با چنگی که افتاده است توی دلت، بیدار شوی ده صبح، و امید روز تازه از سرت برود. تا صبح خواب دیده باشی بی وقفه، انگار که مدیونی. صدای گریه می آید از خانه ی دیوار به دیوار، که نوه شان فوت کرده است. دلم گرفته است مثل وقت هایی که هیچ چاره ای توی دنیا نیست. می توانم از همین حالا تا خود شب، بی بهانه اشک بریزم. دلم نمی خواهد بخوابم باز. تصویرهای پریشان منتظرند برگردم. نفس عمیق می کشم و درد دارد.
تنهایی نمی شد داشت این حال را و همین.