هشتادوپنج سالش است. کتوشلوار سورمهای میپوشد با پیراهن سفید و جلیقهی بافت خاکستری. کلاه سیاهی میگذارد سرش، از آنهایی که پیرمردها میگذارند. هر سال آبان که میشود میآید زیارت. آنوقتها که خانمش زنده بود، باهم میآمدند. سوار اتوبوس میشدند و گم هم میشدند گاهی. حالا تنها میآید. همیشه با خودش، یک عالمه گردو و کشمش و عسل سوغاتی میآورد. سبک است. آدم خیال نمیکند که دارد روی زمین راه میرود. کل تعزیه را حفظ است. آواز خوب میخواند. صبحها که بیدار میشود، زمزمه میکند. شبها زود میخوابد. کوچک که بودیم میرفتیم به خانهای که توی مزرعه داشت. مزرعهاش بزرگ بود. یک بار سگ همسایهشان دنبالمان کرد. ده پانزده نفر بودیم. دویدیم. ترسیدیم. رسیدیم به جایی که به طول چند متر آب جمع شده بود. پسرها پریدند. مهسا هم. من نمیتوانستم. گامهایم کوتاه بود. یادشان آمد که باید کوچکترها را اول رد میکردند. سگه داشت میرسید. چندنفری از شیب حصار کاهگلی باغ خودمان را کشیدیم بالا. خانمش مهربان بود. خانهمان که میآمد، دست و صورتش را با آب داغِ داغ میشست. یک بار امتحان کردم. سوختم. طویله داشتند. میرفتیم گاو ببینیم و گوسفند. نان و ماستشان خیلی میچسبید. میخزیدیم زیر کُرسی. بوی کُرسی. چروکهای مهربان دست و صورتشان. لهجهی غلیظشان. آرامش نگاهشان. تلویزیون زرد سیاهوسفیدشان. خانمش مُرده است. دیگر آنجا زندگی نمیکند. رفته است توی شهر. میرود به مزرعه سر میزند. آبان که میشود میآید زیارت. مشق مینوشتم و میآمد. دانشگاه میرفتم و میآمد. مدرسه نمیرفتم که مرا گذاشتند پیششان و رفتند بیرون. توپبازی کردیم. کُشتی گرفتیم. گفتم خودم چای میریزم. چای را ریختم توی استکانش و شیر آب جوش سماور را باز کردم روی زانوی راستم. سوختم. حواسم را پرت کرد. شوت میزدم و گُل میخورد تا بخندم. شب تاول زد. مثل آدامسهای بادکنکی. پانسمان که شد، میدیدم که چقدر ناراحت است. یک سال برایم شعر گفت. بیت اولش را هنوز حفظم. امروز عصر رفت. پلیور میخواستیم برایش بخریم. میگفت نمیخواهم. میخواستیم بخریم. میگفت سبز. سید است. ماهواره ندارد. اینترنت نمیرود. تهران نیست. روزنامه نمیخواند. اما همهچیز را میداند. همهچیز را خوب میداند. تحلیل میکند. درست. میفهمد. زیاد. شوخ است. صدای خندهاش آشناست. دست میکشد به ریش سفیدش و حکایت تعریف میکند. وقتی که میرسد و وقتی میرود، سرم را میبوسد. آرزو داشته درس بخواند. برای اینکه برادرهایش درس بخوانند، تنهایی مزرعه را گردانده. هر روز نگاهشان میکرده که میروند مدرسه. طبع شعر دارد. برادر کوچکش وکیل است. چندتای دیگر دبیر و معلم و مدیر. امروز وسط نماز جمعه آمده بود بیرون. ناراحت بود. میگفت که امام جمعه اراجیف میگفت. تحمل نکرده بود. سر ناهار میگفت که خدا لعنتشان کند. به حق این برکت، خدا لعنتشان کند.
امروز عصر هم، جورابش را کشید روی پاچهی پیژامهاش. کت و شلوارش را پوشید، کلاهش را گذاشت روی موهای سفیدش. از زیر قرآن ردش کردم. سرم را بوسید. و رفت.
از فرط استرس، از فرط استرس، از فرط استرس، بیخود، رفتم توی اتاق پشتی، چراغش را روشن کردم، دور زدم، چراغش را خاموش کردم، درش را باز کردم و از پلهها دویدم بالا. کیف و انگشتر را جلوی دستشویی رها کردم و رفتم تکیه دادم به دیوار روبهروی آینه و دستهایم را گذاشتم روی گونههایم برای چند دقیقه. دستم جلو رفت و شیر آب را باز نکردم. پوستم توان تحمل حتی شوک خفیف آب به صورت را نداشت. ندارد هنوز. آمدم بیرون. شلوغی اتاقم گفت که رسیدی حالا. رسیدی دیگر. کسی چیزی نگفت دیگر. آرام... بتمرگ. جریان داغ خون زیر پوست دستهایم. جریان کند و پیوستهی لرز مخلوط از سرما و غیر سرما. جریان لرز ریز غیر سرما. شال لعنتی را از روی سرم برداشتم و از فرط استرس، از فرط پسماندههای بد استرس، سویشرتبهتن، ایستادم همان وسط. اولش به شوخی گذشت. میگفتم که بچهها، دلیل خوب پیشنهاد بدهید برای نصفهشب رسیدن. بعد هی میگذشت دقیقهها. دقیقههایی که مال خودم بود، در اختیار خودم بود، و نبود. که داشتم خوب میگذراندمشان، که باید میشد که خالی از دغدغه گذراندشان. نمیشود. لعنتی. نمیشود. هیچوقت. هیچکجای این نکبت، نمیشود مال خودت باشی. ساعت ده اساماس زدم که ماشین هست. ممکن است دیر شود. یعنی پیشگیری از خوف دلواپسی. بعد، تکتک دقیقههای بعدش، خنده بود با پودِ اضطراب. دوازده تا یک، چیزی نبود جز معنای عملی تعبیر انگلیسی "فریکینگ اَوت". زردی چراغهای شهر کفِ آسفالتِ ساکت، حالم را بههم میزد. صدای دنده عوضکردنهای مریم، بیشتر میفهماند به آدم که خیابانها چرا اینقدر دراز شدهاند. حالم از آن دوتا اوباش که با موتور میکشیدند خودشان را هی نزدیک ماشین، حالم از دست عقبی که کوبید توی آینهی بغل، حالم از ماشینهای تکسرنشین، دوسرنشین، ششسرنشینی که ویراژ میدادند چپ و راستمان، از آن تویوتای سال چهلواندی که زد روی ترمز، حالم از تلخی واقعیتی که کاری نمیشد کرد جز قبولش، بههم میخورد. از موبایلم که زنگ میخورد و خاموش میشد. از لرزش نامرئی دستهایم که پیِ گوشی دوستم روی هوا میمُرد. از شماره گرفتن و آمادهی توضیح شدن، از توضیح، توجیه، توبیخ، توهمِ توبیخ، بههم میخورد. از اینکه زبانم نمیتوانست دراز باشد و بگوید که چرا. از اینکه راست بود. از اینکه راست بود که فرق است همین الان، بهاندازهی ملکوت اعلی بین من و مریم و نگار توی این ماشین، با آن پسری که روی موتور، توی آن ماشین، توی خیابان... . از اینکه باید قبول کنی و فرو بریزی روی لاستیک زیر پایت کف همین ماشین. صدای آهنگ، صدای نفسهایمان، صدای ماشین، میلرزاندم. حالم را بد میکرد. "یازده نفر بودیم. ماشین داشتیم. دیر غذا را آوردند. بابای یکی از بچهها میآید موقع برگشتن با ماشین سر اتوبان." ... "مریم، زنگ بزن به بابات که به بابام زنگ بزند بگوید که من دارم میآورمشان." دیزی تهِ تهِ دلم وول میخورد. خوش گذشته بود. نمیشود. لعنتی. نمیشود. نگار این طرف بلوار پیاده شد. دوید رفت آن طرف و توی تاریکی زیر درخت جلوی ساختمان گم شد. از آنجا تا برسیم، مسیر جربان خونم عکس شده یود. از کف پابم میآمد بالا. نزدیکهای خانه که میشویم، یک ساعت است که گفتهام راه افتادهایم. یک ساعت است که راه افتادهایم. ضبط را خاموش میکنم. نمیتوانم. حالم بد است. پیاده میشوم، به طرف ماشین بابای مریم سر تکان میدهم و خجالت میکشم. کلید میاندازم و میآیم تو. سلام که میدهم دوباره توضیح میدهم. چیزی نمیگوید دیگر بابا. حرفش را با لحن پشت تلفناش زده بود که : "چرا نمیای خونه؟؟؟؟ " از آن لحنها که وقتی جایی خرابکاریای شده پدرومادرها بچهشان را صدا میکنند: "فلانی... بیا اینجا ببینم..." چیزی... نگفت. از فرط استرس، بیخود، رفتم توی اتاق پشتی، چراغش را روشن کردم، دور زدم، چراغش را خاموش کردم، درش را باز کردم و از پلهها دویدم بالا. مامان خوابیده بود. هنوز مانتو و سویشرت تنم است. با شلوار لی. با جوراب. حالم بههم میخورد. نمیتوانم بنویسم ولی که چطور گذشت دقیقا. حضوری بودن توان درک این حس گند، که آدم را کتک میزند، له میکند، نمیگذارد بیاید توی کلمهها، که درست بنشینند کنار هم. دوونیم است. تنفرم از واژهی "بیپناهی" نمیتواند بیشتر از این باشد. تنفرم از خیلی چیزها. و دردِ تنفرِ مُزمن از خیلی چیزها. نمیتواند... که بیشتر از این باشد.
حتی صدای آبی که از دوش میریزد روی زمین و میپیچد لابهلای بخار، سکوت عجیب دوونیم بعد از نیمهشب را نمیشکند. گرد چندین روز زندگی در هپروت، آرام میریزد. سعی میکنم به یاد بیاورم چندشنبه است. آخرین باری که زودتر از سهونیم خوابیدهام کی بوده و چند شب گذشته از وقتی که باز پی یخچال که آرام از پلهها میرفتم پایین تا مامان بیدار نشود و از فردوسیپوری که توی تلویزیون جلوی بابا لب میزد و صدایش از توی سیم دراز گوشی میرفت توی گوش بابا فهمیدم که دوشنبه است. فردا، امروز یعنی، شنبه است. دارد یک ماه میشود از وقتی که قرار بود زمان شروع درسخواندنم باشد. طبق برنامه اگر پیش رفته بود بعید نبود امسال هم برسم به کنکوری که سرشب به مامان میگفتم چه مسخره است که برای اینکه فارسی شود اسمش را تغییر دادهاند به کارشناسی ارشد. که لابد ارشد هم کنار کارشناسی اشکالی ندارد مثل تلفن کنار همراه. در پلاستیکی شامپو میخورد زمین و صدای فلز توخالی میدهد. مامان بیدار شده حتما و قلبش تند میزند. خم میشوم تا برش دارم و وقت بلندشدن سرم میخورد به شیر آب. یادم میآید که باید به مریم خبر بدهم چندتا عکس را هم بریزد روی فِلَشم. دندانی که سالها بود بازیچهی زبانم بود و محراب میگفت که صدای لولای در میدهد، پر شده و صدایش در نمیآید. دستم را فشار میدهم پس سرم. دو شب پیش بود که ساعت هفتونیم رفتم توی اتاق کنار آشپزخانه و ناهارم را خوردم. بعد که داشتم میرفتم بالا، بابا به مامان گفت خب باهم شام را بخوریم و مامان گفت که فکر کنم صبا غذایش را خورد، نه صبا؟ و قبل از اینکه من چیزی بگویم بابا گفت خودمان دوتا را گفتم، صبا که با ما زندگی نمیکند. و من آرام از پلهها رفتم بالا. باز یادم رفته گوشی را به شارژ بزنم و فردا حتما وقتی که دیر است و باید از دانشکده زنگ بزنم به تاکسی پردیس که زود برسم به موسسه، وقتی دارم فامیلم را میگویم خاموش میشود. آب یکهو سرد میشود و قلبم میریزد. ساعت باید نزدیک سه شده باشد و بعید است زودتر از یازده بیدار شوم. همکاری میپرسید حالا مگر چی هست این حقوق تجارت بینالملل که اگر قبول شوی اینقدر خوشحال میشوی؟ جوابی نداشتم بهش بدهم و یادم آمد احتمالا نمیداند اصلا که رشتهی تحصیلیم است خب. خانم احمدی زنگ زده بود و میگفت که مهندس میخواهد با همه یک ربع صحبت کند و گفتم که شنبه کلاس دارم. بخاری برقی رختکن را گرم کرده. همیشه وقتی میخواهم درها را بیصدا بازوبسته کنم روغن میخواهند. دمپاییم هم جیرجیر میکند و چراغ پایین خاموش شده و صدای خروپف میآید. جلوی در اتاق پایم را از روی سیم تلفن چند متری که از توی هال کشیدهام توی اتاق رد میکنم. ساعت سهوپنج دقیقه است. از خیابان صدای کامیون میآید. یکهو میفهمم که خیلیوقت است از آن سگه خبری نیست. حس میکنم مُرده و قلبم میگیرد. اگر بود باید همین موقعها صدای عوعویش میپیچید. بخاری را هی نمیگذارم بابا بیاید روشن کند. شاید شهرداری خودش را هم مثل تولههایش کشته باشد. میپیچم زیر پتو. سهونیم است. مهتابی را یادم رفته خاموش کنم.