هفت

احساسی شبیه تصویر لرزش ریز آب دریا، وقتی باد، آرام به سطحش ضربه می‌زند و آسمان را لایه‌ی نازکی از ابر گرفته است، و در فاصله‌ای دور، کسی زانوهایش را بغل کرده است کنار آب، تمام صبحم را گرفته بود. چند دقیقه قبل از زنگ زدن ِ ساعت، چشم‌هایم را باز کرده بودم، و بادی که از پنجره می‌آمد و کرکره را تکان می‌داد و از بازوهایم که مثل علامت کوچکتر و بزرگتر، سرم را احاطه کرده بودند می‌گذشت و به چشم‌های پف کرده‌ام می‌زد، به همراه ِ صدای نوستالژیک خروس ِ نمی‌دانم کدام همسایه، که مهم نیست چند سال بگذرد -همیشه مرغ و خروس خواهد داشت-، "صبح" را به صورتی کلاسیک و ملموس، در وجودم انداخته بود. تصویر‌های درهم ِ خوابی را که دیده بودم، کنار زدم و یادم آمد خاله‌ی بزرگم دیروز آمده‌ است، و مامان نیست که پیشش سر میز صبحانه باشد. تخت را با ملافه‌ی پیچ خورده‌اش رها کردم، لباسی را که چهار-پنج رنگ زنده را توی نور صبح به چشم‌های آدم می‌کشد، پوشیدم.

از پله‌ها که رفتم پایین، بابا ایستاده بود کنار میز ِ جلوی پنجره‌ی هال. تمام هال و بابا و میز و پرده، ضدِنور شده بود مقابل نور ِ ملایمی که انگار در جریانی بی‌توقف، هجوم می‌آورد از پنجره. ورق‌های روزنامه پخش بودند روی میز. بابا گفت بیا آگهی ِ مامان را ببین. آدم خیلی وقت‌ها صفحه‌ی تسلیت‌ها را می‌بیند. آدم خیلی وقت‌ها به عکس‌های مرتبی که زل زده‌اند توی چشم آدم، بالای جمله‌های خسته و غمگین ِ چاپ شده با فونت‌های درشت، نگاه می‌کند. اما وقتی، یک روز، عکس مادرش را، توی همان قاب ِ غم‌انگیز ِ روزنامه می‌بیند، زیبا و آرام، درست شبیه همان ترکیب‌های "مادری فداکار، همسری مهربان، معلمی دلسوز"، قلبش برای لحظه‌ای می‌ایستد. انگار که کسی، با تمام قدرت، سیلی زد توی صورتم. انگار که ناگهان، زیر پایم خالی شد، و افتادم پایین. انگار که یکهو، جریانی از برق، رعشه انداخت به تنم. انگار که تازه فهمیدم، انگار که همین حالا، پیش چشمم، مامان، از دست‌هایم رفت... .

صبح، به معنای واقعی کلمه، صبح بود. بابا یک جور پریشانی داشت. خانه آرام و مرتب بود. صدای قمری‌ها و گنجشک‌ها، حیاط را گرفته بود. خاله نشسته بود توی آشپزخانه. مامان کنارش نبود. مامان توی روزنامه بود. مامان، توی صفحه‌ی آگهی‌های تسلیت، نشسته بود بالای ترکیب ِ انگار غیر واقعی ِ "اولین سالگرد". و من، تنی بودم، که پوشیده از رنگ، روی ضربات ِ کوبنده‌ی "ضربان"، روی بی‌قراری، روی خروش، روی طوفان، کشیده شده بود.


نوشته: صبا چهارشنبه بیستم شهریور ۱۳۹۲

+




از آن غروب‌های خلوتی‌ست، که بی‌قرارم. از آن بی‌قراری‌های پیچیده‌ای، که زاده‌ی روزهای نه چندان شلوغ است، که آدم، به ذره‌های زندگی‌ش فکر می‌کند، که فرصت دارد خودش را بکَند از همه چیز، و با خودش تنها باشد، آنقدر تنها، که بی‌واسطه، تمام ذهنش را بکاود. که خودش را توی پیراهن ِ زرشکی ِ نخی ِ راحتی که دوست دارد، وسط هال ِ خانه‌ای که تمام بودنش را در برگرفته است، بسپارد به دست ِ لحظه‌های اصیل ِ تجربه‌ی هوا، محیط، زمان، خاطره، ترس، امید، غم، شیدایی، و آرامش، از آن جنسی که زاییده‌ی زن بودن، و در آغوش کشیدن ِ آن است. چه راهی آدم طی می‌کند از نوزده سالگی ِ گریزان از احساسی که محیط، از زن بودن، در وجودش کاشته است - که سوقش می‌دهد به بیگانگی از خود، دنیا، و عذاب‌ در شخصی‌ترین حالت ممکن - تا حالایی که با نگاهی به آن روزها، لبخند می‌زند، و نفس عمیقی می‌کشد از عبورش، از نماندن در تنگنایی که می‌توانست زندگی‌اش را از دست‌هایش برباید... تا حالایی که زنانگی را، در مفهومی که باید، مفهومی که با ذره ذره‌های وجودش کشف کرده است، زندگی کرده است، به دور از تمام کلیشه‌های عام و خاص/درست یا نادرستی که مایه‌ی تفریح گفتگوهای آدم‌هاست- هنوز-، توی هر دم و بازدم، تجربه می‌کند. اما بی‌قرارم. بی‌قراری‌ام از درهم ‌تنیدگی ِ حس‌های کوچک و بزرگی‌ست که احاطه‌ام کرده‌اند. دوران ِ آرامی نیست. مدت‌هاست که نبوده‌است. کنار ستونِ وسطِ هالِ خانه‌ی خلوت، کالبدی هستم که روی هزاران احساس ِ گم شده‌ی در همِ بدون مرز، کشیده شده است. و غروب، رو به تاریکی‌ست.


نوشته: صبا دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۲

+

عناوين آخرين نوشته‌ها