گاهی دل آدم تنگ می شود. گاهی قلب آدم.
قلبم تنگ شده است. قلبم، خیلی، تنگ شده است.
خوبی، آرامی، نزدیکی، لبخند به معنای حقیقی اش، و زیبایی محض، شور انتزاعی بودن را در آورده اند. می گردم، هی، تمام ذهنم را، تا به تصویرشان، بیاویزم. کسی مرا می بیند؟ یا قاطی ذهنیات، با چشم سر دیده نمی شوم؟ یک فکر را، یک تصور دور را، در آغوش گرفته ام، تا با ضرب بادی که می آید و می پیچد و می برد، زیر پایم خالی نشود. هیچ کس نمی داند که، قلب من، چقدر تنگ شده است...
" برای ِ " ، شاید هم، معنی، نداشته باشد دیگر.