And someone took a picture

همه‌چیز همانجاست. توی عکس. توی عکس‌های قدیمی. و نگاه‌های غوطه‌خورده در حسی که یک لحظه برای همیشه، ثبت شده‌اند. توی سایه‌ی کشیده‌ی گوشه‌ی عکس، که بعد از سال‌ها دیده می‌شود تازه. توی تفاوتی که هست، توی چهره‌های کسانی که مدت‌هاست می ‌شناسی‌شان، که انگار که تو یعنی همان‌ها، با همان لبخندها و گرفتگی‌هایشان. که انگار که تازه یادت می‌آید بخش‌هایی بوده‌اند از تو، که خراب شده‌اند، با خراب‌شدن خانه‌ی خاطره‌های کودکی‌ات. همانی که این‌همه عکس هست از حیاطش، که بچگی‌هایمان را، با پیژامه، نشسته‌ایم لب ایوانش، و انگار دلخور از قطع‌شدن بازی‌هایمان، اخم کرده‌ایم توی دوربین. همان حس عجیبی که، پیچ می‌خورد توی سرت آرام، با دیدن خودت، وقتی که این‌قدر پیچیده نبودی هنوز. و خجالت می‌کشیدی از آدم‌های تازه. از مهمان غریبه. و حواست پیش لواشک روی میز آشپزخانه بود. همه‌چیز همان‌جاست. توی عکس. و زمان می‌ایستد. برای همان چند دقیقه‌ای که می‌مانی روی یک عکس خاص، و داری لبخند می‌زنی اما کسی نمی‌بیند. همان لحظه‌ای که دلت می‌خواهد، دست بکشی روی جوانی مامان، توی لباس فارغ‌التحصیلی. و برگردی سمت بابا، و گذر زمان را لمس کنی. بعد، بخندی به قیافه‌ی مضحکت، توی آن لباس سفید، با لب‌های روبه‌پایین و چشم‌های شاکی، و موهایت که دو قسمت شده‌اند این‌طرف و آن‌طرف سرت. حسی که از توی قلبت راه می‌افتد، و پخش می‌شود سراسر تنت، و آرام و اسرارآمیز است، و پررنگ می‌شود روی لبخند کسانی که دیگر نیستند. و بازیگوش می‌شود توی برق چشم‌هایی که به‌زور ایستاده بوده‌اند جلوی دوربین. از رنگ و دغدغه خالی می‌شود توی حرف‌های آرام سیاه‌وسفیدی عکس‌های دونفره، چندنفره، و آلبوم را محکم‌تر می‌گیری توی دست. تا مثل یک تصویر مات توی رویات نباشد و دور شود توی بی‌تعریفی و ابهام. همه‌چیز همانجاست. توی شلوارهای پُرچین و اپل‌هایی که مثل دو تا متکا، ایستاده‌اند روی شانه‌ها. همه‌چیز توی اخمی‌ست که می‌زند توی چشم، وسط برف‌های پارک ملت. همه‌چیز. همه‌ی چیزهایی که حالا نیست. و کنارهم‌بودن‌های ساده. دردها و بغض‌های کوچک و سبک. دغدغه‌های بی‌گره. آوازخواندن‌های دسته‌جمعی. ضبط‌کردن صدا و خندیدن. همه‌چیز توی موهای سیاه باباست، و دست‌های مامان، دور شانه‌هایمان. تمام این چیزهاست، که باعث می‌شود، باز، برای چندین و چندمین بار، آلبوم بزرگه را باز کنیم، و همان‌قدر بمانیم روی تک‌تک عکس‌هایش، که بار اول. و هی صدا کنیم هم را، و حرف تازه‌ای را بکشیم بیرون از لابه‌لای پازلی که، به تصویر کشیده‌مان، و جدا کرده‌مان، از همه‌چیز. حتا همان مبلی که، یکهو می‌فهمیم خیلی وقت است که، نشسته‌ایم رویش.


نوشته: صبا یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۸۹

+




من گیج شده‌ام. من گیج گیج شده‌ام. من، نمی‌دانم هیچ‌چیز دیگر. من نمی‌خواهم هیچ‌چیز هم دیگر. من از زندگی هیچ‌چیز نمی‌خواهم. من از آدم‌ها هم. من خسته شده‌ام از چنگ‌زدن به خوشی‌ها. من حوصله ندارم دنبال سبکی بگردم. من حوصله‌ی معنی را ندارم. حوصله‌ی سوال را، و بود و نبود جواب را. من از جستجو، از صبر، از سکوت خسته‌ام. من از سنجیدن همه‌چیز، از فکرکردن به عواقب همه‌چیز از حرف تا نگاه خسته‌ام. من خسته شده‌ام بس که خواسته‌ام که همه خوب باشند. و هیچ‌کس هم نبوده است هیچ‌وقت. من خسته شده‌ام بس که لبخند زده‌ام به کسانی که هیچ‌چیز از من نمی‌دانند. من از چیزهایی که باید باشد، از ادب، از شعور خسته‌ام. من سرم گیج می‌رود چند روز است. و مهم نیست. من ناامید شده‌ام و مهم نیست. من خالی شده‌ام و مهم نیست. من از این صفحه‌ی متروک، متنفرم. من از این‌همه لایه که دورم را گرفته، من از پیچیدگی، از سادگی هم حتا. من از حرف‌زدن، نوشتن، از پیشانی‌درد خسته‌ام. من می‌خواهم بروم. من می‌خواهم که رها شوم توی یک دشت، و تنها بمانم. و آن‌قدر راه بروم تا دیگر نشود. بعد همانجا بنشینم و همه‌چیز تمام شود. من می‌خواهم، تمام کسانی را که برایم مهم‌اند، چند دقیقه، بی‌حرف، در آغوش بگیرم، بعد، خودم را از حافظه‌شان بکشم بیرون، و بروم یک جایی، گم شوم. شاید، از دل بی‌همه‌چیزی، چیزی در آمد. شاید وقتی هیچ‌چیز نداشته باشم، بتوانم زندگی کنم، و احمق نباشم. و باز هی، برنگردم سر جای اول. و یادم نرود که یک روز، چطور به چیزی شبیه به بلوغ و آرامش رسیدم، و چی را فهمیدم. از تکرار کوتاه و بلندی به نام زندگی.


نوشته: صبا چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹

+


angel of mine

نمی‌دانم چه اتفاقی می‌افتد، وقتی با ذره‌ذره‌ی وجودت، به کسی عشق می‌ورزی. آنقدر که احساس کنی درکش برای دیگران، ممکن نیست. احساس کنی هیچ‌کس نمی‌فهمد که یک دوست را تا چه حد می‌شود دوست داشت. کسی را که از خونت نیست. و هیچ نسبتی با تو ندارد. اما توی خونت جریان دارد. امروز فهمیدم، که مرده بودم توی این یک ماه، و امروز احیا شدم. و از دیشب، از فکر اینکه ممکن است چند ساعت دیگر ببینمت، در آغوشت بگیرم، خنده‌ات را ببینم، چشم‌هایت را، خوابم نمی‌برد. و وقتی هم برد، آمدی به خوابم تا سورپرایزم کنی. همان‌طور که می‌خواستی. که زنگ در را بزنند. و من بروم تا در... و ببینم ایستاده‌ای آنجا، با لبخند، و یک شال رنگی. خبر رفتنت را که شنیدم، نتوانستم گریه کنم تا مدت‌ها. خبر آمدنت را اما، تا رساندم به نگار، دویدم بالا توی اتاق، دور از چشم‌های خسته و نگران مامان، و شادی‌ام را، شادی مفرطم را، گریستم آرام. دارم این را می‌نویسم که اس‌ام‌اس می‌زنی. دست‌هایم می‌لرزید وقتی خبر آزادی‌ات را برای بچه‌ها می‌فرستادم. می‌خواستم پرواز کنم، از سقف، از درخت‌های بلند کوچه، از ساختمان‌های تمام محل بزنم بالا، و بروم قاطی ابرهایی که داشتند با من می‌گریستند، و باران شوم و بریزم پایین. و شادی‌ام را جار بزنم توی شهر. دل توی دلم نبود، تا برسیم خانه‌تان، و خودت را، این‌بار خود خودت را، نه خوابت را، محکم، بگیرم توی بغلم، و آرام کنم درد زخم این چهار هفته را. می‌خواستم مامانت را، مامان خوبت را هم، بغل کنم، و توی آغوشش گریه کنم. اما نشد. خجالت کشیدم. شادی توی چشم‌هایش بود. و عشق توی وجود من. کنار نگار توی ماشین، به هق‌هق افتاده بودم. کنار نگار. نگار. نگار. با هم کشیدیم این‌همه درد را. من و نگار من. نگار خوب من. آمدیم نشستیم کنارت روی زمین، که فاصله‌ی این مبل تا آن‌یکی هم سخت بود دیگر. یک ماه نشد اما، یک سال گذشت. و توی تک‌تک لحظه‌هایش، به وحشت افتاده بودم. به وحشت از این‌همه دوست‌داشتن. نمی‌دانستم به کجا بگریزم. جایی را نداشتم تا گریه کنم زهرا. جایی نداشتم. توی خیابان بغضم ترکید. تمام طول راه را، یک روز، از خانه تا دانشگاه، پیاده رفتم زیر آفتاب، و گریه کردم. تا کسی رد می‌شد، دهان کجم را صاف می‌کردم، و چشم‌هایم هم که زیر عینک آفتابی بود. هیچ‌جایی نبود که پنهان شوم تویش، و بریزم بیرون دردهای روی‌هم‌مانده را. رسیدم دانشکده، و پناه بردم به دستشویی، و فروریختم. تمام این‌ها را می‌گویم، فقط برای گفتن اینکه، بیشتر از گنجایشم، دوستت دارم. بیشتر از گنجایشِ صبا. و امشب، یک شب فوق‌العاده است. و تو هستی. و من هستم. و نگار هست. و دوباره می‌توانیم سه‌تایی، شانه‌به‌شانه راه برویم، و بخندیم به همه‌چیز. خوشبختم زهرا. خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم، از بودنت. باش... همیشه باش. بمان... همیشه بمان.


نوشته: صبا چهارشنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها