بارانی ام را، و چکمه هایم را، بعد از یک سال می پوشم. شال کوچک مشکی ای را دور گردنم می بندم. به جای کوله، که سه چهار ماه است همه جا با خودم می برم، کیف شانه ای مشکی خاکستری ام را که بخش هایی ش بافتنی ست، بر می دارم. باد سرد می آید. ارتفاعم از زمین بیشتر شده است. مدت هاست توی کفش های اسپورت، راحت، این ور و آن ور پریده ام. این چکمه ها آدم را مجبور می کند با آرامش بیشتری راه برود. این بارانی، چهره ی آدم را رسمی می کند. توی ذهنم مرور می کنم با چه جمله ای شروع کنم حرف زدن با کسی را که قرار است مرخصی ام را تمدید کند. وارد شوم از جایش بلند خواهد شد، و احوالپرسی مفصلی خواهد کرد. خیلی حرف خواهد زد. باید خوب جمله هایم را ادا کنم. احساس می کنم شخصیت مهمی هستم که برای یک قرار ملاقات حساس، با یکی از شخصیت های مهم تر، به سمت ساختمان مورد نظر پیش می روم. باد هم مسلمن این حس را تشدید می کند. احوالپرسی گرم کارمندان بخش اداری موسسه هم که مرا خانم فلانی صدا می کنند، نشان از جدی بودن قضیه دارد. محیط های رسمی معذبم می کنند. اما همیشه جوری واردشان می شوم، که انگار خیلی خیلی طبیعی اند. جناب آقای ف توی جلسه هستند. بفرمایید بنشینید خانم ز. می نشینم و در و دیوار را نگاه می کنم، و گاهی به آقای د لبخند می زنم. بلند می شوم و بُرد ها را نگاه می کنم. نیم ساعت می گذرد و جلسه تمام نمی شود. می روم تا دوباره تماس بگیرند. زیادی سرد است. توی پیاده رو از کنار دو نفر رد می شوم که یکی شان می گوید ئه!! این دختره! می رسم به ساختمان دیگر موسسه. توی دفتر هیچ کس نیست. لیوانم هنوز همانجا روی میز است. چای می خورم. و آنقدر فکر می کنم که نزدیک است دیوانه شوم. هدفون موبایل را آماده می کنم و می روم بیرون. هوا ابری ست. احساس کسی را دارم که در آستانه ی یک تصمیم مهم است. کسی که قرار است مسیر زندگی اش را عوض کند. کسی که فهمیده است باید شروع کند به دویدن. اضطرابِ دویدن، قدم هایم را تند می کند. قدم از تمام دخترهایی که از کنارم رد می شوند بلندتر است. صدای ویولون توی گوشم می پیچد و هدفون سمت چپی هی از گوشم می افتد. یک قمری از پیش پایم می پرد. نمی شنوم مرد مو سفیدی که از روبه رو می آید رو به من چه می گوید. چشم هایم را باد سرد می سوزاند. و از رطوبت کف دست هام، می فهمم که تمام مدت، دست هایم را توی جیبم، با فشار، مشت کرده ام.
دویدن، از امروز شروع شده است. قلبم، خیلی خیلی تند، می زند، و می دود...