سهشنبه 25 مهر- بعدازظهر
این کتاب را، هیچ وقت دیگری نباید میخواندم. باید همین روزها، همینقدر گیج و سرگردان، همینقدر ساکت، میخواندم. شب، خواب ِ ساحل دریایش را میدیدم. ساحل دریای ناآرام ِ پاییزی ِ کتاب را. " پرندگان در پاییز" را، براد کسلر، برای این روزهای من نوشتهاست. برای روزهای کاهی ِ تمام کسانی که بازماندگی را زجر میکشند. رفتن آدمهای نزدیک را. خالی ِ وحشتناک ِ وجودشان را، در تنهایی. هیچ چیزی، توی این یک ماه، اینقدر، آرامم نکرده بود. آرام شدنی شبیه حرف زدن از نگفتههای طولانی مدت، برای کسی که میفهمد. آرام شدنی شبیه اتفاقی که همیشه نمیافتد. شبیه ِ پیدا کردن ِ غریبهای با درد مشترک،توی ازدحام ِ بیگانگی ِ مطلق.
زیر کتری را روشن میکنم. قوری ِ سرامیکی ِ قرمز را از رویش میگذارم کنار تا آب جوش بیاید. یک آینه، تکیهداده به دیوار، روی کابینت است، کنار ِ آویز ِ قاشق و چنگالها. موهایم آشفته است. مینشینم جلوی آینه. نمیتوانم چشم بردارم. میفهمم که چرا اینقدر خیره میشوم به چهرهام این روزها. دنبال مامان میگردم. دنبال ِ اثری از مامان. دنبال نگاهش، پیشانیش، زنخدان ِ چانهاش. موهایم را صاف میکنم. دارد بلند میشود. دلم میخواهد بلند ِ بلند شود، آن جوری که مامان دلش میخواست. شبیه موهای جوانیِ خودش ، آنوقت، دو تا گیس ببافم، این طرف و آن طرف ِ شانههایم، و خیال کنم که او برایم میبافد. آب جوش میآید. چای دم میکنم. خانه را، روزهایی که هستم، مرتب میکنم، ظرف نمیگذارم بماند توی سینک، و آخرش میفهمم، یک نیرویی جدا از من، این کارها را میکند، به خاطر این که، مامان اگر جایی مهمان بود، برای هرچند وقت، نمیگذاشت صاحبخانه که عصر از سر کار میآید، خستگی به تنش بماند. و من ِ بیحوصله حالا، با چه دقتی همه چیز را میگذارم سر جایش. چمدانهایم مرتب آن گوشهی اتاق، به ترتیب نشستهاند، انگار که باز نشده باشند. هوا زود تاریک میشود، و غروب اینجا، نفسگیر است. بیرون اگر باشی، درشتی ِ خورشید ِ سرخابی را میبینی تنها کمی بالاتر از افق ِ خیابان. تمامش دو دقیقه طول میکشد. رنگ ِ آسمان حال ِ آدم را خراب میکند. حال ِ آدم ِ " خراب" را.
باید وسایلم را آماده کنم. یک چمدان را خالی کنم، برای فردا شب. دلم تنگ شدهاست. برای مهسا. برای موسسه، رفقا. برای نور ِ صورتی ِ روزهای اتاقم. برای بوی مامان. اولین بازگشت به خانه بعد از ... . بابا نمیگذارد خوب بغلش کنم. فرار میکند انگار. انگار که نمیکِشد. زود خودش را جدا میکند. دلم میخواهد توی بغلش بمانم، طولانی. نمیشود. نخواهد شد. چای دم کشیدهاست. لذت چای خوردن، مثل تمام لذتهای دیگر، ترکم کردهاست. شدهاست عادت. از این بیلذتی میترسم. از بیتفاوتیام به پاییز. به باران. هرقدر هم دستت باشد که مرحلهها چه خواهند بود، مسیر، اصالتش را از دست نمیدهد. این که بدانی زمان، به زندگی برت خواهد گرداند، باعث نمیشود، رنگ ِ روزهات عوض شود. بشوی همان آدمی که تا کمر، از پنجرهی ماشین میرود بیرون تا توی تندی ِ باد، با چشمهای بسته و خطهای خیس روی گونههاش، یخ کند. دانستن خوب است، گاهی یک اطمینان ِ سطحی ِ تلطیف کننده به آدم میدهد، اما، چیز زیادی را عوض نمیکند. آدم غمش را میکشد، آدم میلرزد، آدم، گاهی از شدت ِ ضربانش، خفه میشود.
پیاده از دانشگاه تا اینجا، بیست دقیقه است. توی یک سرازیری میافتی، که تمام شهر را میبرد زیر پایت. نور ِ طلایی-قرمز ِ غروب میافتد روی خاکستری ِ روشن ِ شهر. باد میآید، و تعادلت را به هم میزند، سرعتت تند میشود، قدمهایت را محکمتر برمیداری و کُندتر، و بیشتر از همیشه احساس ِ عابر بودن میکنی. کسی که میگذرد. کسی که دارد میگذرد. همین. تمام ِ بار ِ وجودی آدمها توی شهر. کسانی که میگذرند. مثل چرخیدن ِ پیچ و مهرههای ساعت، که هستند تا بچرخند، گذشتن، هویت ِ کافی ِ آدمهای شهر است.
دلم نمیخواهد از آن ور ِ این روزها، که هیچ معلوم نیست چقدر طول خواهد کشید، آدم تلخی بیرون بیاید. دلم نمیخواهد، ولی، تلخی از پی ِ آوار میآید. آدم میشود گلدانی، که تکههایش به هم جوش خوردهاند، و نشسته لب ِ طاقچه، اما دیگر تحمل ِ حجم ِ قابل ِ توجهی از " رویش" را، ندارد... . عددها مسخرهاند. یادم میآید، که چیزی بیشتر از بیست و پنج سال، زندگی کردهام.