجایی توی آسمان

عوض شده، چیزی در من
که ممکن می کند
ناممکن های ابدی را
که آنقدر دور بودند همیشه
که وجود نداشتند
و نمی توانستند داشته باشند.

همان قدر که یکهو
دلم خواست این ها را
بی که شعر باشد
عمودی بنویسم
جواب یک سوال را
و خودم را
این خودِ ناشناخته ام را
نمی شناسم

رنگی هست
روی همه چیز
حتا وقتی که با بغض
انتخاب می کنم

که نبینمش

...


نوشته: صبا چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹

+




تمام دنیا، تمام دنیا، تمام دنیا، سنگینی، غم، کوتاهی واژه ی غم، خالی شدن دل آدم، خالی شدن آدم، حرکت حسی سرد زیر پوست آدم، اشک های آدم، زندگی، زندگی، زندگی، لعنتی، زندگی لعنتی، نبودن، نبودن، نیست، نه. تکرار یک آهنگ. تکرار یک آهنگ. قفسه ی سینه. من. من. من. من. من. دیوار. زمین. دیوار. زمین. پیشانی. قلب. قلب. مسخرگی واژه ی قلب. نداشتن. چیزی نداشتن. چیزی برای گفتن به کسی نداشتن. داشتن. بغض. گره. پیچ. داشتن. حس، دغدغه، حس، فکر، هزار تا حس روی هم داشتن. تنهایی. تن هایی. ت ن ه ا ی ی. دیوانگی. دیو  انگی. د ی و ا ن گ ی. خ س ت گ ی. خس تگی. خستگی. فاک. فا...ک. ف ا ک.  


نوشته: صبا دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹

+


The big fat firefly

نمی خواستم بنویسم. مسواک زدم. انگار که خوب ِ خوب است همه چیز، و یک شب آرام است. هه. از دستشویی که آمدم بیرون، مامان پشت در بود. صدای نفس هایش می آمد. تازه آمده بود بالا از پله ها حتمن. توی تاریکی هال گفتم چطوری؟ گفت بد نیستم. آمدم توی اتاق، طبق عادتی بیخود، موبایل را نگاه کردم. مِسِجی نبود. سال های سگی را از روی تخت برداشتم و گذاشتم روی میز. دست کشیدم روی جلدش، به خاطر این که برم گردانده بود به هوای کتاب خواندن. با همان صفحه ی اولش. گلبول های سفیدم بی تفاوتی ساخته اند باز به گمانم. نمی خواهم فکر کنم به این. متنفرم از بی تفاوتِ خودم. نمی خواستم بنویسم. مهتابی را خاموش کردم تا بتوانم پرده را جمع کنم و دید نداشته باشد. باد خفیفی هست. چراغ های ساختمان های روبه رویی خاموش اند. تلفن های کل محله از صبح قطع است. یعنی برای همین یک ربع به دوازده خوابیده اند؟ تا خود لحظه ای که با گُلِ فنریِ بنفش، پرده را جمع کردم نمی خواستم. حوصله نداشتم بعد از آن همه تایپ ترجمه هایم، بنیشینم و بکوبم روی این دکمه ها باز، که چهار تا جمله ای که چپ و راست می شدند توی سرم را بنویسم. پنجره را کامل باز کردم و سایه ی راه راه ِ نرده ها افتاد روی دیوار سمت چپ. و دیدم که سه تا مرد روی پشت بامی آن روبه رو، کمی مایل به چپ، دارند چیزی را درست می کنند مثل دیش یا آنتن یا حالا چه می دانم. چراغی که روشن کرده بودند برای خودشان، زیادی زرد بود. شده بودند شبیهِ شَبَهِ سرخپوست ها دور آتش. نور پررنگ، توی زیرپوش های سفیدشان هم رنگ گنبد طلا شده بود. یکی شان نشسته بود و توی سرِ چیزی می زد. یکی بالای سر او ایستاده بود فقط، و آن یکی کمی این طرف تر روی دوپا هی جابه جا می شد و معلوم بود که دارد حرف می زند. همه شان با هم مثل کرم شب تابی بودند توی آسمان تاریک و ساکتی که کشیده شده روی نوار صدای جیرجیرک. نمی خواستم بنویسم تا همین حالا، که آنها آنقدر همگونی تصویر پیش چشمم را به هم زده بودند. زردی شان بود، یا حرکتشان توی آسمان، یا بی اهمیتی شان، نمی دانم، که خواستم بنویسم. تمام مدتی که نمی خواستم، توی ذهنم بود که بنویسم برای یک مدت، می خواهم خیلی جیزها را بگذارم کنار، و بگذارم روز شب شود و شب روز. و این همه آدم که هستند همه جا را کم کنم. ننویسم، حرف نزنم، قبل از هرکار دیگری تمام صفحه های اینترنتی موجودم را چک نکنم، آهنگ های گلچینم را هی گوش نکنم، کل عکس هایی که خودم و دیگران گرفته ایم را دوباره و صدباره ادیت نکنم و ببینم سه ساعت است دارم اِکسپوژِر بالا و پایین می کنم. اینها توی ذهنم بود. که بکشم کمی کنار. ولی نمی خواستم که بنویسم. کابل تلفن معلوم نیست کِی از تحت رسیدگی خارج می شود. یعنی نمی دانم که کِی این ها می آیند توی این وبلاگ. وقتی که هنوز می خواهم هیچ چیز دورو برم نباشد یا وقتی که کاملن برعکس. باز هم از آن شب هاست که زده ام زیر همه چیز. اما فرقش این است که جمله های عمیقی نه می خواهم و نه می توانم که بنویسم. عمق از دستم در رفته است. دارد نخ کِش می شود. تمامش یعنی که من شاید برای همیشه بمانم لابه لای پُرزها، و همه ببافند و بریسند، آرام آرام و گاهی هم تند تند، و بشکافند کمی هر چند وقت یک بار، و بگذرند. بعد مثل این کرم شب تاب بزرگ روی پشت بام خانه روبه رویی، خودم و دایره اش گاهی برویم به راست و پایین، گاهی هم به بالا و چپ، روی تاریکی. جیرجیرکی هم شاید نرساند این سر کوچه را به آن سر. توی صورت تاری که از وسط آینه ی آن روبه رو دیده می شود، قیافه ام همین حالا، چقدر آرام است.


نوشته: صبا دوشنبه یازدهم مرداد ۱۳۸۹

+


That's all

این روزها، مدام می گویم که کاش تمام حس ها را می شد نوشت. پیچیده ترین حس ها را وقتی می گنجانی توی چند جمله، و می نویسیشان، مثل سوزنی که می زنند به بیخ گلوی کسی که دارد نفس هایش تمام می شود، سبک می شوی کمی. آنقدر زیر هجوم حس های پررنگ و سنگین ام، که دست هایم وقت نوشتن می لرزد. نمی شود نوشت. دیگر انگار هیچ چیز را نمی شود نوشت. حرف هم نمی شود زد. مهم نیست چقدر بلد باشی از کلمه ها استفاده کنی. نمی شود. دلتنگی بی پایان را نمی توانم بنویسم. سختی ساده ترین چیزها را نمی توانم بنویسم. جستجوی آثار محو امید را نمی توانم. سکوت را . رکود را توی عمق تکاپو و بالا و پایین نمی توانم. اولین باری ست که می دانم چه چیزی ست که می تواند توی لحظه آرامم کند. که برای دقایقی نامعلوم، بی بیگانگی، بی فاصله، بی نقاب، بی تصور، بی فکر، بی حرف، در آغوش یک دوست، خستگی های مزمن را دور بریزم. در یک آغوش بی دغدغه. که از تمام دنیا به من نزدیک تر باشد. همین.   


نوشته: صبا یکشنبه سوم مرداد ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها