هشت صبح، آفتاب شدیدتر از آن چیزی ست که انتظارش را داشتم. بابا، سویچ را داد به من، تا در ماشین را از تو قفل کنم. درخت ها همه جای شهر آن طوریند که من می خواهم. خشک و پیچ خورده. دراز می کشم عقب ماشین، و نوری که می افتد روی صورتم، با صدای سیکرت گاردن، می رسد تا انگشت هایم، که بالای سرم، مماسند با در. چشم هایم را باز باز نگه داشته ام زیر آفتاب، بدون عینک آفتابی، درد می گیرد، اشک می کند. می بندمشان. طول می کشد، و خبری نمی شود. می نشینم. یکی با دست شکسته می رود، یکی با گردن بسته می آید، یکی با چشم کبود، یکی با عصا. تمام مغازه های این اطراف بسته اند، و مراجعین پزشکی قانونی، هر لحظه بیشتر می شوند. درخت جلوی در ورودی اش، خشک تر از همه است. شبیه دستی ست با سه انگشت، رو به آسمان. پیاده می شوم. یک جور سستی نامحسوس در پاهایم هست. باد خفیفی هست، با گنجشک. سرک می کشم توی سالن، و سر مهسا را می بینم که چند سانتی متر از همه بالاتر است. هنوز نوبتش نشده است. چهره اش مضطرب شده است باز، بعد از سفر. برمی گردم سمت ماشین، و همه چیز پیش چشمم، برای لحظاتی، فرو می ریزد. جریان خون را، زیر پوست سرم، کف دست هام، توی صورتم، حس می کنم. آرام پایم را می گذارم روی قوطی خالی رانیِ کنار باغچه ی نزدیک ماشین، تا له شود. آنقدر آرام می شوم، که همه چیز آن اطراف، از حرکت می ایستد. " آدم همه چیز را خودش می سازد " ...جمله ای که این روزها توی سرم تکرار می شود، و هربار، حس متفاوتی در من ایجاد می کند. یک بار ترس، یک بار آرامش، یک بار خستگی، یک بار اطمینان. تکیه می دهم به کاپوت ماشین، خیره می شوم به شاخه ی بالایی یکی از درخت های کنار خیابان. این درخت ها باید تک باشند. همه جا را پر کرده اند از چهره ی خسته شان، و احساسشان را گرفته اند. آن قدر نگاه می کنم به بالاترین نقطه اش، که زمین و دیوار و ابرها محو می شوند. برای لحظه ای، احساس می کنم هیچ جا نیستم. دلم می خواهد بمانم در همین خلاء، و برنگردم به خیابان. بابا صدایم کرده است و نفهمیده ام. دوباره می گوید صباا. مهسا با خنده نگاهم می کند. یک پاکت مشکی دستش است، و دستش را جلوی صورت من تکان می دهد. می نشینیم. پیاده رو حرکت می کند، و تمام طول راه را، مثل جدول کنار خیابان، و کلاغ رویش، بی تفاوتم.