یک بعدازظهر آرام

این یک یادداشت روزانه است. روزانه تر از چیزهای دیگری که می نویسم. این شبیه چندخطی ست که آدم توی سررسیدش می نویسد و تاریخ می زند. این شبیه حس خوب خاطره نوشتن نوجوانی ست. یک ساعت است که، از به دنیا آمدن بیست و سه سال پیشم می گذرد. هوا بهاری شده است و این برای بهمن خوب نیست . اما چیزی که مهم است، حال من است. مدت ها، این روز را سخت می گذراندم. گاهی گوشی ام را خاموش می کردم. دوست هایم تردید می کردند بگویند تولدت مبارک. می دانم. شبیه آدمیزاد نبوده ام. آنها که درک می کردند، آسان می کردند سختی اش را. نمی خواهم از دلیل چیزی بنویسم. نمی خواهم چیزی را توضیح بدهم. می خواهم بگویم که، امروز، هیچ سنگین نیستم. چند جمله ی ساده باید بگویم. مثلن این که دیشب، بهترین تبریک زندگی ام را، به زیباترین شکل ممکن، شنیدم. دیدم. خواندم. مثلن این که امروز ظهر، زهرا آمد. زنگ در را زد. با لبخند دوست داشتنی اش، و هدیه اش را گذاشت توی دستم. و من شاید ده بار، بغلش کردم. مثلن این که مامان آمد توی اتاقم، سرش را گذاشت روی سینه ام، و با چشم های پر از اشک، گفت که بودن من، بهترین اتفاق زندگی اش است. مثلن این که بابا، مثل هرسال، با دسته گل و کیک، آمد و با خنده گفت تولدت مبارک. مثلن این که مهسا، پر می زد، و می آمد سمت من، تا در آغوشم بگیرد. مثلن این که نزدیک ترین آدم های زندگی ام، خوبی شان را، توی جمله هایشان، پیچیدند، و بودن مرا، امروز مرا، نوازش کردند. این ها برای من مهم است. این ها، مهم ترین چیزهایی هستند، که توی زندگی آدم، می تواند وجود داشته باشد. می نویسم از زیبایی امروز، تا دلم آرام بگیرد. اشک بریزم آرام، و لبخندم که محو نمی شود، یادم بماند. این یک یادداشت روزانه است. ولی دلم می خواهد خوانده شود. و نماند توی برگ های روی هم خوابیده ی تقویم. 

"

سه بعدازظهر ِ شش ِ بهمن ِ هشتادونه 


نوشته: صبا چهارشنبه ششم بهمن ۱۳۸۹

+

عناوين آخرين نوشته‌ها