?There's no end to it, is there

از فرط استرس، از فرط استرس، از فرط استرس، بیخود، رفتم توی اتاق پشتی، چراغش را روشن کردم، دور زدم، چراغش را خاموش کردم، درش را باز کردم و از پله‌ها دویدم بالا. کیف و انگشتر را جلوی دستشویی رها کردم و رفتم تکیه دادم به دیوار روبه‌روی آینه و دست‌هایم را گذاشتم روی گونه‌هایم برای چند دقیقه. دستم جلو رفت و شیر آب را باز نکردم. پوستم توان تحمل حتی شوک خفیف آب به صورت را نداشت. ندارد هنوز. آمدم بیرون. شلوغی اتاقم گفت که رسیدی حالا. رسیدی دیگر. کسی چیزی نگفت دیگر. آرام... بتمرگ. جریان داغ خون زیر پوست دست‌هایم. جریان کند و پیوسته‌ی لرز مخلوط از سرما و غیر سرما. جریان لرز ریز غیر سرما. شال لعنتی را از روی سرم برداشتم و از فرط استرس، از فرط پس‌مانده‌های بد استرس، سویشرت‌به‌تن، ایستادم همان وسط. اولش به شوخی گذشت. می‌گفتم که بچه‌ها، دلیل خوب پیشنهاد بدهید برای نصفه‌شب رسیدن. بعد هی می‌گذشت دقیقه‌ها. دقیقه‌هایی که مال خودم بود، در اختیار خودم بود، و نبود. که داشتم خوب می‌گذراندمشان، که باید می‌شد که خالی از دغدغه گذراندشان. نمی‌شود. لعنتی. نمی‌شود. هیچ‌وقت. هیچ‌کجای این نکبت، نمی‌شود مال خودت باشی. ساعت ده اس‌ام‌اس زدم که ماشین هست. ممکن است دیر شود. یعنی پیشگیری از خوف دلواپسی. بعد، تک‌تک دقیقه‌های بعدش، خنده بود با پودِ اضطراب. دوازده تا یک، چیزی نبود جز معنای عملی تعبیر انگلیسی "فریکینگ اَوت". زردی چراغ‌های شهر کفِ آسفالتِ ساکت، حالم را به‌هم می‌زد. صدای دنده عوض‌کردن‌های مریم، بیشتر می‌فهماند به آدم که خیابان‌ها چرا اینقدر دراز شده‌اند. حالم از آن دوتا اوباش که با موتور می‌کشیدند خودشان را هی نزدیک ماشین، حالم از دست عقبی که کوبید توی آینه‌ی بغل، حالم از ماشین‌های تک‌سرنشین، دوسرنشین، شش‌سرنشینی که ویراژ می‌دادند چپ و راستمان، از آن تویوتای سال چهل‌و‌اندی که زد روی ترمز، حالم از تلخی واقعیتی که کاری نمی‌شد کرد جز قبولش، به‌هم می‌خورد. از موبایلم که زنگ می‌خورد و خاموش می‌شد. از لرزش نامرئی دست‌هایم که پیِ گوشی دوستم روی هوا می‌مُرد. از شماره گرفتن و آماده‌ی توضیح شدن، از توضیح، توجیه، توبیخ، توهمِ توبیخ، به‌هم می‌خورد. از اینکه زبانم نمی‌توانست دراز باشد و بگوید که چرا. از اینکه راست بود. از اینکه راست بود که فرق است همین الان، به‌اندازه‌ی ملکوت اعلی بین من و مریم و نگار توی این ماشین، با آن پسری که روی موتور، توی آن ماشین، توی خیابان... . از اینکه باید قبول کنی و فرو بریزی روی لاستیک زیر پایت کف همین ماشین. صدای آهنگ، صدای نفس‌هایمان، صدای ماشین، می‌لرزاندم. حالم را بد می‌کرد. "یازده نفر بودیم. ماشین داشتیم. دیر غذا را آوردند. بابای یکی از بچه‌ها می‌آید موقع برگشتن با ماشین سر اتوبان." ... "مریم، زنگ بزن به بابات که به بابام زنگ بزند بگوید که من دارم می‌آورمشان." دیزی تهِ تهِ دلم وول می‌خورد. خوش گذشته بود. نمی‌شود. لعنتی. نمی‌شود. نگار این طرف بلوار پیاده شد. دوید رفت آن طرف و توی تاریکی زیر درخت جلوی ساختمان گم شد. از آنجا تا برسیم، مسیر جربان خونم عکس شده یود. از کف پابم می‌آمد بالا. نزدیک‌های خانه که می‌شویم، یک ساعت است که گفته‌ام راه افتاده‌ایم. یک ساعت است که راه افتاده‌ایم. ضبط را خاموش می‌کنم. نمی‌توانم. حالم بد است. پیاده می‌شوم، به طرف ماشین بابای مریم سر تکان می‌دهم و خجالت می‌کشم. کلید می‌اندازم و می‌آیم تو. سلام که می‌دهم دوباره توضیح می‌دهم. چیزی نمی‌گوید دیگر بابا. حرفش را با لحن پشت تلفن‌اش زده بود که : "چرا نمیای خونه؟؟؟؟ " از آن لحن‌ها که وقتی جایی خرابکاری‌ای شده پدرومادرها بچه‌شان را صدا می‌کنند: "فلانی... بیا اینجا ببینم..." چیزی... نگفت. از فرط استرس، بیخود، رفتم توی اتاق پشتی، چراغش را روشن کردم، دور زدم، چراغش را خاموش کردم، درش را باز کردم و از پله‌ها دویدم بالا. مامان خوابیده بود. هنوز مانتو و سویشرت تنم است. با شلوار لی. با جوراب. حالم به‌هم می‌خورد. نمی‌توانم بنویسم ولی که چطور گذشت دقیقا. حضوری بودن توان درک این حس گند، که آدم را کتک می‌زند، له می‌کند، نمی‌گذارد بیاید توی کلمه‌ها، که درست بنشینند کنار هم. دوونیم است. تنفرم از واژه‌ی "بی‌پناهی" نمی‌تواند بیشتر از این باشد. تنفرم از خیلی چیزها. و دردِ تنفرِ مُزمن از خیلی چیزها. نمی‌تواند... که بیشتر از این باشد.


نوشته: صبا چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۸

+

عناوين آخرين نوشته‌ها