چقدر این پله ها را آمده ام بالا. از وقتی راه افتاده ام. دیگر نمی شمارمشان. ده دوازده ساله که بودم، باید با پای چپ شروعشان می کردم، که با پای راست تمامشان کنم؛ و می شمردمشان هر بار. انگار که بار اول است. می دویدمشان همیشه. گاهی دو تا یکی. ترک های دیوار و سقف ناراحتم می کنند. وقتی بنّایی داشتیم و داشتند خانه را رنگ می کردند، من با دوچرخه ام از آن لابه لا رد می شدم و کسی کارم نداشت. آقا رضا بود اسم اوستایشان. و برایم دست تکان می داد. می ایستادم و به گل های پیچ خورده ی گچ بری ها نگاه می کردم، وقتی چسبانده می شدند به سقف. و به دو تا پرنده ی گچی ای که رو به هم ایستاده بودند بالای آینه ی قدی بین دو تا پنجره ی هال. می روم پایین، مسیر همیشگی این وقتِ شبم را تا یخچال. بابا نشسته است جلوی تلویزیون. مامان که می رود، احساس می کنم کودک است. و دلم می خواهد بروم نازش کنم. می گوید غذا گرم کرده است و خورده است. مامان امروز ظهر، سفت مرا گرفته بود، و می خواست بگویم که خیالش راحت باشد. که غصه نمی خورم. که نگران نیستم. که شادم. عکس های ما را زده است کنار دراورش آن گوشه ی اتاق، و روی آینه، و روی یخچال. در یخچال را باز می کنم، و پشیمان می شوم. اشتهایم یکهو ناپدید می شود. می نشینم روی صندلی مامان توی اتاق کناری. می نشستم روی طاقچه ی این پنجره، عصرها، و با هم آواز می خواندیم. صدایمان را ضبط می کردیم و با همه مصاحبه می کردیم. برمی گردم و روی پله ها، رو به تاریکی ِ بالا، خانه یک جوری خودش را به تنم تزریق می کند. تمام حجمش را یکجا، توی قلبم احساس می کنم. زیادی ساکت است. زنگ می زنم به مامان. صدایش شاد است. صدای او که شاد است، انگار دنیا سرجایش است. گوشی را می گذارم، و فکر می کنم، که من، مُهره ی ساکت متحرکی هستم، که بالا و پایین این خانه را به هم، وصل می کند.
با چنگی که افتاده است توی دلت، بیدار شوی ده صبح، و امید روز تازه از سرت برود. تا صبح خواب دیده باشی بی وقفه، انگار که مدیونی. صدای گریه می آید از خانه ی دیوار به دیوار، که نوه شان فوت کرده است. دلم گرفته است مثل وقت هایی که هیچ چاره ای توی دنیا نیست. می توانم از همین حالا تا خود شب، بی بهانه اشک بریزم. دلم نمی خواهد بخوابم باز. تصویرهای پریشان منتظرند برگردم. نفس عمیق می کشم و درد دارد.
تنهایی نمی شد داشت این حال را و همین.
این یک یادداشت روزانه است. روزانه تر از چیزهای دیگری که می نویسم. این شبیه چندخطی ست که آدم توی سررسیدش می نویسد و تاریخ می زند. این شبیه حس خوب خاطره نوشتن نوجوانی ست. یک ساعت است که، از به دنیا آمدن بیست و سه سال پیشم می گذرد. هوا بهاری شده است و این برای بهمن خوب نیست . اما چیزی که مهم است، حال من است. مدت ها، این روز را سخت می گذراندم. گاهی گوشی ام را خاموش می کردم. دوست هایم تردید می کردند بگویند تولدت مبارک. می دانم. شبیه آدمیزاد نبوده ام. آنها که درک می کردند، آسان می کردند سختی اش را. نمی خواهم از دلیل چیزی بنویسم. نمی خواهم چیزی را توضیح بدهم. می خواهم بگویم که، امروز، هیچ سنگین نیستم. چند جمله ی ساده باید بگویم. مثلن این که دیشب، بهترین تبریک زندگی ام را، به زیباترین شکل ممکن، شنیدم. دیدم. خواندم. مثلن این که امروز ظهر، زهرا آمد. زنگ در را زد. با لبخند دوست داشتنی اش، و هدیه اش را گذاشت توی دستم. و من شاید ده بار، بغلش کردم. مثلن این که مامان آمد توی اتاقم، سرش را گذاشت روی سینه ام، و با چشم های پر از اشک، گفت که بودن من، بهترین اتفاق زندگی اش است. مثلن این که بابا، مثل هرسال، با دسته گل و کیک، آمد و با خنده گفت تولدت مبارک. مثلن این که مهسا، پر می زد، و می آمد سمت من، تا در آغوشم بگیرد. مثلن این که نزدیک ترین آدم های زندگی ام، خوبی شان را، توی جمله هایشان، پیچیدند، و بودن مرا، امروز مرا، نوازش کردند. این ها برای من مهم است. این ها، مهم ترین چیزهایی هستند، که توی زندگی آدم، می تواند وجود داشته باشد. می نویسم از زیبایی امروز، تا دلم آرام بگیرد. اشک بریزم آرام، و لبخندم که محو نمی شود، یادم بماند. این یک یادداشت روزانه است. ولی دلم می خواهد خوانده شود. و نماند توی برگ های روی هم خوابیده ی تقویم.
"
سه بعدازظهر ِ شش ِ بهمن ِ هشتادونه
بارانی ام را، و چکمه هایم را، بعد از یک سال می پوشم. شال کوچک مشکی ای را دور گردنم می بندم. به جای کوله، که سه چهار ماه است همه جا با خودم می برم، کیف شانه ای مشکی خاکستری ام را که بخش هایی ش بافتنی ست، بر می دارم. باد سرد می آید. ارتفاعم از زمین بیشتر شده است. مدت هاست توی کفش های اسپورت، راحت، این ور و آن ور پریده ام. این چکمه ها آدم را مجبور می کند با آرامش بیشتری راه برود. این بارانی، چهره ی آدم را رسمی می کند. توی ذهنم مرور می کنم با چه جمله ای شروع کنم حرف زدن با کسی را که قرار است مرخصی ام را تمدید کند. وارد شوم از جایش بلند خواهد شد، و احوالپرسی مفصلی خواهد کرد. خیلی حرف خواهد زد. باید خوب جمله هایم را ادا کنم. احساس می کنم شخصیت مهمی هستم که برای یک قرار ملاقات حساس، با یکی از شخصیت های مهم تر، به سمت ساختمان مورد نظر پیش می روم. باد هم مسلمن این حس را تشدید می کند. احوالپرسی گرم کارمندان بخش اداری موسسه هم که مرا خانم فلانی صدا می کنند، نشان از جدی بودن قضیه دارد. محیط های رسمی معذبم می کنند. اما همیشه جوری واردشان می شوم، که انگار خیلی خیلی طبیعی اند. جناب آقای ف توی جلسه هستند. بفرمایید بنشینید خانم ز. می نشینم و در و دیوار را نگاه می کنم، و گاهی به آقای د لبخند می زنم. بلند می شوم و بُرد ها را نگاه می کنم. نیم ساعت می گذرد و جلسه تمام نمی شود. می روم تا دوباره تماس بگیرند. زیادی سرد است. توی پیاده رو از کنار دو نفر رد می شوم که یکی شان می گوید ئه!! این دختره! می رسم به ساختمان دیگر موسسه. توی دفتر هیچ کس نیست. لیوانم هنوز همانجا روی میز است. چای می خورم. و آنقدر فکر می کنم که نزدیک است دیوانه شوم. هدفون موبایل را آماده می کنم و می روم بیرون. هوا ابری ست. احساس کسی را دارم که در آستانه ی یک تصمیم مهم است. کسی که قرار است مسیر زندگی اش را عوض کند. کسی که فهمیده است باید شروع کند به دویدن. اضطرابِ دویدن، قدم هایم را تند می کند. قدم از تمام دخترهایی که از کنارم رد می شوند بلندتر است. صدای ویولون توی گوشم می پیچد و هدفون سمت چپی هی از گوشم می افتد. یک قمری از پیش پایم می پرد. نمی شنوم مرد مو سفیدی که از روبه رو می آید رو به من چه می گوید. چشم هایم را باد سرد می سوزاند. و از رطوبت کف دست هام، می فهمم که تمام مدت، دست هایم را توی جیبم، با فشار، مشت کرده ام.
دویدن، از امروز شروع شده است. قلبم، خیلی خیلی تند، می زند، و می دود...