There's nothing with no rythm

به بچه‌ها می‌گفتم سعی کنند آرزوهایشان را به انگلیسی بگویند. هرچه ریزتر می‌شد آرزوهایشان، هیجان‌انگیزتر می‌شد. برای لحظه. همان لحظه‌ای که توی ذهنمان، آرزو برآورده می‌شد. نمی‌دانم، شاید چون اصلا آرزوی بزرگ وجود ندارد. شاید چون آدم‌ها کوچکند. اندازه‌ی همان لحظه. بعد، تمام مدتی که با ماژیک می‌زدم روی اِسِ سوم‌شخصِ بزرگی که روی بورد بود و سعی می‌کردم حرفشان را قطع نکنم، توی ذهنم مرور می‌کردم تصورم را از موسیقی متنی که زندگی‌هامان کاش داشت. همانی که اگر بود، به بوی خوب سازهای چوبی، که خوشبخت بودم. نه خوشبخت که یعنی فارغ از غم تیزی‌های زندگی، که یعنی قابل‌تحمل بودنشان، آرام‌تر بودنشان. نه یعنی که با چند تا نُت، کسی ننالد از این همه‌چیز، می‌خواهم بگویم که، شاید اگر وقتی داشتیم می‌مردیم از بغص، یا وقتی آنقدر ذوق‌زده بودیم که می‌توانستیم ده متر بپریم روی هوا، یا وقتی که زندگی آنقدر روتین بود که ناخودآگاه فرمان ماشین را می‌گرفتیم به چپ و راست و می‌رسیدیم به مقصد، کوچه‌ی سربالایی را پیاده مستقیم می‌رفتیم تا ایستگاه، بی‌که فهمیده باشیم اصلا، اگر چیزی بود که مثل یک قالب نرم، در بر می‌گرفتمان، شکل می‌داد، نظم می‌داد، نه، فضا می‌داد به تمامش، زندگی ... زندگی خوب بود. زندگی اصلا، چیزی بود که می‌توانستی آرام بغلش کنی و گاهی خیلی چیزها را یادت برود. می‌شد که وقتی صبح، چند دقیقه بیشتر می‌ماندیم توی تخت، یکی از آن ملودی‌هایی بپوشاندت که می‌خواهی دست و پایت را بکشی و گوشه‌های لبت بی‌که محسوس باشد کش بیاید و لبخند محوی بزنی برایش. می‌شد که برای هر لحظه، بک آهنگ به دنیا بیاید و معنی‌اش کند. برای لحظه‌های ساده‌ی خالی. برای وقتی که قوری را بر می‌داری و صدای همیشه یکسان ریخته‌شدن چای توی استکان. برای وقتی که هوا سرد است و بخار چای‌ات را می‌بینی که می‌رود توی دماغت. برای وقتی که توی شهر شلوغ است و گمیم توی خودمان. می‌گویم که حتی کوچک‌ترین چیزها، ساده‌ترین چیزها، که زندگی‌ست اصلا، می‌توانست موزون باشد. می‌توانست توی سرمان، دنیا هم‌آهنگ‌تر از اینی باشد که هست. برای تلاشی که می‌کنیم این‌همه برای اینکه خوب باشد همه‌چیز، برای خو‌ب نبودن خیلی چیزها وقتی که خوبی‌هایی هست، می‌توانست... کاش، زندگی‌هایمان، موسیقی متن داشت. که وقتی پاییز بود و باد می‌آمد و برگ می‌افتاد روی سرت، ویولونی بالا و پایین می‌رفت جایی همان اطراف دنیا. و وقتی پایت می‌رفت توی برف و فکر می‌کردی که چرا تمام زندگی‌ات؟ دستی جایی تعریفت می‌کرد روی کلیدهای یک پیانو. می‌شود گفت و رفت جلو. می‌توانم ساز به ساز هیجان‌زده شوم و چشمانم را ببندم از تصورش. هرچه ریز تر می‌شود آرزو، بزرگ‌تر است. خوشبختی هم.


نوشته: صبا یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۸۸

+


I'm so hollow

لحظه‌هایی هم هست مثل حالا، که تا چیزی توی یک صفحه‌ی لعنتی ننویسم آرام نمی‌شوم. هیچ چیزی اما، نه برای گفتن دارم نه برای نوشتن. هجوم حجم خالی معمول. اشاره‌ی کوچکی کافی‌ست تا صدای تبل درآید از این‌همه هوا که گرفته‌ام.


نوشته: صبا سه شنبه چهاردهم مهر ۱۳۸۸

+


Coming to the surface

باد را می‌بینم که می‌آید توی صورتم. حسش نمی‌کنم. دستم، در امتداد لرزش ریز تمام تنم، سست‌تر از همیشه کلید را می‌اندازد و در حیاط را باز می‌کند. نمی‌فهمم که حالا چه وقت لرزیدن است. که حالا که گذشته خیلی چیزها. از زیر یک سطل آب سرد رد می‌شوم و سعی می‌کنم ایستاده بروم تو، لبخند بزنم و صدایم را بیاورم بالاتر. کسی به جایم راه می‌رود، می‌بردم از پله‌ها بالا. مثل کسی که در حال سقوط از ارتفاع، بین راه گیر می‌کند به چیزی و می‌ماند روی هوا، در شُک چند لحظه‌ی ممکن بعدش، کرختم. درِ اتاق به‌هم‌ریخته‌ام را باز می‌کنم، می‌ایستم چند لحظه‌ای زیر چارچوبش، آن اشک‌های سرخودی که بی‌مقدمه می‌آیند می‌چکند و کیفم را وسط شلوغی‌ها رها می‌کنم و حالا این‌طور، نشته‌ام روی تخت، و نمی‌دانم چطور می‌شود منظم نفس کشید. بی که سرم گیج برود، همه‌چیز محو است. دست‌ها و صورت داغم یعنی که یخ کرده‌ام. یعنی که آویزانم از سنگی، شاخه‌ای. که قلبم را که قورت داده بودم، آن بین مانده و پایین نمی‌رود. خسته نیستم. حس کشف ناشده‌ا‌ی‌ست که نمی‌فهممش. که جا نمی‌گیرد توی وجودم. می‌زند بیرون از زیر پوستم. پلک می‌زنم و پاک می‌شود. باز می‌آید. دراز نمی‌کشم تا این‌همه خون از توی سرم برود. دراز می‌کشم تا خون برسد به مغزم. بلند می‌شوم. دراز می‌کشم. می‌ پیچم به‌هم. همه‌چیز به‌هم می‌پیچد. زیر پلک‌های بسته‌ام، ابرو باد است. همان‌قدر که پشت پنجره. همان‌قدر که ... نمی‌خواهم... فردا شود... .


نوشته: صبا سه شنبه هفتم مهر ۱۳۸۸

+

عناوين آخرين نوشته‌ها