"To look life in the eyes"

 پرواز بابا تاخیر دارد. مامان گفت. "ساعت‌ها" را دیدم. بار اولی که دیده بودمش، چند سال پیش، پیش خودم گفته بودم باید این فیلم را دوباره ببینم. نمی‌دانم چرا "امشب" دیدمش دوباره. مدتی‌ست خوب نمی‌توانم بنویسم. درست همین امروز بود که فکر می‌کردم دیگر اینجا نخواهم نوشت. حالا که آمدم بنویسم، خنده‌ام گرفت. هیچ وقت نمی‌شود همچین چیزی گفت انگار. نوشتن مثل اتفاقی‌ست که می‌افتد. خوب نوشتن همیشه اتفاق نمی‌افتد، اما نوشتن، چرا. سرد است. خانه‌ی ما گرم نمی‌شود با یک دانه بخاری آن گوشه‌ی هال. مامان نشسته است جلوی تلویزیون. یک پتو روی پایش، یک پتو دور شانه‌هایش. صورتش آرام است. چند بار رفتم پایین و برگشتم بالا. مهسا خواب است. یک بار چای آوردم. یک بار نارنگی. یک بار هیچ چیز. چند دقیقه پیش، دوباره رفتم پایین. نشستم روی صندلی کنار مامان. سرم را گذاشتم روی شانه‌اش، پیشانی‌ام توی انحنای گردن و شانه‌اش. یک چیزی گفت و خندید. نمی‌دانم چه بود. نشنیدم اصلن. حواسم نبود. چشم‌هایم سوخت یکهو. همیشه همین طور می‌شود. مویرگ‌هایش می‌زنند. مثل گازی که مورچه می‌گیرد. یک چیز دیگر گفت. سرم را بلند کرد. نتوانستم. دید خیسی چشم‌هایم را. وقتی دید خیسی چشم‌هایم را، گفت چرا اشک داره چشمات؟ وقتی گفت، درست روبه رویش، بغضم شکست. سرم را گذاشتم روی سینه‌اش. می‌دانستم تحملش برایش چقدر سخت است. خودخواه شده بودم. دلم می‌خواست توی آغوشش گریه کنم. کاری که هیچ وقت نمی‌کنم. که هیچ وقت نکرده‌ام. نوازشم کرد. دلم می‌خواست هیچ چیز نگوید ولی نمی‌شد. مدام می‌پرسید چرا. من فقط اشک ریختم. بعدش هم، آمدم بالا. گفتم هیچ چیز نیست. هیچ چیز هم نیست. اتفاقی نیفتاده. چیزی برای گفتن نیست. خندید باز و گفت فردا ساعت دو بعدازظهر، می‌آیی دنیا. چشم‌هایت درشت و سیاه بود. موهایت سیاه بود. دکتر گفت " ای بابا، نگذاشتی ناهارم را بخورم! ". آمدم بالا، تا بنویسم، توی بغل مامان، گریه کردم. گذاشتم این یک بار را ببیند. فقط می‌خواستم همین را بنویسم...

چرا یکهو رفتم بغل مامان؟ بچه‌ها کِی پناه می‌برند به آغوش مادرشان؟ هوم. وقتی ترسیده‌اند. وقتی ترسیده‌اند. وقتی ترسیده‌اند.


نوشته: صبا چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰

+

عناوين آخرين نوشته‌ها