مامان آش رشته درست کرده است، و آن لبخندی روی لب هاش هست، که من بی نهایت دوست دارم. از در می آیم تو، و می گویم که نهار خورده ام. لب هایش برمی گردد رو به پایین، مثل دختربچه ی چهارساله ای، که نقاشی اش خراب شده است. می بوسمش، و قول می دهم که خیلی زود، دوباره گرسنه می شوم. برف می آید، و ظلم است اگر، آش رشته ی داغی را که طعم بچگی هایم را می دهد، از خودم دریغ کنم. می آیم توی اتاق، که نیمه تاریک است، و شیشه های پنجره اش میان تلاش بخاری روشن و سرمای بیرون، بخار گرفته است. این لحظه هایی که قلب آدم، بی هیچ دلیلی، نمی خواهد که بماند آنجا که هست، این لحظه هایی که ضربانش را، پشت سر هم، احساس می کنی، و دستت به هیچ کاری نمی رود، تا کی، قرار است که باشند... کیف را، روسری را، کُت را، می اندازم روی کاناپه ی پای پنجره. کشِ موهایم را چند بار بی هدف، باز می کنم و دوباره می بندم. تاریکم توی آینه. از آن حس بکر دیدن اولین برف، وقت بیدار شدن، فاصله گرفته ام تا نمی دانم کجا. می مانم زیر لحاف، جمع می شوم توی تخت، تا قلبم آرام شود. یک ساعت گذشته است و هنوز می زند. بلند می شوم، یک لیوان چای می ریزم، می نشینم لب پنجره. برف ریز شده است. تند می بارد. بی قرار. دلم می خواست توی پایان بندی یک فیلم بود تمام این ها. آهنگی که گذاشته ام، رنگ محیط، اضطرابی که لابد هست توی صورتم. آسمان خاکستری روشن است. زمین سفید. هوا پر از دانه های ریزی که می چرخند دور خودشان و می آیند پایین. قلبم هنوز، خودش را می زند به قفسه ی سینه. جرعه های داغ چای را فرو می برم، و آرام نمی گیرد. خیره می مانم به خوبی برفی که می بارد، و آرام نمی گیرد. سرم را می گذارم روی زانوم، و آرام نمی گیرد...
خیال را، می خواهم همین طور که هست، بگذارم باشد، توی بخش های آرام گرفته ی ذهنم. شاید یک روز، واقعیت اش را، کشیدم تا سطح ِ لمس شدنی کلمات. نوشتم از خوبی ش، تا یادم بماند، برای روزی که، دنیا دنیاست، من منم، و بودن، محض است، شبیه محضی ِ آسمان ِ بی خیال ِ نیم آفتاب و نیم ابری ِ عجیبی که، وسیع و آرام و دور، هست، آن روبه روم.
کافی ست برگردی یک شب، پُست های قدیمی یک وبلاگ ِ رها کرده را، بخوانی باز. انگار بار اول است حرف هایش را می شنوی. انگار خاطره ای دور است، که دارد کم کم از ته ذهنت، پیدا می شود. اگر از آن دست نوشته ها باشد که تخلیه ی روحند، نخواهی دانست با هجوم حس های بیگانه ی بی نهایت آشنا چه کنی. انگار کسی که خیلی وقت بوده می شناختی اش، از زیر خاک، آمده باشد بیرون، پیش چشمت راه رفته باشد. نفهمی ش حتا. بفهمی ش هم، دلت برایش تنگ نمی شود. چیزی که آدم می فهمد این است که خستگی، چه ریشه های عمیقی دارد. که یادمان می رود توی زندگی، طغیان کرده ایم، آرام شده ایم. اوج گرفته ایم، سقوط کرده ایم. دنبال همه چیز گشته ایم. و این شده ایم. اینی که می نشیند خودش را مرور می کند توی کلمات. نوشته بودم از بیگانگی، تنهایی. نوشته بودم از نفرت، دوست داشتن، خشم، فریاد. نوشته بودم از فاصله ای که بوده است از من همیشه تا همه چیز، همه کس، همه جا. نمی شناختی مرا، خیال می کردی چه آدم پر سر و صدایی هستم. از آنها که می ایستند همیشه روبه روی همه چیز. نه تعادل نبوده است آن وقت ها. نوک قله بوده است و ارتفاع. ناهمواری بوده است و حالا می فهمم که حالا نیست. انگار ته این همه بالا و پایین، چیزهایی بوده است. جواب داده است نبودن آرامش. جواب داده است نوشتن و کوبیدن و تاختن. حالا ببین. لحظه هایی هست که توی نوسان، آرامی. حالا ببین، وقت هایی هست که دلت به چند تا درخت خوش باشد، قدری که لحظه را زنجیر نکنی. کافی ست برگردی یک شب، ببینی که ته راهی که آمده ای، خیلی وقت است دیگر، دیده نمی شود. نوشتن، خرده نان هایی بوده ست، که رها کرده ای برای برگشتن. برای از صفر شروع نکردن. برای گرفتن شاخه ای حین افتادن. برای نیفتادن.
این آهنگ را که می شنوی، باید نزدیک های بعد از ظهر باشد. آفتاب از پنجره افتاده باشد روی تخت، روی دیوار، روی لوزی های گلیم روی زمین. هوا شبیه روزهای آخر اسفند. ظهرهای آفتابی با نسیمی که گاهی که می آید یعنی هنوز تابستان نیست. باید یک جایی باشی توی زندگی ات، که پیچیدگی ها برایت قطعه قطعه چیده شده باشند توی زمینه ی ذهنت، شادی ها آن لابه لایشان، یک جوری که بتوانی رویت را برگردانی هروقت دلت خواست، و آرامش آن بغل باشد. باید کنار آمده باشی با گرفتگی های بی وقت دلت، فراموش کرده باشی مردن را، و دل داده باشی به زندگی از جنسی که هست، تا فضای منحصر به فرد این جور آهنگ ها، تنها کاری که می کند، بردنت باشد به یک تصویر، که تویش، لحظه را جرعه جرعه می چشی، و دست خودت نیست. این آهنگ را که می شنوی، توی سرت باید، سکوت باشد، تا صدای بادی که بی وقفه می آید توی نت ها را بشنوی خوب. انگار که ایستاده باشی روی یک تپه ی کوچک، نه آن بالای کوه باشی که زمین دور باشد و خاکستری، نه روی سطحی که بیشترین فاصله را با آسمان دارد. باد بیاید بی وقفه، و هیچ چیز نباشد آن اطراف، که خستگی را یادت بیندازد. مثل دود، خیابان، حجم های وسیع آدم ها، هیاهو. این آهنگ را که می شنوی، شبیه دخترهای داستان های بچگی ات می شوی، با دامن های بلندی که می رقصند توی باد، و برقی که توی چشم هایشان می لرزد. همان ها که سختی می کشیدند همیشه تا بزرگ می شدند، و بعد، به آرزوهایشان می رسیدند. این آهنگ دل مرا می لرزاند. اگر هروقت دیگری بود، می گذاشتم و می رفتم. می دویدم جاهایی را توی مسیر. همه چیز را، رها می کردم توی هوایی که مقاومت می کرد پیش صورتم، و می رسیدم به آن لحظه ای که، روح آرام می گیرد، تاب می خوابد، و شور آغاز می شود، بی صدا، و نفس گیر.
یکی از روزهای یخ بندان سه سال پیش بود. آن زمستانی که کرسی قدیمی را آورده بودیم گذاشته بودیم نزدیک های تلویزیون. تا گردن می رفتم زیرش، اما گوش هایم یخ می کرد، توی خانه ای که بخاری ش هم روشن بود. همان زمستانی که بعد از چند سال بی برفی، آنقدر برف آمده بود که دانشگاه ها هم تعطیل شد! ماشین بابا یک روز صبح، مورب، در حال دور زدن، وسط کوچه گیر کرد. هفت و نیم صبح. نه می رفت جلو، نه می آمد عقب، نه هیچی اصلن. همسایه ی روبه رویی، همان که من بچه هم که بودم می دیدمش، برایم موقع سلام دستش را می گذاشت روی سینه اش و کمی خم می شد، صدای هن و هن گاز ماشین را شنیده بود و آمده بود بیرون چاره اندیشی. من خنده ام گرفته بود. اصرار داشتم بروم کلاس آن روز صبح! روزهای عادی اش کلاس های هشت صبح را یکی در میان می رفتم. بابا به من نگاه می کرد هی، یعنی که بیا و نرو اصلن. بابا که این را بگوید یعنی آسمان آمده است به زمین. کلاس و درس و حضور و این ها برایش همیشه خیلی مهم است. حتا اگر کلاس فوق العاده ای چیزی باشد. به خاطر همین بود اصلن که نامزدی مهسا را من رفتم کلاس زبان! وقتی برگشتم آنقدر سرم درد می کرد که رفتم توی اتاق و خوابیدم. چهارده سالم بود. قهر هم کرده بودم تا حدودی اما فکر کنم کسی نکته اش را نگرفت. بماند. حالا بابا می گفت گفتم که امروز کسی نمی رود. اگر خیلی اصرار هست بروی... خب آژانس هم ماشین ندارد دختر جان. می خواستم پیاده بروم. تمام این ها بهانه بود که پیاده بروم. رفتم. بابا را با همسایه رها کردم آن وسط کوچه به خندیدن به ماشین. یکی از بهترین پیاده روی های زندگی ام شد. نمی شد خوب راه رفت. تمام راه را لبخند به لب داشتم. نزدیکی خانه به دانشگاه باعث شده بود که آرزوی تنهایی راه رفتن توی برف به دلم نماند. نزدیک های در دانشکده هم سُر خوردم و با کمر افتادم زمین. کسی نبود آن اطراف. نمی توانستم بلند شوم، از یخ بودن زمین، و خندیدن خودم. کلاس نمی دانم چه طور تشکیل شده بود، و آن همه آدم قبل من نشسته بودند گوش تا گوش. خیال می کردم هیچ کس نیست و می روم آن اطراف می چرخم. از مربع شیشه ای کوچک روی در کلاس، میز استاد را نگاه کردم. قیافه اش شبیه وقت هایی بود که دارد نصیحت می کند. خوشحال بود، و حق به جانب. آرام، همان راهی را که آمده بودم توی سالن، برگشتم و رفتم بیرون. برف های آن اطراف همه صاف صاف بود. توی ذهنم، هیچ چیز نبود، جز لذتی ساده، و کودکانه. سردم بود، و برایم مهم نبود. امروز، طرف های ظهر، جای خالی چنین حسی را حس کردم. دلم خواست یادم بیاید، که چطور می شود، ساده گرفت زندگی را. برف نمی آید. باید تمام روز درس بخوانم. مدتی بود، روی سنگین همه چیز را، قبل از همه چیز می دیدم. مهم نیست چرا. این ها را نوشتم، تا یادم بیاید. تا سر حال بیایم. تا لذت های کوچک شاید حتا احمقانه ام را پیدا کنم این وسط. درست وسط همین روز و شب ها...
نمی فهمم که تمام طول راه، انگشت هایم را کشیده ام روی زبری یک تکه از پارچه ی روکش صندلی ماشین، ردی که انگار سوخته باشد تا نیمه. نزدیک های خانه دستم را حس می کنم. به راننده می گویم نمی دانم کرایه چقدر می شود بعد از ماجرای بنزین. او هم درست نمی داند و با هم به توافق می رسیم که من از کرایه ی آخرین باری که این مسیر را آمده ام چقدر اضافه بدهم. می رود. می مانم توی سرما این طرف کوچه، روبه روی در خانه. زود است برای برگشتن. هنوز ذهنم آماده ی خواندن درس نیست. یعنی هنوز حوصله ی مقایسه ی نظام های حقوقی متعارض را ندارم تا معلوم شود کسی که فرانسوی ست و اموالش توی انگلیس است و زنش آلمانی ست و توی اکوادور مرده است و بچه هایش ایرانند چه کسی باید بیاید بگوید قانون کجا تکلیف ارث کدامشان را معلوم می کند. خوب نیست که آدم از همه چیز اطرافش حرف بکشد. یعنی گاهی هم خوب است از کنار همه چیز رد شوی فقط. نگاهشان هم کردی برایت همان جسم بی جانی باشند که هستند. یا حتا جاندار. چه فرقی می کند. درخت ها نباید برای تمام احوال آدم تصویر داشته باشند و رنگ زمین زیر نور شب نگهت دارد تا بفهمی که این کدام حس است که تمام وجودت را دارد زیر و رو می کند و پنهان می شود هی این ور و آن ور دلت. گربه هست فقط توی پیاده رو. ساکت است همه جا. سرما بیشتر از چیزی ست که باید. حس می کنم بهمن است و عجیب شده ام باز. از رفتن دوستانم گفتم. از رفتن خودم. از رفتن. فعل رفتن را که آرام تر بیان کنی و چند بار تکرار، حس سردی می گیرد. شبیه صدای حرکت پارو روی برف اول صبح، که صبحانه ی قبل مدرسه را کوفتم می کرد. که هر شب نقشه می کشیدم بروم پارو را قایم کنم جایی و بعد می دیدم من کوچکم و پارو بزرگ، و بابا بزرگ تر است، و حتمن پیدایش می کند. رفتن. تکرارش که می کنی انگار تکیه داده ای تنها به دیواری، اول کوچه ای که منتهی می شود به خیابانی که دیگر ماشینی که نگاهش می کردی دیده نمی شود آن دورهاش. هی، هنوز ایستاده ام اینجا. ماه شبیه یک قاچ بزرگ از هندوانه ای سفید است. سکوت خوبی ست. سوز هوا دست هایم را یخ کرده است مثل همیشه و صورتم را داغ. کسی نیست تا ببیند چطور می شود بغض را با لبخند آمیخت. آرام می روم سمت در. زنگ می زنم. یاد چشم های نگار می افتم که می لرزید زیر اشک. باید می رفتم دست هایش را می گرفتم. باید یک جوری، حرفی می زدم که آرامش کند. اما من کاری که بلدم گوش کردن است. و بغض کردن پابه پای حرف های کسی مثل او. خانه گرم است. آرام است. آشناست. پله ها را می آیم بالا. هیچ چیز مثل قبل نیست. زندگی عوض شده است. ذهن من درست شبیه همان گربه ایست که آرام پیاده رو را می رفت در سکوت. درک همزمان خوبی و سختی، توان آدم را زیاد می کند. آنقدر که احساس کند همین امشب، می تواند تمام گذشته را و لحظه را و روزهای نیامده را، در هم ببافد، و یک بار برای همیشه، ناهمواری را، به تصویر بکشد. خیلی وقت است از اوج نمی ترسم. اوج را به خاطر اوج باید خواست. بی ترس ِ فرودش. آن پایین هم زیاد بد نیست. بالا را نگاه کردن همیشه لذت بخش است. عادتی که ترکم نمی شود، از نمی دانم چند سالگی.